|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
به نام خدا.
بقیهش...
***
خیلی مایل بودم یک طوری بشود از پرداختن به ماهیت خود رشته اجتناب کنم. چون واقعیت تلخیست که حکایتش در این مجال چندان مهرورزانه! نیست. اما نشد، چه بارها خودتان را گوشه و کنار دیدهام که برای یکی توضیح میدهید که علوم مهندسی همان تلفیق مهندسیهای دیگر است و بعد از دو ترم تعیین گرایش میکنیم و بعد از دو سال انتخاب رشته و چه و چه...
انتخاب اول من در فرم انتخاب رشته، همین علوم مهندسی بود. چرا که در کشور ما، جای پیوندی میان علم و صنعت خالیست. این جوری انتخاب کردم که خودم بشوم عنصری از عناصر سازندهی آن پیوند. که پیشرفتهای علوم پایه را تزریق کنم به صنعت. و اینها واقعن آرمانهای علوم مهندسی هستند. حالا من همان شخص آرمانگرا هستم و رشتهام هم همان رشتهاست. اما در فکر رفتنم. چون واقعیت بدجوری سیلی به چهرهی آرمانَم زده. حالا به چشم میبینم که نیم قرن طول میکشد تا این رشته وسیلهی اهداف تعریفشدهاش بشود. همین حالا خوب هیاهوی فکرتان را جمعوجور کنید و ببینید تواناییَش را دارید که یک نسل از نسلهایی باشید که میمانند و "اجساد"شان پله میشود برای صعودِ احتمالیِ نسل بعدیشان؟ ماندن در یک جامعهی علمی ِ نیازمند با هدف ارتقاء آن جامعه کار مفیدی است، اما همیشه گوشهی چشمی به ظرفیتهای خودتان داشتهباشید، شاید از مجرای دیگری بتوانید با حضور موثرتر به همان جامعه کمک کنید، بی که آیندهی خودتان قربانی کمبودهایی بشود که در صدد رفعِشان بودید.
للحق.
اين هم بقيهش، يعني ميشه بخش وسط. ديگه چيا بايد بنويسم براشون؟
***
ما دو سه تا خوشبختی داریم. به عنوان مقدمه میگویم که فرآیند انتخاب واحد توی دانشگاه فرآیندی بسیار اضطرابآور، فلاکتبار و سر کاری است. چون سیستم جامع آموزش دانشگاهمان تا دلتان بخواهد مشکل دارد و سرش هم که شلوغ بشود همین طور خوش دارد تا لب چشمه ببردت و تشنه برگرداند. این طوری است که گوش به زنگ بودن برای آغاز بازهی انتخاب واحد به منظور چیدن یک برنامهی جمع و جور 4 روزه برای ترم آینده، مجموعن تلاش مذبوحانهایست.
حالا نگاهی داشتهباشیم به وضعیت انتخاب واحد ما. در اوج مسرت اعلام میکنم که واحدهای اختصاصی برای ما رزرو شده و ما هر قدر دلمان بخواهد انتخاب واحدمان را عقب میاندازیم و طول میدهیم و هیچ فاجعهای هم رخ نمیدهد. فقط چند دقیقهی اول برای قاپیدن واحدهای عمومی کمی تلاش لازم است. این رزرو بودن واحدهای اختصاصی یک معنای دیگر هم دارد و آن سعادت دوم ماست:
باز هم به عنوان مقدمه عرض میکنم که اکثر اساتید توی کلاسهایی که از کثرت جمعیت صداشان به صدایی نمیرسد دل و دماغ انجام تدریس مطلوبشان را ندارند. اما ما واحدهای اختصاصیمان را توی کلاسهای 25 نفره میگذرانیم. یعنی تقریبن استاد و دانشجو در فضایی صمیمی میتوانند انتظارات شخصیشان را بازگو کنند و خلاصه خیلی مطلوب است! کلاسهای حل تمرین هم همین جوری است.
سومین امکان خوبی که برای ما وجود دارد ولی تا به حال تقریبن استفادهای از آن نشده، این است که گروه اساتید این دور و بر به شدت آمادهی حمایت از فعالین علمی رشتهی علوم مهندسی هستند. کافیست ارادهی شرکت در طرحی علمی را کنید. برای ما که پایه نبودیم و اراده نکردهبودیم جلسههای خصوصی میگذاشتند با اساتید بلکه مهرِمان به یک بعد فناوری بجنبد، چه برسد به شما که قرار است خیلی هم پایه باشید...
