تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

للحق؛

کجا رفته‌اند مردانی که معنای "ریحانه" را فهم کنند؟

یاعلی.

توضیح: اشکال یا بر توقع ما وارد است یا بر لاابالی‌گری شما. دست مطالبه‌تان دراز و پای کفایت‌تان کوتاه. حاشا به مردانه‌گی‌تان که زن می‌نمایید. غیرت‌تان مرده است، حیا را می‌رمانید. وای بر شما و بی‌شرمی‌تان که پرده‌ها را می‌درید و از مرزها می‌گذرید و وای بر پوچی و پلیدی‌تان آن گاه که نیم نگاهی به پشت ‌سر نمی‌کنید... حق است از شرم بمیرید وقتی خشم زنی را چنین می‌خروشانید و زبان‌ش را به آن چه سزاوار آنید می‌گشایید.

*جواب مسعود که نظر داده را این جا می‌گذارم. بقیه هم بخوانند بد نیست.

"یا الهی و ربی و سیدی و مولای لای الامور الیک اشکو؟!! نمی دانید چه قدر برایم عجیب است وقتی می پرسید چرا. آن هم شخص شما. از کجای این درد ممتد اجتناب‌ناپذیر بگویم؟ "صبر" برای شاخه گلی که زیر پا له شده معنایی هم دارد؟ شما معنای ریحانه را می فهمید؟ شما درک می‌کنید که وقتی امام علی می‌گویند "ریحانه"، یعنی واقعن ریحانه؟ یعنی شعر نگفته‌اند لذت گذرای شاعرانه ببریم، یعنی الگوی رفتاری داده‌اند. شما می‌دانید چه قدر ساده می‌شود گل‌برگی را خراشاند؟ شما نمی‌بینید این وحشی‌گری که در حق دخترها می‌شود؟ چه قدر کم شده‌اند مردهایی که به خودشان زحمت بدهند لااقل دقت کنند، که این دو تا جنس با هم فرق دارند، به جهنم که برخی می‌گویند فرق‌شان اکتسابی است، اصلن اکتسابی است، به هر حال فرق دارند. عمده‌ی آقایان آن قدر خودشان را به آن راه زده‌اند که نمی‌فهمند آن طور که می‌شود با تانک از روی قلوه سنگ رد شد، از روی شاخه گل نمی‌شود!

این حرف‌ها آن قدر غریب شده این روزها که لابد شما هم دارید می‌خندید. چرا که نه. اما این برای من بسیار روشن است که این طور که مردها بنای تحقیر عواطف زن‌ها را گذاشته‌اند، و از زن‌ها مردانه‌گی می‌طلبند، چند سال بعد بنیاد خانواده که سهل است منهدم شود، هیچ انسان آرامی روی زمین نمی‌ماند!

اتفاق بدی در جریان است، انتظاری که زن‌ها می‌رود عکس توانایی‌هاشان است (حالا فطری یا اکتسابی! گیر ندهید!) زن‌ها باید مراقب باشند عواطف مردها جریحه‌دار نشود، زن‌ها باید عقلانیت رابطه‌ها را تضمین کنند، زن‌ها باید خودشان را ارائه بدهند و مردها از پذیرش سرباز بزنند! زن‌ها باید استقلال مالی داشته‌باشند، زن‌ها باید بچه‌دار نشوند سر کار بمانند، و ز‌ن‌ها به ایجاب جنسیت‌شان واقعن مقابل این تحولات ناجوان‌مردانه کوتاه می‌آیند. سرسپرده‌اند، باید مواظب این بود! شما مردها باید مواظب این باشید که چه تغییری توی تقریبن نصف آدم‌ها، زن‌ها، زن‌های بسیار انعطاف‌پذیر ایجاد می‌کنید. شما باید حواس‌تان باشد. نگذارید میزان عرضه‌ جنسی برود بالا، نگذارید خانواده‌ها بپاشند، نگذارید سن ازدواج بالا برود، نگذارید بازده‌ی تحصیلی خانم‌ها بیاید پایین با این رفتارهای برزخی شبهه‌برانگیز شما، نگذارید... چه بگویم؟ آن قدر این حرف‌ها غریب شده‌اند... آن قدر این مفاهیم طنز شده‌اند...

