|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
للحق؛
کجا رفتهاند مردانی که معنای "ریحانه" را فهم کنند؟
یاعلی.
توضیح: اشکال یا بر توقع ما وارد است یا بر لاابالیگری شما. دست مطالبهتان دراز و پای کفایتتان کوتاه. حاشا به مردانهگیتان که زن مینمایید. غیرتتان مرده است، حیا را میرمانید. وای بر شما و بیشرمیتان که پردهها را میدرید و از مرزها میگذرید و وای بر پوچی و پلیدیتان آن گاه که نیم نگاهی به پشت سر نمیکنید... حق است از شرم بمیرید وقتی خشم زنی را چنین میخروشانید و زبانش را به آن چه سزاوار آنید میگشایید.
*جواب مسعود که نظر داده را این جا میگذارم. بقیه هم بخوانند بد نیست.
"یا الهی و ربی و سیدی و مولای لای الامور الیک اشکو؟!! نمی دانید چه قدر برایم عجیب است وقتی می پرسید چرا. آن هم شخص شما. از کجای این درد ممتد اجتنابناپذیر بگویم؟ "صبر" برای شاخه گلی که زیر پا له شده معنایی هم دارد؟ شما معنای ریحانه را می فهمید؟ شما درک میکنید که وقتی امام علی میگویند "ریحانه"، یعنی واقعن ریحانه؟ یعنی شعر نگفتهاند لذت گذرای شاعرانه ببریم، یعنی الگوی رفتاری دادهاند. شما میدانید چه قدر ساده میشود گلبرگی را خراشاند؟ شما نمیبینید این وحشیگری که در حق دخترها میشود؟ چه قدر کم شدهاند مردهایی که به خودشان زحمت بدهند لااقل دقت کنند، که این دو تا جنس با هم فرق دارند، به جهنم که برخی میگویند فرقشان اکتسابی است، اصلن اکتسابی است، به هر حال فرق دارند. عمدهی آقایان آن قدر خودشان را به آن راه زدهاند که نمیفهمند آن طور که میشود با تانک از روی قلوه سنگ رد شد، از روی شاخه گل نمیشود!
این حرفها آن قدر غریب شده این روزها که لابد شما هم دارید میخندید. چرا که نه. اما این برای من بسیار روشن است که این طور که مردها بنای تحقیر عواطف زنها را گذاشتهاند، و از زنها مردانهگی میطلبند، چند سال بعد بنیاد خانواده که سهل است منهدم شود، هیچ انسان آرامی روی زمین نمیماند!
اتفاق بدی در جریان است، انتظاری که زنها میرود عکس تواناییهاشان است (حالا فطری یا اکتسابی! گیر ندهید!) زنها باید مراقب باشند عواطف مردها جریحهدار نشود، زنها باید عقلانیت رابطهها را تضمین کنند، زنها باید خودشان را ارائه بدهند و مردها از پذیرش سرباز بزنند! زنها باید استقلال مالی داشتهباشند، زنها باید بچهدار نشوند سر کار بمانند، و زنها به ایجاب جنسیتشان واقعن مقابل این تحولات ناجوانمردانه کوتاه میآیند. سرسپردهاند، باید مواظب این بود! شما مردها باید مواظب این باشید که چه تغییری توی تقریبن نصف آدمها، زنها، زنهای بسیار انعطافپذیر ایجاد میکنید. شما باید حواستان باشد. نگذارید میزان عرضه جنسی برود بالا، نگذارید خانوادهها بپاشند، نگذارید سن ازدواج بالا برود، نگذارید بازدهی تحصیلی خانمها بیاید پایین با این رفتارهای برزخی شبههبرانگیز شما، نگذارید... چه بگویم؟ آن قدر این حرفها غریب شدهاند... آن قدر این مفاهیم طنز شدهاند...