یک مطلب مهمی که مشتاقم بگویم، فرآیند پیوستن دانشجو به یک تشکل است که از یک منظر دو حالت دارد. یا تشکل شما را جذب میکند یا شما خودتان جذب میشوید.
وقتی تشکل پی شما میآید، اولین دلیلش این است که یک توانایی توی شما زیادی بارز بوده. آن قدر بارز که ظرف یکی دوتا دیدار عمومی کشف شده. مثلن شاید در حال ایراد یک نطق غرا در جمع همرشتهایها مشاهدهشدهاید. این یعنی قدرت سخنوریتان وسیلهی خوبیست برای... برای چه؟ نکتهای که میخواهم بگویم همین سوال است. قبل از اين كه وارد عمل بشويد و از قوايتان براي تشكل مايه بگذاريد، خوب بررسي كنيد ببينيد اهداف تشكل با اهداف شما همسويي دارد يا نه. شايد فقط بخشهاييش، كه در اين صورت بايد حيطههاي همكاريتان را با تشكل مشخص كنيد، شايد هم اصلن نه، كه بايد دور آن تشكل را خط بكشيد. حواستان باشد كوچكترين قدمهاتان را براي كدام آرمان و به حمايت از چه كسي برميداريد. نشود وقتي به خودتان بياييد كه با جريان مبهمي تا دوردستها رفتهايد و كارهاي بزرگي هم كردهايد اما هيچ وقت ندانستهايد چرا، حالا هم هرچه فكر مي كنيد دليلي جز جوزدهگي پيدا نميكنيد. اين طوري ميشويد يك عضو خطرناك، هم براي تشكل هم براي جامعهي بيرون تشكل. از اول جواب خوبي براي اين سوال پيدا كنيد. كم نديدهام كساني را كه دير به اين سوال جواب دادهاند و توي محظور تشكيلاتي گير كردهاند، نمي توانند بيرون بيايند هرچند كه ميخواهند.
بسمالله.
خوب دیگر، قبل از این که آقای سردبیر غافلگیرمان کند خودمان با زبان خوش شروع کنیم به نوشتن. خدا کند که قصد زهرپاشی سیاسی نداشتهباشند توی نشریه.
***
اول که اسم رشتهات را میگویی، نگاه عاقل اندر سفیهی تحویلت میدهند که بابا میدانیم مهندسی قبول شدی، اما مهندسی ِ چی؟! بعد باید مقابل چهرههای شگفتزدهشان اصرار کنی که اسم رشتهات واقعن همان است که گفتی. مهندسی ِ هیچی نیست، یعنی مهندسی ِ همه چیز است.
بار اول برای من این طور اتفاق افتاد: اشتباهی یک روز زودتر برای ثبت نام آمدهبودم. از نگهبان دانشکده فنی پرسیدم که برای ثبت نام کجا باید بروم. پرسید چه رشتهای قبول شدهام...
- علوم مهندسی.
- نه، مهندسی ِ چی؟
- علوم مهندسی اسم رشتهامه.
چند ثانیه طول کشید تا حرفم را تحلیل کند...
- نداریم خانوم.
راستش کمی عصبانی شدم. با بدخلقی توضیح دادم که یک رشتهی تازه تاسیس است.
- اگه از من میپرسی اشتباه اومدی، اما حالا اگه دوست داری یه سر به امیرآباد هم بزن...
فکر میکنم این اولین نمود ابهام رشتهی ما بود که هویدا شد. هیچ کس از وجودش خبر نداشت. بعدتر توی مراحل ثبت نام درد سالبالایی نداشتن را هم چشیدیم. معمولن جایی که هر رشتهای قرفهای داشت ما بیکس و کار میماندیم تا مگر دل کسی به رحم بیاید و موجودیت ما را تصدیق کند.
اما امسال کمی فرق دارد. به ازای هر کدام از شما 25 نفر تازهوارد یک سالبالایی ِ سرد و گرم چشیده حضور دارد که خوش ندارد اشتباههایش به دست نسل بعدی تکرار شود. یکیشان هم که میبینید، برا شما متحیرین دارد به طور اختصاصی قلم میزند. این سلسله نوشتهها تنها برای زدودن ابهامات منطقی و احساسی شماست.