ناگفته نماند، عقیده ندارم که این اتفاق بد تقصیر یک جنس است فقط. زن‌ها که خیلی‌هاشان کارشان از این که فحش بخورند گذشته‌است. منتها اعتراض‌م را به آنها قبلن توی نشریه چاپ کرده‌ام. حالا نوبت مردها بود. قبلن یک نمونه از این رفتار فحش‌برانگیز(!) را به شما توضیح داده‌بودم. امیدوارم حالا خوب فهمیده‌باشید. این نمونه‌اش که توی شما هم پیدا کرده‌بودم آن قدر اطراف‌م تکرار می‌شود و آن قدر آسیب‌هاش واضح است که طاقت نمی‌آورم نگویم.

کی می‌شود ملت بفهمند این رفتارهای غلط که در نگاه خُرد خیلی کوچک و بی‌اهمیت‌اند، لطمه‌های کلان می‌زنند به جامعه. کلان و چه بسا جبران‌ناپذیر. نمی‌دانم موفق شدم زمینه‌ی فحش‌ها را واضح‌تر کنم یا نه. و البته عذر می‌خواهم، خیلی، که تند حرف زدم. خودتان می‌دانید که کتمان حقیقت تا جایی که کفران نعمت نباشد حرام است. به دل نگیرید، که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم... الا من ظلم."

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:46  توسط آیینه  | 

بسم الله.

۱) ... به این طریق دیگر زمان آن گذشته‌است که دنیا را به دو بلوک تقسیم می‌کردیم. به دو بلوک شرق و غرب. یا کمونیست و غیرکمونیست. و گرچه هنوز ماده‌ی اول قانون اساسی اغلب حکومت‌های جهان همین خررنگ‌کن بزرگ قرن بیستم است. اما لاسی که آمریکا و روسیه دو سردم‌دار بیمعارضانگاشتهشده‌ی همان دو بلوک در قضیه‌ی کانال سوئز و کوبا با هم زدند نشان داد که اربابان دو ده مجاور به راحتی با هم سر یک میز می‌نشینند. و در دنبال‌ش قرارداد منع آزمایش‌های اتمی و دیگر قضایا. به این صورت دیگر زمان ما علاوه بر آن که زمانه‌ی مقابله‌ی طبقات فقیر و غنی در داخل مرزها نیست یا زمانه‌ی انقلاب ملی زمانه‌ی مقابله‌ی "ایسم"ها و ایده‌ئولوژی‌ها هم نیست. زیر جل هر بلوایی یا کودتایی یا شورشی در زنگبار یا سوریه یا اوروگوئه باید دید تو طئه‌ی کدام کمپانی استعمارطلب و دولت پشتیبان او نهفته است. دیگر جنگ‌های محلی زمانه‌ی ما را هم نمی‌شود جنگ عقاید مختلف جا زد. حتی به ظاهر. این روز ها هر بچه مکتبی نه تنها زیر جل جنگ دوم بین‌المللی توسعه‌طلبی صنایع مکانیزه‌ی طرفین دعوا را می‌بیند بلکه حتی در ماجرای... 

جلال آل احمد

۲) دل‌م برای رأفت چشم تو لک زده است        تذکر  نگه‌ت زخم دل نمک زده است

    بریدم و نبریدی از دم مجادله دل                 دم معاشقه در نای من کپک زده است...

بخندید. ملالی نیست. خودم هم خنده‌ام گرفت وقتی نوشتمش.

یا علی.