ناگفته نماند، عقیده ندارم که این اتفاق بد تقصیر یک جنس است فقط. زنها که خیلیهاشان کارشان از این که فحش بخورند گذشتهاست. منتها اعتراضم را به آنها قبلن توی نشریه چاپ کردهام. حالا نوبت مردها بود. قبلن یک نمونه از این رفتار فحشبرانگیز(!) را به شما توضیح دادهبودم. امیدوارم حالا خوب فهمیدهباشید. این نمونهاش که توی شما هم پیدا کردهبودم آن قدر اطرافم تکرار میشود و آن قدر آسیبهاش واضح است که طاقت نمیآورم نگویم.
کی میشود ملت بفهمند این رفتارهای غلط که در نگاه خُرد خیلی کوچک و بیاهمیتاند، لطمههای کلان میزنند به جامعه. کلان و چه بسا جبرانناپذیر. نمیدانم موفق شدم زمینهی فحشها را واضحتر کنم یا نه. و البته عذر میخواهم، خیلی، که تند حرف زدم. خودتان میدانید که کتمان حقیقت تا جایی که کفران نعمت نباشد حرام است. به دل نگیرید، که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم... الا من ظلم."
للحق.
اگه یه چراغو تو بیابون تاریک روشن کنید، شبپره میره طرفش. اما اگه هیچ شبپرهای توی بیابون نباشه که بخواد سمت نور بره، این تأثیری روی وجود یا عدم نور نداره. اون جا دیگه تصمیم با خودتونه که آیا حقیقتن نوری توی بیابون وجود داره یانه. فیزیک هم تو اون شرایط حرفی نداره.
<دکتر قلیزاده >
(یعنی وجود مستقل از آشکارسازیه)
اصرار کردند که پستهای "علی" که نوشتم، چندمخاطبی میزند. و مخاطب بخشهاییش هر کسی میشود باشد جز او. از زبان چاهار پنج نفری تکرار شد (این تعداد یعنی بالای پنجاه درصد خوانندههای تالار). گفتم توضیحی بدهم.
راست میگویند؛ و البته که تعمدی بود. نمیدانم توضیح متن ادبیِ عقلناپذیر (عقل بنده) چه فایده دارد ولی برای این که نگویند دخترک مریض بود تبیین میکنم که وقتی که بنا را میگذاری بر محو شدن توی چیز واحدی، مجرای فرو رفتن و محو شدن میخواهد کثیر باشد، باشد... اصل این است که زنجیر به گردنش باشد. و این زنجیر که گفتم یقینن بر گردن علی بودهاست، علیهالسلام. زنجیر، زنجیر بندهگیست. اصل این است که خاک شدهباشد... ابوتراب. و اینها اگر بگویید شبیه هذیانگوییست اعتراضی ندارم، چه پستها علمی نبودند. شاعرانه بودند.
پستهای "علی" همین پایین هستند دیگر لینک نمیدهم.
شب دراز است. تو بيداري؛
و خسته هم.
ناي فلسفيدنهاي بيگاه مرا نداري.
پس زبان به دهان ميگيرم.
...
به خدا كه بيعشق زبانَت را نميفهمم.
چه ميخواهي؟
در خاطرم تنها همين مانده
كه "عقل"م را مقابل عشق شوراندي.
نميدانم انصافَت كجا رفته
كه حالا ميخواهي "ديوانه"ام كني...
...
للحق
مطلقگرايي اخلاقي شيعه اين طور است كه اخلاق(اخلاق هنجاري) را از رفتار(اخلاق عملي) تفكيك ميكند. دروغ مطلقن بد است. اما در صورت تزاحم اين گزاره با يك "مطلقن بد"ِ ديگر، ما ناگزيريم از نسبيت رفتار. همان اهم و مهم. وظيفهي تشخيص اهم و مهم بر عهدهي همان عقل است كه اطلاق آن دو گزاره را استنتاج كردهبود.
جور ديگري هم ميشود گفت. اين كه وقتي ميگوييم "صدق خوب است"، موضوع گزارهي اخلاقيمان صدق تنها نيست. بلكه صدق است همراه با يك قيد خفي مطرح شدهاست... المفيد للمجتمع .مشهورات و محمودات را نبايد با قضاياي برهاني اشتباه گرفت.
