|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
دست میبرم به گل سرم، میگذارم موهام بریزد روی شانهها.
ودر خیال محزونَم، تو از پشت سر نگاه میکنیم.
- موهات خیس نیست، بعید میدونم حالت بگیره.
به زودی تعجب خواهی کرد خانم سشواربهدست! موهای من رامِ رامند این روزها.
- مگه قبلن چه جوری بودن؟
هر روز شیوهای داشتند به تناسب حال من. آشفته و بیقرار، یا جاری و بیبندوبار. گاه سرسپردهی شانه، بینیاز به سشوار!
-وای! چه تاب معرکهای خورد!
***
صدای پای کسی میپیچد توی راهرو. شانهام را میگیرد برم میگرداند.
- آهای عاشق ِ تابلو! کجاها سیر میکنی؟ بیست بار صدات کردم! چه خبر؟
- از چی؟ آهان... ۱۷ ساعته که ازش خبری نیست. اصلن نمیشه گفت کیا بردنش. تا لیستا رو اعلام کنن مادرش جون به لب میشه.
- هه... تازه اگه شعورش قد بده اسم واقعیشو بگه!
این یکی از تصمیمگیریهایی است که خودم با شگفتی مغرورانهای ازشان لذت میبرم: همگرایی دین و دانش علّامه جعفری، جامعهشناسی قیام حسین (ع) استاد شهیدی و فایل نصب کامپایلر توربو سی. اینها را از بین همهی وسایلَم انتخاب میکنم برای این ۳ روزی که به صلاحدید برخی نباید توی خوابگاه بمانم... به سه روز نمیکشد. حکم تخلیهمان را صادر میکنند.
***
- میخوام کوی رو ببینم. میشه؟
با اکراه سرعت ماشین را کم میکند.
تا توانستهاند شکستهاند و سوزاندهاند. که بودند آنها؟ جز بازیچههای بازیگردانان قدرت؟ از این تلختر؟ از این تلختر؟!! بله صفورا جان، منتظر باش، از این هم تلختر...
یا علی.
|
|