 |+| نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:30  توسط آیینه  | 

به نام خدا؛

كاش نبيني كه چه‌طور فراموشانده‌اندت از خيال من. انگار نه انگار مقابلَ‌ت به خاك نشسته‌ام، نگاهَ‌ت را فراري بده از سيماي شكسته‌ام. دست به حلقه‌هاي موي خاكستري روي پيشاني‌ت نزن، قلمَ‌ت را بگير بين انگشت‌ها، آب‌روي‌مان را بريز، به داستان‌سرايي، به نجوا. مي‌خوانم، مي‌شنوم، تشنه‌ام آن كلام صواب را، چونان‌ درختي باران‌نخورده‌ي سال‌هاي پياپي آب را. باور نكن كه تنها خاطره‌اي مانده باشد از من، سرسپرده‌ي بي‌بندوبار، آن طوفان‌زده‌ي بي‌قرار. بعد از تو اسير آزادي مانده‌ام در بند، راست مي‌گويم، راه هر شبهه‌اي را به دلَ‌ت ببند. اگر حيراني به دنبال دليل، ارادتَ‌م را بگذار به حساب خلقتَ‌م، بي‌تبديل. در مساجدمان كار را به هم آميخته‌اند، و ما را به جماعتي فريفته‌اند، اما هرگز به نمازي نخاسته‌ام، مگر با همين خاك كه قدم‌هاي تو را در ضمير دارد وضو ساخته‌ام.

پيوست: نقد، نقد كنيد لطفن.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:54  توسط آیینه  | 

للحق.

بگشاي لب‌هات را،

بگشاي، باشد كه واژه‌هات تفسيري شوند بر ابهام شورانگيز نگاه‌ت.

مي‌داني چه بر ما مي‌گذرد. ضحاك‌ها ترس‌ناك‌تر از پيش‌اند، چه خود نيز مارهاي سرشانه‌هاشان را نمي‌بينند.

و مارها هنوز اشتهاي مغز سر دوستان ما را دارند، با ولع بيش‌تر.

مي داني كه كاوه را در خواب سحرآميزي كرده‌اند كه بيدار كردنش را نمي‌دانيم.

مي بيني، كه هنوز با هر طلوع نام‌ش را صدا مي‌زنيم. هرطور كه از قبل مي‌دانستيم.

بيش تر بگو، بگو كه چه مي‌خواهي، بگو هر بار كه نگاهت را شراب مي‌كني به دهان خشكيده‌ي ما، بگو هر بار كه نگاه‌ت را شراره مي‌كني به پيكرهاي يخ‌زده‌مان... خدا را، بگو كه چه مي‌خواهي.

بگو حالا كه آن نسيم زهرآلود، از ميان خودمان برخاست و علمِ دانايان‌مان را ذره ذره فرسود،

و حتي سرچشمه‌هاي بي‌كران‌ علم‌شان را بي‌صدا تا سرزمين فراموشي‌شان برد‌،

حالا كه در پي پاسخي براي نداشته‌هامان، اتهام و تحقير و سركوفت هر كدام به حد نزديك كمال نصيب‌مان مي‌شود،

چرا با نگاه آرمان‌طلبَ‌ت كنايه‌مان مي‌زني و از شرم و التهاب، هر دو، سرشارمان مي‌كني؟

با نگاه تو چه مي‌توانيم كنيم؟

بايد كاري كنيم، تا بي‌كه مارها نيش در فكرمان فرو برند، به فكر روزي باشيم كه نگاه‌ت به پشتوانه‌ي ظهور، اثبات مي‌شود، و تو علم دانايان را احيا مي‌كني، و كاخ ضحاكان را...

بايد در جمع‌هاي كوچك‌مان، قرار سحرخيزي بگذاريم، و آن‌گاه كه جز نيروهاي انتظامي حكام ستم‌گر* دعاي هر بنده‌اي اجابت مي‌شود، تفسيري بطلبيم بر نگاه تو، از كلام تو...

 يا علي

 

توضيح* : برگرفته از كلام اميرالمومنين عليه السلام، حكمت 104 فك كنم.

سوال: چرا پست‌هاي من ايينقد گشاد ار آب درميان؟ به عبارت ديگه فاصله‌ي بين پاراگرافارو چه جوري مي‌شه كم كرد؟!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 16:26  توسط آیینه  | 
للحق

ای کاش این همه با حادثه‌ی مبهم و آشوبنده‌ی حضور تو رودررو نمی‌شدم تا نفس‌های به‌شماره‌افتاده‌ام چنین مکرّر استدلال حق‌به‌جانبَ‌م را کنایه‌ نزنند که "این است عاقبت آن صغرا و کبرای کثیری که چیدی، عقل هم سر به وادی دیوانه‌گی نهاد، دیدی؟!".