و جورهاي ديگري هم هست كه همين حرف را ميشود زد. همهاش با مطلقگرايي كانت فرق دارد. دوست دارم بيشتر بدانم چرا.
ياعلي.
پيوست براي مخاطب خاص: اما قلندر !ميخواستم بگويم "راستنمايي" و "مصلحتانديشي" در كار نيست. من شيعهام؛ با همان اصول. اگر در كاربست اصولَم خطا كردهام لزومن آدم بدي نيستم. اين طور يك جانبه و باقطعيت به قاضي نرو كه خودت را قرباني بپنداري و من را قاتل بيوجدان.
توضيح: كيبوردم ويرگول نداشت.
للحق.
تذكر1: آماج تخريبَم به هيچ وجه اصول جمهوري اسلامي نيست.
تذكر2: اصرارم روي كلمهي "دولت" و "دولتي" فقط برا اينه كه از غير دولتيش خبر ندارم.
به مامان گفتم نگران بابا نيستم. چون آدم ِ با خدا هيچ وقت شكست نميخوره.
پدرم هميشه نمونهاي قابل الگوبرداري بوده از كساني كه آدمها رو با حق ميسنجند، نه حق رو با آدمها. پدرم هميشه در عرصهي عمل روي اين اصل ايستادهگي كرده. و من بيملاحظه به عواقبي كه اين كار براش داشته بهش افتخار ميكنم و خوشحالم. عواقب مذكور رو نميشه ناديده گرفت. جسم پدر من مستقل از توانايي ما در دلداري دادن خودمون داره تحليل ميره. فشارهاي عصبي ناشي از پايبندي به اصول اسلامي در جمهوري اسلامي عوارض بدني سختي داره. با اطمينان ميگم كه كار كردن براي دولت همون خودكشي ِ (نه چندان) تدريجيه. مشكلاتي كه براي پدرم دقيقن به جرم داشتن صداقت و وجدان كاري در وزارت كشور (قبلن)، و بيرون از وزارت كشور (حالا)، پيش اومده واضحتر از اونه كه قدرت انكارشو داشتهباشيم.
مادرم غصه ميخوره ولي من خونَم به جوش مياد. مديرهاي دولتي چه طور به خاطر صِرفِ تواناييشون در چسبيدن به ميزها براي خودشون مجوز صادر مي كنند كه با بيشرمي كامل (كامل، نه تمام) امكانات عمومي و رذالتهاي خودشون رو در راستاي ارضاء نفسانيتِشون به كار ببرند و اهميت هم ندند كه توي اين فرايند چه آدمها و ارزشهايي قرباني ميشن.
چه طور هيچ جوانمردي پيدا نميشه كه حيووناي كثيفي رو از جايگاه قدرت ساقط كنه كه سالها مناصب تاثيرگذار دولت به صورت موروثي بينشون ميچرخه؛ كه هر گونه موشدواني در فساد و فحشاشون سرانجام تلخي داره.
قصد ندارم دقيقن بگم چه اتفاقاتي افتاده، زيادن نمونههايي كه خودتون شنيديد. اما واقعن حس ميكنم واژهاي به بزرگي "استقلال فرهنگي" جلوي اين معضلات كم مياره.
مومن شاديش در چهرهشه و حزنِش در دل. اينو گفتم كه گفتهباشم توي اين پست رعايتش كردم. من هيچ حزني رو به تصوير نكشيدم. فقط اعلام يك قيام خونخواهانه رو در آيندهي نزديك كردم.
فقط اعلام كردم كه بيربط به آرامش درونيم اگه پاش بيفته پايهي هرگونه جنگ رواني با هدف فرهنگسازي هستم.
للحق.
هشدار، تهديد، دعا (مقدمهي نيمه-ادبي تقريبن بيربط)
خط سرخي كه بر شاهرگ دستَم عمود شده به فكر فرو ميبردم. تمام زندگيم در آن نوار باريك ضبط شدهاست انگار.
