تبليغاتX
تالار آيينه - مجاز براي 20+ سال(restricted to people 20 or more)
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

پا مي‌گذارم روي لبه‌ي چادرم، اين طور شانه‌فرو‌انداخته كه راه مي‌روم. كي مي‌شود دوباره در سالن استوانه‌اي مركز دانش‌كده گرد هم آييم و اشك بريزيم؟ اي صاحب تنهايي من، از اين غربت به تو شكايت مي‌كنم. كنار چمن‌هاي تازه‌درآمده بغضي را كه گلو و چشم‌هام را در تودرتوي دانش‌كده مي‌سوزاند گريه مي‌كنم. آسمان به ظرافت، با منش بهاري‌ش -كه بسيار شبيه آشفته‌گي‌هاي ناگهاني روح من است- هم‌راهي مي‌كند.

 اين كه خود را مقصر بدانم يا نه، بسته به اين است كه چه قدر خود را مسئول بدانم.

فلسفه‌ي بي‌تحليل، تو بگو عرفان دروغين هنوز درون‌م زنده‌ست و من را از آن بي‌كسي و وامانده‌گي كه تنها فلسفه مي‌تواند مهيا كند، نصيب مي‌بخشد.

 از مدت‌ها انكار دل‌زده مي‌نمودم، آن طور مصمم كه به چشم‌هاي استاد خيره شدم و لب‌خندي طولاني زدم. به من نگاه كرد و پاسخي كه مي خواستم داد: لب‌خندي به نشانه‌ي پاي‌بندي به تمام آن چه در وادي استاد و شاگردي پشت سر نهاديم. لحظه‌ لحظه‌ي انبساط لب‌هاش لياقت وصفي بسيار عاشقانه را داشت.

پس از او به نوعي از تنهايي دچار شدم كه حضور آدم‌ها، چه بسا "دوست‌"ترين آدم‌ها باشند، وخيم‌ترش مي‌كند. هرچه نزديك‌تر مي‌شوند آزارشان بيش‌تر. و دوستاني يافتم از تبار سنگي كه هنگام شنا به پا ببندي...

وقتي دوران نقاهت فلسفه‌ي بي‌تحليل را پشت سر مي‌گذاري تشنه‌ي كسي هستي مثل پدر، و چه قدر بد است اگر فلسفه‌ي بي‌تحليل تو را وادار كند تنها منبع ولايتي را كه مي‌طلبي، در خودت بيابي.

تو علي را بياور، تو خدا را بياور. اين فلسفه چنان درون‌م را به خود آلوده كرده‌ست كه آن‌ها را نيز در خودم تمام مي‌كنم.

 من از آن چه شما فكر مي‌كنيد بي‌دين‌ترم. بي‌كس‌م، به همان شيوه كه گفتم. اي پروردگار ضعيف‌مانده‌گان، مرا ببخش كه فرمان مي‌برم ازبراي خودم. مرا ببخش براي اسارتي كه رهايي از بندهاش را خوب نمي‌دانم. براي سرمايه‌اي كه در ازاي تنهايي پرداختم و بازستاندن‌ش را خوب نمي‌دانم. مرا ببخش براي هرآن چه نمي‌دانم. براي ازپاافتاده بودن، و براي هر آن چه هستم، مرا ببخش. 

 علي، تو نگو آن چه شيعه را نجات مي دهد اعتقاد اوست، بيش از اين به‌خودواگذاشته‌شدن را تحمل ندارم. دست به سوي‌م دراز كن به حرمت روزهايي كه "سبحان الله" را با هيجان كودكي نوپا براي اولين بار پس از تولدم به زبان آوردم و با لكنت نامحسوسي خود را "شيعه" ناميدم. به احترام خاطره‌ي آن روز كه با لحني شرم‌آلوده زمزمه كردم "علي مع الحق و الحق مع علي"، كلمات محكمي كه "حيات" مي‌بخشند را از ظرف زمزمه‌هاي پدرانه‌ بر روان‌م جاري كن.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:54  توسط صفورا يوسفي  | 
 
  بالا