یا علی.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 13:7  توسط آیینه  | 

للحق

نمی‌دانم حالا، همین حالا که این جا به قصد نوشتن نشسته‌ام، چه می‌خواهم بنویسم. تلاش‌م بر شرح هذیان‌گویی‌های شیدای بی‌قراری خواهدبود که مقابل چشمان بی‌خبر من، بی که روضه‌ای خوانده‌باشند یا فضیلتی گفته‌باشند، اشک‌های آتشین ‌ریخت و ناگهان لب گشود که: امّاه...

و امّا الجدار... این عزا در جان جهان‌ست، بگویم یا نگویم. می‌دانم، این را می‌دانم که جهان هرگز دست از تحقیر خود برنداشته‌است. می‌دانم که در نظر خود پست و بی‌احترام شده‌است... که نتوانست دلیل ِ بودن خود را در خود تحمل کند. برای خودش سوگ‌واری می‌کند و انتظار هم که می‌کشد به امید مرهمی‌ست بر زخمی که... و امّا الجدار...

سوگ‌واری برای معصوم، انتظار برای آن معصوم منتظَر. اشتباه می‌کنم که خود و هم‌کیشانَ‌م را بسیار دور از این‌ها می‌بینم؟ خدا را شاکریم. بی‌شک عنایتی به ما شده‌است که به سوگ خود نشسته‌ایم.

یا زهرا.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 16:24  توسط آیینه  | 
للحق


یار عاشق‌کش و بیگانه‌نواز است هنوز          چشمَ‌م آیینه‌ی آن دل‌بر ِ ناز است هنوز

راز این مهر ِ فرازنده به دل آتش زد               لب خموش آمد و در سوز و گداز است هنوز


توضیح نویسنده (شاعر؟!): یک سال بود که شعری نسروده‌بودم.

یا علی.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:52  توسط آیینه  | 

پا مي‌گذارم روي لبه‌ي چادرم، اين طور شانه‌فرو‌انداخته كه راه مي‌روم. كي مي‌شود دوباره در سالن استوانه‌اي مركز دانش‌كده گرد هم آييم و اشك بريزيم؟ اي صاحب تنهايي من، از اين غربت به تو شكايت مي‌كنم. كنار چمن‌هاي تازه‌درآمده بغضي را كه گلو و چشم‌هام را در تودرتوي دانش‌كده مي‌سوزاند گريه مي‌كنم. آسمان به ظرافت، با منش بهاري‌ش -كه بسيار شبيه آشفته‌گي‌هاي ناگهاني روح من است- هم‌راهي مي‌كند.

 اين كه خود را مقصر بدانم يا نه، بسته به اين است كه چه قدر خود را مسئول بدانم.

فلسفه‌ي بي‌تحليل، تو بگو عرفان دروغين هنوز درون‌م زنده‌ست و من را از آن بي‌كسي و وامانده‌گي كه تنها فلسفه مي‌تواند مهيا كند، نصيب مي‌بخشد.

 از مدت‌ها انكار دل‌زده مي‌نمودم، آن طور مصمم كه به چشم‌هاي استاد خيره شدم و لب‌خندي طولاني زدم. به من نگاه كرد و پاسخي كه مي خواستم داد: لب‌خندي به نشانه‌ي پاي‌بندي به تمام آن چه در وادي استاد و شاگردي پشت سر نهاديم. لحظه‌ لحظه‌ي انبساط لب‌هاش لياقت وصفي بسيار عاشقانه را داشت.

پس از او به نوعي از تنهايي دچار شدم كه حضور آدم‌ها، چه بسا "دوست‌"ترين آدم‌ها باشند، وخيم‌ترش مي‌كند. هرچه نزديك‌تر مي‌شوند آزارشان بيش‌تر. و دوستاني يافتم از تبار سنگي كه هنگام شنا به پا ببندي...

وقتي دوران نقاهت فلسفه‌ي بي‌تحليل را پشت سر مي‌گذاري تشنه‌ي كسي هستي مثل پدر، و چه قدر بد است اگر فلسفه‌ي بي‌تحليل تو را وادار كند تنها منبع ولايتي را كه مي‌طلبي، در خودت بيابي.