من جفاكار بيملاحظهاي هستم كه بايد از او بر حذر باشي. به خدا قسمَت ميدهم، خودت را از من حفظ كن. نگذار بيدادي از جانبَم بر تو رود. گوش ميكني؟ گوش ميكني؟!! اين كلام كه تكرار دوبارهاش را بعيد ميبينم، عين رحمانيت من است.
ديگر چه ميخواستم بگويم؟
و مي خواستم بگويم كه:
ميخواستم بگم بعضي اشتباهها "جبران" ندارند. حق كسي بر گردنَمه كه نميتونم ادا كنم. خدايا، خودت تسكينش بده، كه هيچ راهي كه فزايندهي گناهَم نباشه براي جبران پيش رو نميبينم.
خداوندا، من ميدونم كه توي اين مختصات وظيفهاي ندارم، اما حقي به گردنَمه. پس بيواسطه اميدم به بخشايندهگي توئه، كه اگر حالَمو مشمولِش نكني، تمامن به باد ميرم. حال و آينده. نه، ما ذلك الظن بك...
خداوندا، دست تمام كساني را كه الگوي اعتقادي ندارند بگير، كه اين تلاش براي خودكفايي عين كوبيدنِ پرندهايست بال و پرش را، به ميلههاي قفس. يا ايّها الانسان ما غرك بربّك الكريم؟
براي رمضان
ماه رمضانتون مبارك باشه. انشاءالله تا حالا از مرحلهي "صحت" عملَم عبور كردم و بايد نگران "قبولي" باشم. (ياد آقاي مهندسي به خير، اگه ميگفتم عبور نكردم كه به شاسكول بودنم "الله اكبر" ميگفت! بالاخره راست و دروغ بايد به علما اميد بديم كه تشويق شن سر حرفو باز كنن!) نشه ماه رمضون بگذره و من خواص معنوي كارهامو دريافت نكردهباشم، همون آش باشم توي همون كاسه. آقا مستاصل شديم رفت پي كارش! آدم چي بگه به علي درستكار1 وقتي مثل پسراي بيست و چند ساله بيتابي ميكنه تا جوابِشو بگيره.
(دربارهي قبولي اعمال)
امروز توي بحث جذابِ علي درستكار و مهمونِش فهميدم قبولي عمل يه چند تا مرحله داره، كه خلاصه ميگمشون. اوليشو محض جلب توجه آخر ميگم! بعد از اون، اين كه عمل آدم نبايد همراه با عجب، تكبر، خواست دنيوي، حرص، طمع، ريا، حسد و عدم ترحم به انسانها باشه. اينم آخريش: غيبت كردن.
اينارو مرحله به مرحله فرشتهها چك ميكنن. بعدش كه عمل به خدا عرضه ميشه باز احتمالِش هست كه رد بشه. (نكتهي جالب اينه كه مخاطب حديث همين جا برگشته گفته يا رسول الله! آخه من چيكار كنم؟!!!) دليل ِشم جالبه. تا جايي كه فهميدم اين بود كه ممكنه فرد بدون اعتقاد (يقين) عمل رو انجام دادهباشه. قابلتوجهه كه اين مرحلهي نهايي در صورت رديف شدن، بقيهي مرحلهها رو هم رديف ميكنه. توضيح: كسي كه يقين داره، به وعدههاي الهي اطمينان داره، و واضحه كه هيچ وقت دچار عجب و حسد و ... نميشه.
(نه حالا واقعن چي كار كنيم؟!)
اين جا يه راهكاري به نظرم ميرسه. با كنار هم قرار دادن موانع قبولي عمل و سر فصلهاي كتاب "چهل حديث" امام خميني، مصمم شدم كه به قول ليلا يه چلّهي عملي تعريف كنم و از فردا تا 10 روز اون ور ماه رمضون اين كتابو بخونم. هر كي پايهس بياد با هم! تا حالا شديم دو نفر:دي
ياعلي.
پيوست 1: ام... راستي. كمك به فقيرا مثل روزه گرفتن از اعمال ماه رمضانه.