بگذریم که خوبیهای این رشته بیشتر است یا بدیهاش. چرا که شما ورودی هستید و حکمن ورودی را باید سر ذوق آورد. پس ذکر مصائب بماند برای روزهای بعد... فعلن بچسبیم به منبر وصف گل و بلبل...
***
ادامهاش باشد بعدن؛ فعلن نمیآید. برای یک بخش خیلی کم است ولی نای فکر کردن ندارم. اصلن پستهای زنجیرهای جذابترند. یادم باشد دربارهی گروههای عقیدتی، جذب شدن "به" یا "توسط" تشکلها و یک سری مسائل آموزشی هم بنویسم. 280 کلمه شد، یحتمل 620 تای دیگر هم سهم دارم...
یک پیوستی برویم بد نیست. اهم... پیوست: نظرها را بستم موقتن. چون جوِّ جعبهی نظرها مزخرف شدهبود. محورش جای سنجیدن گفتههای نویسنده، شدهبود این که شخص نویسنده چه جور آدمیست و کدام کار را با چه نیتی میکند. برخی هم که صفای مرامِشان زندهگی شخصی من را کردهبودند موضوع اهانت و فحاشی. لااقل نشد دلمان خوش باشد که برای عقیدهمان فحش میخوریم. جنبهی لج-درآرش این است که بسیاری از همین آدمها که همه چیز را به اقدارالرجال میسنجند شاکی هستند که چرا یک رجل توی نظام ما این همه تعیینکننده است. خوب لیاقتمان همین است دیگر، خوب یا بد (این هم این روزها مد شده، که بگویند بماند من چه نظری دربارهی فلان چیز دارم... اگر مردی برو عقیدهات را بساز... در درجهی اول با خودم بودم، واضح که بود؟) تا عامل این اتفاق بد را از بین ببرم بسته باشد که اعصاب همهمان آرامتر باشد.
یک پیوست دیگر، در کف ماندهام که عقل توی اجتهاد وسیلهی برداشت از نص است یا خودش یک منبع محسوب میشود. به این میگویند حرفهای گندهتر از دهان. فائزه، پس چه شد این جلسات مباحثهی منطق...
سلام! پستاي نجوميمو دوباره شورو كردم!:دي
تا يك سال قبل تو چكيده وبلاگها و وبگاههاي فضايي و نجومي مي نوشتم، هنوز مطالبم هستند اون جا. اما چون اسم از ليست نويسندهها حذف شده بايد يه كم بگرديد!
زود لينك وبلاگ گروهياي كه اين سري توش مينويسم (سپهر نيلگون) رو ميذارم اين جا.
---------------------------------------------------
هیچ وقت فکر میکردید که فضا بتواند سیفون توالت خانهی شما را خراب کند؟
قصد دارم در مورد یکی از موضوعات مورد علاقهم –هوای فضا- بنویسم.
اولین برخورد من با این موضوع 3سال پیش طی جمعآوری اطلاعات (همان کاری که در دبیرستان اشتباها به آن "تحقیق" میگويند) درمورد شفقهای قطبی اتفاق افتاد:
هوای فضا پدیدهایست که توسط تشعشعات و ذرات باردار گسیل شده از خورشید و ستارههای دیگر بوجود میآيد. بنابراین وضع هوای فضا را برهمکنش بین خورشید و فضای بینسیارهای و زمین تعیین میکند. چرخهی 11 سالهی فعالیتهای خورشیدی منشا بسیاری از تغییرات هوای فضاست. ما 3 معیار داریم برای ارزیابی میزان فعالیت خورشیدی: لکههای خورشیدی، شرارههای خورشیدی و پرتاب تودههای خورشیدی(CME). تعداد هر سهی اینها درطول ماکسیممهای چرخهی خورشیدی افزایش پیدا میکند.
اثرات این پدیده واقعا متعدد و مختلف هستند و بخشی از آنها به فناوری ساخت بشر در زمین و فضا ربط دارند. به خاطر همین هم این روزها پیشبینی دقیق وضع هوای فضا مسئلهای بیشتر از کنجکاوی علمی صرف محسوب میشود.