تو علي را بياور، تو خدا را بياور. اين فلسفه چنان درون‌م را به خود آلوده كرده‌ست كه آن‌ها را نيز در خودم تمام مي‌كنم.

 من از آن چه شما فكر مي‌كنيد بي‌دين‌ترم. بي‌كس‌م، به همان شيوه كه گفتم. اي پروردگار ضعيف‌مانده‌گان، مرا ببخش كه فرمان مي‌برم ازبراي خودم. مرا ببخش براي اسارتي كه رهايي از بندهاش را خوب نمي‌دانم. براي سرمايه‌اي كه در ازاي تنهايي پرداختم و بازستاندن‌ش را خوب نمي‌دانم. مرا ببخش براي هرآن چه نمي‌دانم. براي ازپاافتاده بودن، و براي هر آن چه هستم، مرا ببخش. 

 علي، تو نگو آن چه شيعه را نجات مي دهد اعتقاد اوست، بيش از اين به‌خودواگذاشته‌شدن را تحمل ندارم. دست به سوي‌م دراز كن به حرمت روزهايي كه "سبحان الله" را با هيجان كودكي نوپا براي اولين بار پس از تولدم به زبان آوردم و با لكنت نامحسوسي خود را "شيعه" ناميدم. به احترام خاطره‌ي آن روز كه با لحني شرم‌آلوده زمزمه كردم "علي مع الحق و الحق مع علي"، كلمات محكمي كه "حيات" مي‌بخشند را از ظرف زمزمه‌هاي پدرانه‌ بر روان‌م جاري كن.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:54  توسط آیینه  | 

 

 

      بگو خواب من كجا رفته؟

     همه چشم هاشان را هر قدر مي توانند گشوده اند و قدم هاي تو را مي پايند.

    خواب من در جيب تو نيست؟ شايد آن‌جا رفته كه وقتي بي‌خيال دست در جيب‌هات مي‌كني نوازش شود. بي آن‌كه تو بداني.

    آن‌جا لب قمقمه‌ات را ببين. شايد آن‌جا پرسه مي زند كه هر روز دست كم يك بوسه نصيبَ‌ش شود. بي آن كه تو بداني. هنوز دلَ‌ت به رحم نيامده؟ دوباره بخوان.

    نفس هاشان توي سينه ها مانده؛ تا مي خواهند بيرون بيايند، تو قدم بر مي داري، جيغ مي كشند و دوباره آن تو پنهان مي شوند.

     به جان هركه به سويَ‌ش دويدي و هيچ به عقب، به من كه چنگ به خاك زده بودم و التماس مي كردم نگاه نكردي خوب بگرد. بعيد نيست خواب من ميان شيارهاي پوتينَ‌ت پناهي جسته باشدكه وقتي پا بر مين ها مي‌گذاري او را هم  زندگي ببخشي، بي آن‌كه بداني. خواندي؟ خواندي؟! هنوز راضي نشده‌اي كه بيايي و ببري ام؟ يك بار ديگر بخوان.

     آن‌طور نكوب پايَ‌ت را. دوام نمي‌آورند.

     نگاهي بينداز. شايد آن روز كه خوابَ‌م در ساحل آرمان هاي تو بالا و پايين مي‌پريد، در افق ديد فناي تو را، يك لحظه بي حركت شد،  آب شد و در شن ها گم. اين بار چه؟ دستَ‌م را نمي گيري؟بخوان.

      بگرد در هياهوي حروفي كه سال‌هاست از هم گسسته مانده‌اند، بس كه نگفتي‌شان و نگفتي و نگفتي. شايد منتظر است تا بين جنب و جوش آن‌ها تفسيري بيابد براي خودش. زبان باز نمي‌كني؟ دوباره هم كه بخواني؟!

     يك جايي بين همين‌ها، خوابَ‌م را پيدا مي‌كنم كه در خودش مچاله شده و مي‌لرزد.

  تو فقط مرا محبوس بازوهات كن و ببوس.

      صدات را موسيقي كن و در گوشَ‌م بريز.

      برقصان مرا.

      برقصان مرا در ميدان مين.  

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:30  توسط آیینه  | 
 
  بالا