پيوست 2: جاي ربّناي آقاي شجريان حتمن قبل از اذان خالي خواهد بود. آه از اين سياستِ بي... . البته جاي خاليش، در مقابل خلئي كه بي نَفَسِ پدرانهي آيتالله مجتهدي تهراني سحرها رو در بر ميگيره اصلن به چشم نمياد.
توضيح1- اگه كسي نميدونه، برنامهي "اين شبها" از اين به بعد ساعت هفت و نيم پخش ميشه. اگه كسي ميدونه بهم بگه برنامهي "چهل شب" كوروش علياني از اين به بعد كي پخش ميشه!
للحق.
مسئله: اذا ازدحم الجواب، خفی الصواب. (حكمت 243)
هر گاه پاسخ ها همانند و درهم بود، پاسخ درست پوشيده و مبهم بود.
***
اوصيكم عبادالله بتقوى الله، و احذركم اهل النفاق، فانهم الضالون المضلون و الزالون المزلون، يتلونون الوانا و يفتنون افتتانا، و يعمدونكم بكل عماد، و يرصدونكم بكل مرصاد، قلوبهم دوية، و صفاحهم نقية، يمشون الخفاء، و يدبون الضراء، وصفهم دواء، و قولهم شفاء، و فعلهم الداءالعياء. حسدةالرخاء، و مؤكدوا البلاء، و مقنطوا الرجاء، لهم بكل طريق صريع، والى كل قلب شفيع، و لكل شجود موع، يتقارضون الثناء، و يتراقبون الجزاء، ان سالوا الحفوا، و ان عذلوا كشفوا، و ان حكموا اسرفوا، قد اعدوا لكل حق باطلا، و لكل قائم مائلا، و لكل حى قاتلا، و لكل باب مفتاحا و لكل ليل مصباحا... (خطبه 194)
بندهگان خدا! شما را به ترس از خدا مىخوانم و از منافقان مىترسانم، كه آنان گمراهند و گمراهكننده، خطاكارند و به خطاكارى وادارنده. پىدرپى رنگ مىپذيرند و راهى را نپيموده راه ديگرى مىگيرند. هر وسيلتى را براى گمراهيتان مىگزينند، و از هر سو بر سر راهِتان مىنشينند. درونِشان بيمار است و برونِشان پاك، پوشيده مىروند، چون خزندهاى زيانمند و زهرناك، وصفِشان داروست و گفتارشان بهبود جان و كردارشان درد بىدرمان. رشكبران ِراحتِ ديگرانند، و افزايندهي بلاى مردمان، و نوميدكنندهي اميدواران. در هر راه يكى را به خاك هلاك افكندهاند، و به هر دلى راهى بردهاند و بر هر اندوهى اشكها ريختهاند، و ثناى هم را به سلف فروختهاند و چشم در پى پاداش يكديگر دوخته. اگر بخواهند، بستهند1 و اگر ملامت كنند پردهدرى كنند، و اگر داورى كنند اسراف ورزند. برابر هر حقى باطلى دارند، و برابر هر راستى مايلى، و براى هر زنده اى قاتلى، و براى هر در كليدى گشاينده، و براى هر شب چراغ تاريكى زداينده. به هنگام طمع خود را نوميد نمايانند، تا بازار خويش بيارايند، و بر بهاى كالاشان بيفزايند. مىگويند و به خلاف حق تقرير مىكنند، و مىستايند و تزوير مى كنند. راهِ باطل را بر پيروان خود آسان نمايند، و آنان را در پيچ خمهاش سرگردان. ياران شيطانند و زبانههاى آتش سوزان. آنان پيروان شيطانند و بدانيد كه پيروان شيطان زيانكارانند.
و قال عليهالسلام اذا سمع قول الخوارج " لا حكم الا لله": كلمة حق يراد بها الباطل.(حكمت 198)
(و چون گفته خوارج را شنيد كه حكومت جز از آن خدا نيست، فرمود:) سخن حقى است كه بدان باطلى را خواهند.