شروع مشکل از آن جاست که نیروی برق، سنگبنای فناوریِ جامعهی مدرنِ امروز است و همهی زیرساختها و خدمات دیگر به آن بستگی دارند. اما در عین حال خیلی مقابل هوای فضا آسیبپذیر است. جریانهای زمینی که در طول طوفانهای ژئومغناطیسی القا میشوند میتوانند سيمپيچهای مسی ترانسفورماتورها را در قلب بسیاری از سیستمهای برقرسانی ذوب کنند. خطوط قدرت گسترده مثل آنتن عمل میکنند و با سوار کردن جریان مشکل را در منطقهی وسیعی گسترش میدهند. مثلا در سال 89 میلادی معروفترین برقرفتهگی ژئومغناطیسی طی یک طوفان خورشیدی اتفاق افتاد و 6 میلیون نفر در کبک 9 ساعت بدون برق ماندند.
شبكههای برق نسبت به قبل خیلی آسیبپذیرتر شدهاند. علت این موضوع ، "وابستهگی درونی" است. در سالهای اخیر صنايع همهگاني شبكهها را به هم پیوند دادند که بتوانند برق ارزان را از فواصل دور به مناطقی که نیاز ناگهانی پیش میآيد منتقل کنند. مثلا ممکن است مردم لوسآنجلس سیستم تهویه هواي خود را با برقی که از ايالت اورگن میاد به کار بيندازند. این از نظر اقتصادی به صرفهست ولی لزوما صرفهی ژئومغناطیسی ندارد! برای این که خوب متوجه بشوید که وابستهگی درونی چه طور سیستمها را آسیبپذیرتر کردهاست به بازیاي فکر کنید که در آن مهرهها را نزدیک به هم میچینیم و با انداختن یک مهره همه به ترتیب میافتند...
اگر به طوفان بزرگ مغناطيسي ماه مي 1921 نگاه كنيد كه جريانهاي زمينياش ده برابر جريانهاي طوفان كبك بودند و تاثيرش را روي شبكههاي برق فعلي شبيهسازي كنيد متوجه مقياس خسارت ميشويد. بيشتر از 350 ترانسفورماتور در معرض خط خرابي دائم خواهند بود و 130 ميليون نفربدون برق ميمانند. اين بيبرقي تا سازمانهاي اجتماعي پيش ميرود چون توزيع آب تحت تاثير آن قرار ميگيرد و غذاهاي فاسدشدني و داروها طي 12 تا 24 ساعت از دست ميروند و در كنار اينها سيستم گرمايشي و تهويه هوا، فاضلاب و تلفن از كار ميافتند.
مفهوم همبستهگي دروني به وضوح در بيآبي ناشي از قطع طولانيمدت برق، و غيرممكن بودن راهاندازي ژنراتورهاي برقي بدون آب مشخص ميشود.
بزرگترين طوفان الكترومغناطيسي ثبتشده حادثهي كارينگتون آگوست 1859 است (كارينگتون نام منجمي است كه شرارهي در حال تحريك شدن را هنگام پراجكت كردن تصوير خورشيد روي صفحهي سفيد، با چشم غير مسلح ديد.). فعاليت ژئومغناطيسي با افجار خطوط الكتريكي تلگراف، شوكه كردن تكنيسينها و به آتش كشيدن كاغذهاي تلگرافشان شروع شد! نورهاي شمالگان (شفقهاي نيمكرهي شمالي) تا مناطقي به جنوبي بودن كوبا و هاوايي سركشيدند و شفقها برفراز كوههايراكي آن قدر روشن بودند كه افراد در اردوگاهها بيدار و مشغول درست كردن صبحانه شدند!
اگر اين اتفاق در اين زمان ميافتاد، آشفتگيهاي اجتماعي و اقتصادي فراواني به بار مي آورد. قطعي برق با قطع شدن راديو و اشكال در كار ماهوارهها همراه ميشد. مخابرات تلفني، جي.پي.اس، امور بانكي و اقتصادي و حملونقل، همه تحتالشعاع قرار ميگرفتند. بعضي از اين مشكلات با تمام شدن طوفان به خودي خود حل ميشوند، مثلا راديو و جي.پي.اس. اما حل برخي ديگر مثل ترانسفورماتورهاي چند تنيِ سوخته، ممكن است هفتهها يا ماهها طول بكشد. خسارت اقصادي كلي در سال اول مي تواند به 2تريليون دلار، تقريبا بيست برابر خسارت طوفان كاترينا برسد.
