|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
للحق
نمیدانم حالا، همین حالا که این جا به قصد نوشتن نشستهام، چه میخواهم بنویسم. تلاشم بر شرح هذیانگوییهای شیدای بیقراری خواهدبود که مقابل چشمان بیخبر من، بی که روضهای خواندهباشند یا فضیلتی گفتهباشند، اشکهای آتشین ریخت و ناگهان لب گشود که: امّاه...
و امّا الجدار... این عزا در جان جهانست، بگویم یا نگویم. میدانم، این را میدانم که جهان هرگز دست از تحقیر خود برنداشتهاست. میدانم که در نظر خود پست و بیاحترام شدهاست... که نتوانست دلیل ِ بودن خود را در خود تحمل کند. برای خودش سوگواری میکند و انتظار هم که میکشد به امید مرهمیست بر زخمی که... و امّا الجدار...
سوگواری برای معصوم، انتظار برای آن معصوم منتظَر. اشتباه میکنم که خود و همکیشانَم را بسیار دور از اینها میبینم؟ خدا را شاکریم. بیشک عنایتی به ما شدهاست که به سوگ خود نشستهایم.
یا زهرا.
|
|