اليوم تواقفنا على سبيل الحقّ و الباطل. من وثق بماء لم يظمأ. (خطبه 4)
امروز حق و باطل آشكار است و راه عذر بر شما بسته، و آن كه بر لب جوي نشستهاست، از بيم تشنهگي رسته.
ألا و إنّ اللّه قد جعل للخير أهلا ، و للحقّ دعائم ، و للطّاعة عصما ، و إنّ لكم عند كلّ طاعة عونا من اللّه : يقول على الألسنة ، و يثبّت الأفئدة ، فيه كفاء لمكتف و شفاء لمشتف. (خطبه 4)
هان! بدانيد كه خدا براي خوبي مردمي قرار داد و براي حق ستونهايي نهاد و براي طاعت فرمان نگاهداراني، و براي شما به هنگام هر طاعت كمككاراني از سوي خداست، كه زبان به نيروي آنها در گفتار است و دل بدان پايدار. بسندهي كسي است كه فزوني نجويد و درمان آن كسي كه راه بهبودي پويد.
فانما يدرك بالصفات ذوو الهيئات و الادوات ومن ينقضي اذا بلغ امد حده بالفناء فلا اله الا هو اضاء بنوره كل ظلام واظلم بظلمته كل نور.(خطبه 182)
آن را به صفتها توان شناخت كه پيكري دارد، و افزارها به كار آرد، و چون زمانَش به سر آمد، مرگ او را از پا در آرد. پس جز او خدايي نيست كه هر تاريكي را به نور خود روشن كرد، و هر چه را جز به نور او روشن بود، به تاريكي در آورد.
***
توضيح 1: ستهيدن = اصرار كردن
توضيح نويسنده: دوست داشتم زيباترين نوشتهمو تقديمش كنم، مقابل امام بلاغت و حكمت، ادبياتَم از تك و تا افتاد. احساس آقاي شهيدي رو بهتر ميفهمم، وقتي توضيح ميداد چرا تاريخ زمان علي عليهالسلام رو به زبان خود علي ترسيم كرده. اون جا مختصات بيواژهگيه. بايد با سكوت به عجز خودت اعتراف كني، فقط ببيني و بشنوي، در حالي كه مشكلاتِت دونه دونه حل ميشن.
اين مجموعه و ترتيبِش رو انتخاب كردم كه هم به بعضيها در مورد اوضاع سردرگمكنندهي امروز كمك شدهباشه، هم ذوقزدهگي زائدالوصفمو اعلام كردهباشم از تولد كسي كه همهي وجودم بهش وابستهست.
ترجمهها هم كه معلومه، كارِ شايستهي استاد سيد جعفر شهيدي.
ياعلي.
دست میبرم به گل سرم، میگذارم موهام بریزد روی شانهها.
ودر خیال محزونَم، تو از پشت سر نگاه میکنیم.
- موهات خیس نیست، بعید میدونم حالت بگیره.
به زودی تعجب خواهی کرد خانم سشواربهدست! موهای من رامِ رامند این روزها.
- مگه قبلن چه جوری بودن؟
هر روز شیوهای داشتند به تناسب حال من. آشفته و بیقرار، یا جاری و بیبندوبار. گاه سرسپردهی شانه، بینیاز به سشوار!
-وای! چه تاب معرکهای خورد!
***
صدای پای کسی میپیچد توی راهرو. شانهام را میگیرد برم میگرداند.
- آهای عاشق ِ تابلو! کجاها سیر میکنی؟ بیست بار صدات کردم! چه خبر؟
- از چی؟ آهان... ۱۷ ساعته که ازش خبری نیست. اصلن نمیشه گفت کیا بردنش. تا لیستا رو اعلام کنن مادرش جون به لب میشه.
- هه... تازه اگه شعورش قد بده اسم واقعیشو بگه!
این یکی از تصمیمگیریهایی است که خودم با شگفتی مغرورانهای ازشان لذت میبرم: همگرایی دین و دانش علّامه جعفری، جامعهشناسی قیام حسین (ع) استاد شهیدی و فایل نصب کامپایلر توربو سی. اینها را از بین همهی وسایلَم انتخاب میکنم برای این ۳ روزی که به صلاحدید برخی نباید توی خوابگاه بمانم... به سه روز نمیکشد. حکم تخلیهمان را صادر میکنند.