اما راه حل چيست؟ زيرساختهاي مقاومتر در مقابل آشوبهاي ژئومغناطيسي و پيشبيني قويتر هواي فضا. مورد دوم خيلي كليدي است. اگر صنايع همهگاني و ماههوارهها به نحوي از آمدن يك طوفان پيشاپيش آگاه شوند مي توانند براي كاهش خسارات اقداماتي مثل قطع كردن سيمها، پوشش دادن تجهيزات الكتريكي آسيبپذير و خاموش كردن سختافزارهاي مهم انجام دهند. به هر حال چند ساعت بيبرقي بهتر از يك هفته است!
حالا دومين برخورد قابل توجه من با پديدهي هواي فضا اهميت مييابد. اين برخورد هنگام مطالعهي پاياننامهي يكي از دوستان اتفاق افتاد كه بر طراحي سيستم آلارم براي آشوبهاي الكترومغناطيسي تمركز كردهبود. در پستهاي بعدي خلاصهاي از مطالب اين پاياننامه ارائه ميدهم.
در اين لحظه، هيچ كس نميداند طوفان خورشيدي بعدي كي به سراغمان ميآيد. شايد 100 سال بعد، شايد فقط 100 روز بعد! دفعهي بعد كه از سيفون توالتتان استفاده ميكنيد، حتما به اين موضوع فكر كنيد!
این مطلب روز دوازدهم برای چاپ توی نشریه به آقای سردبیر تحویل داده شد. این رو گفتم که علت تحول سبک رو بدونین. ضمنا به آقای سردبیر تاکید شد که توی حذف پنج خط اول کاملا مختاره.
گفتند بنویس. گفتیم سفارشی ننوشته ایم تا به حال.
دورمان را پر کردیم از کتابهایی که نوشتهاند. از عاشورا بسیار نوشتهاند.
ما هم نوشتیم. بعد نگاه که کردیم به مخلوق انگشتهامان، دیدیم شبیه هیچوقت نیست. کتابها را بستیم و به کناری هل دادیم. تصمیم گرفتیم این حجم تحلیل نشده را که در دلمان مثل سیالی سوزان جریان گرفته، تنهایی بریزیم روی کاغذ.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
گوش بسپارید به حرفهای من، چه نمیدانم سال بعد شما را خواهمدید یا نه.
خون و مال شما بر یکدیگر حرام است تا آن روز که پروردگارتان را ملاقات کنید.
این چنین گفت پیامبرِ اسلام، خطاب به مردمی از سراسر حجاز که در مراسم حجهالوداع گرد هم آمدهبودند. در سال شصت و یک هجری بی شک کم نبودند در کوفه، بصره، مدینه و دمشق، مردمی که حرفهای محمد(ص) را به گوش خود شنیدهبودند. تنها نیم قرن گذشتهبود از آن روز.
پس چرا، چرا مسلمانان آن روزگار نزدیک، با حسین و یارانش چونان کردند که با کفار؟ چرا در مقابل قتل کسی که پیش از نبرد با او نماز خواندند سکوت کردند؟ آیا با کسی نماز خواندند که اهل قبله و لایق امامتش نمیدانستند؟
مگر نبودند بین آنها کسانی که حماسه آفریدند در جنگهای اسلامی؟ چه شد؟ کسی به من بگوید چرا این سوابق همه در پس آن چند ساعت کذایی به باد فراموشی سپردهشد؟ چرا آنچه خدا در کتاب محکمش حرام مسلّم خوانده به چشم مردم این همه سرزمینهای پهناور اسلامی بیمقدار شد؟ مگر پنج سال نور خلافت علی نتابیدهبود به خانههای کوفه؟ مگر مردمش جانشان را در صفین و نهروان بر کف نگذاشتند به یاری او؟ از کوفه که بگذریم، مگر یاران پیامبر نبودند که در شام به سر میبردند و مگر هیچ کدام به دربار یزید نفوذ نداشتند؟ چرا از این دو حوزهی مسلمانی هیچ فریاد اعتراضی به این فاجعه برنخاست؟
او دست یاری نداد به حاکمی که برای حفظ حکومت خود اصول مسلم اسلامی را زیر پا میگذاشت. بیعت نکرد با خلیفهی وقت. اما کجای تاریخ سزای سرپیچی از بیعت قتل است؟ قتل، به کیفر کدامین گناه؟ و اگر حسین و هفتاد و چند یارش گناهی نداشتند چرا جمع مسلمانان صحنهی قصاص ناحق آنها را خونسردانه تماشاگر بودند؟ ای کاش، ای کاش فاجعهی آن روزها به همین ترکیب عاجز از وصف من – قصاص ناحق- خلاصه میشد. ای کاش نبود وداع آتشین آن مرد زیبا با اهل خانهاش، غمخواری آن روح غمناک از خواهرش و اشکهای خونینَش بر خون یارانی تکرارنشدنی. ای کاش تقدیر بر سپردن علی اصغر شش ماهه به دست خاک، به دستان او نبود.
بیدار باشیم که ما نیز از چنین رفتار شگفتانگیزی منزه نیستیم. عاشورا تکلیفِ دفاع از حق و ستیز با باطل را به ما تعلیم داد و از آن روز همهی شیعیانِ علوی درس باید پس بدهند. در هر نقطهای از مختصاتِ انسانی که عهد خدا شکسته میشود و سنتِ پیامآورش فراموش، قیام تکلیفیست بر شانههای ما.
ما عاشورا را نفهمیدیم. سر از حزن جاری در اشعاری که حسین زمزمه میکرد در نیاوردیم. هنوز متحیرِ اصرارِ قاسمایم به شهادت، متاثر از رنجی که رقیه کشید و مبهوتِ صبرِ زینب. ما سرگشتهی زیباییِ آنچهایم که بر حسینمان گذشت. گذشت، و نفهمیدیم.
نفهمیدیم اما شبیهاش را خلق کردیم. کسی آمد و سایهروشنِ غروبِ عاشورا را پشتِ پلکهامان دید. رهبرمان شد تا تکلیفِ دیرینهمان را ادا کنیم. خمینیِ بزرگ تصویر عاشورا را مقابلِ چشمهامان زندهکرد تا به یاد بیاوریم آن چه را که برای انقلاب باید میکردیم.
"این کلمهی کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا یک کلمهی بزرگی است... همه روز، باید ملتِ ما این معنی را داشتهباشد که امروز روز عاشورا است و ما باید مقابل ظلم بایستیم و همین جا هم کربلاست و باید نقش کربلا را ما پیاده کنیم. انحصار به یک زمین ندارد. منحصر به یک فرد نمیشود. قضیهی کربلا منحصر به یک حمعیت هفتاد و دو نفری و یک سرزمین کربلا نبوده، همهی ]سر[زمینها باید این نقش را ایفا کنند."
و ما عمق حضور صاعقه مانند آن روح وسیع و دردمند را هم درک نکردیم. نفهمیدیم چرا اشک هامان جاری شد وقتی سر فرو گرفته گفت: "من به حال شما غبطه می خورم".
حالا ماییم و گذشتهای که نفهمیدیم. کمرمان خمید زیر عظمت آن چه نفهمیدیم. انگار لحظهای نوری تابید، بهتر بگویم، انگار لحظهای چشم گشودیم به سوی نور، و حالا همهی شور زندهگیمان را در پس پردههای تاریکی، مرهونِ امیدِ دیدارِ دوباره با آن نور ایم. انگار وعده داده باشند این دیدارِ دوباره را.
همین امید، داستانِ عاشورا را میکشاند به انقلاب. همین، انقلاب را وصل میکند به هر روز زندهگیمان. به چه کثرتی هر روز اتفاق میافتند نشانهها، بی که بفهمیمشان. این امید را باید زنده نگه داریم تا تکلیفمان را بدانیم. تکلیف ما چیست وقتی دوباره خون بیگناه میریزد روی خاک وطنَش؟ تکلیفمان چیست وقتی هر که باید و میتواند کاری کند، کبکوار سر در برف فرو کرده؟ تکلیف ما در این عاشورای دوباره چیست؟ تا دیدار با نور وعدهدادهشده چند عاشورای دیگر مانده؟
|
|