***
- میخوام کوی رو ببینم. میشه؟
با اکراه سرعت ماشین را کم میکند.
تا توانستهاند شکستهاند و سوزاندهاند. که بودند آنها؟ جز بازیچههای بازیگردانان قدرت؟ از این تلختر؟ از این تلختر؟!! بله صفورا جان، منتظر باش، از این هم تلختر...
یا علی.
... يك شخصيتي كه محدثهي حضرت جبرئيل است، يك شخصيتي كه مظهر جميع اسماء جمالي و جلالي است، چرا همين شخصيت ميبينيم كه... ما ببينيم كه مال حضرت زهرا چه شد، ارث حضرت زهرا چه شد، پهلوي حضرت زهرا چه شد، شوهر حضرت زهرا چه شد، فرزند حضرت زهرا چه شد. محدثهي حضرت جبرئيل مالَش غصب شده، از ارث منع شده، پهلوش شكسته، شوهر مظلوم، فرزند كه كشته شده. اون وقت همين حضرت زهرا بنت رسول خدا، صميم قلب رسول خدا، پارهي گوشت امينالله، تيكهي جگر امينالله، صفوهي رسولالله، قرينهي مرتضا، صاحبهي مجتبا، سرّ اولياء، مبشّرهي اولياء... اين مظلوميت واقعا مظلوميت بزرگيست. يعني يك شخصيت كه به لحاظ وجودي واسطهي فيض ماست، مادرِ همهي ماست، ميدونيد حضرت زهرا و حضرت اميرالمومنين قلم و لوح وجودند تمام هستيها را حضرت امير مينويسد با قلم هستي بر لوح محفوظ حضرت زهرا. او لوح، مادر هستيهاست. قلم، پدر هستيهاست. لذاست كه حضرت پيامبر ميفرمايند كه او امّ من است.
... ما يتيم حضرت زهراييم. هر روز من فكر مي كنم كه از بس مظلوميت سنگينه، از بس مظلوميت... اون لحظه كه... صحبت كردن سخته... لحظهي تشييع جنازه چرا.. چرا خلوته؟ چرا كسي نيست؟ مگه او مادر ما نيست؟ مگه او واسطه بر فيض ما نيست؟
... اين مقطع زماني از شهادت تا خاكسپاري به نظر من اوج شرمساري تاريخه ... روزگار شرمنده شد كه اين لحظات رو ديد. زمين و آسمان گريه كردند، بايد گريه بكنند كه تحمل كردند اين لحظات رو ببينند كه منفجر نشدند. اوج مظلوميت، اوجِ...اوجِ...غم، اوج عزاي هستيشناسيست. تمام وجودم به لرزه ميافته كه چهگونه زمينيها تونستند اين لحظات را مشاهده كنند.
------------------------------------------------------------------------------------------
بريدهاي بود از صحبتهاي سعيد خليل اويچ. ميدانم پياده كردن گفتههاي يك نفر هم قوانيني دارد، اما دلَم به آن قوانين رضايت نداد مبادا دلپسند بودن شيوهاي كه اين مرد در بيان غوغاي درونَش پيش گرفته، تحت الشعاع قرار بگيرد.
راستي، اين روزها از نوشتههاي "شكستخوردهي طوفان واژهها" غافل نمانيد.
اين آدرس وبلاگ گروهي فضايي-نجومي سپهر نيلگونه كه دوباره توش شروع به كار كردم
.
براي موفقيت و تداوم اين كار دعا كنيد.
(راستي اگر احيانا به اين زمينه علاقه داريد، مطالب محسن مقدس و عكسهاي سعيد بهرامينژاد و احسان رستميزاده را ببينيد. مطالب قبلي خودم بين پستهاي "كادر مديريتي" در دسترساند.)
تمام افراد و اماكن(!) در اين پست ساختگي هستند و نويسنده مسئوليت هيچ تشابه اسمي را بر عهده نميگيرد.
------------------------
-اوه...چه خبره... ببين مطمئني ميخواي از اين در بري تو؟ ريسكش بالاست...
پنج نفر نگهبان جلوی ورودی 16 آذر ایستادهبودند و تکرار میکردند بيوقفه "لطفا کارتتونو بزنید"
- آقا تشريف بياريد... اون پوسترهايي كه زير بغلتون زديد رو باز كنيد. كيف تونو...
دستي، از دستهي بزرگ گلهاي رز قرمز، گلي انتخاب كرد و روبهروي من گرفت. روزم مبارك.
***
ليلا پشت لپتاپش كه روي ميز بود پنهان شدهبود. آن طرف ميز ايستاده بودم با سردبير نشريه حرف ميزدم.
- ميدونيد چي اذيتم ميكنه؟ حالم به هم می خوره از این که ميبينم به همكلاسيام به عنوان ابزار نگاه ميشه.
- خدا نکنه... این طورام نیست این جا... ولی اون جا چرا، اونا دارن از بالا هدایت میشن.
آنهایی که توی مطبوعات به من بد و بیراه میگویند، من آنها را از ته دل دوست دارم.(1)
- وحید!! دوستت داره! چرا نمی فهمی؟
و ریسه رفت. بعد موهاش را كه ريختهبود جلوي چشمهاش چپاند زير مقنعهاش. چندمين بار بود كه حرف ما را قطع ميكرد با صداي جيغمانندش. دوباره خم شد و پشت لپتاپش پنهان.
توی جمعیتی که ورودی دانشکده را مسدود کردهبود میدیدمش. پا ميكوبيد به زمين و ميخواند" دشت بيفرهنگيما، هرزه تموم علفاش..."
راه كه ميرويد پا نكوبيد بر زمين.(2)
***
- ببینید خانوم ، اولا كه من دوست شما نیستم.
یکی از تظاهراتی ها سرش را گرفته بود با دست ها و می دوید سمت ورودی دانشکده. خونآلود بود صورت و لباسهاش.
اين يكي را توي اخبار نمينوشتند. ديروز ميتوانستند بنويسند در مقابل خيل عظيم جمعيتي كه به دعوت بسيج به تجمع و تظاهرات پرداختهبودند، جمعيت كوچك و محقر و بيچارهاي هم به پخش پوسترهاي تبليغاتي خاتمي و دادن شعارهايي از قبيل "آزادي انديشه، بي خاتمي نميشه" پرداختند. و مينوشتند كه چه قدر اين جمعيت مورد بياعتنايي واقع شد و همهي دانشجويان كه خيلي فرهيخته هستند از آنها عبور كردند. (3)
تخمين زدن خوب نميتوانم، پانصد نفر بودند شايد. ايستاديم از مقابلمان رد شوند.
نصر من الله و فتح قريب... مرگ بر اين دولت مردم فريب
ص- من هيچ ريسماني نداشتم بهش چنگ بزنم. شايد فقط توي اين شرايطه كه اون نيروي خارجي وارد عمل ميشه.
برگشتم و راهي كه آمدهبوديم را با انگشت نشان دادم.
ص- چيزي كه توي اين راه بهتون گفتم رو فهميدين؟
دختري از ميان جمعيت بيرون دويد؛ صورتش را با شال گردنش پوشانده بود و موهاي طلايي-قهوهايش ريخته بود روي صورتش. به سمت نردههايي ميدويد كه دانشگاه را خيابان جدا كردهبود. رضا، كه بعد از روز اول مهر اولين بار آن روز صبح توي دفتر انجمن ديدمش با دستهاش براي دختر قلاب گرفت.
***
همهي حضار از كمر روي صندليهاشان چرخيدهبودند به پشت او را ببينند. مجري از پشت تريبون گفت:
-شما آرامشتونو حفظ كنيد، من سي ثانيه بهتون وقت ميدم. بفرماييد.
ميان آدمهايي كه بين دو رديف صندلي روي پلهها نشستهبودند، ايستادهبود و دستهاش را از دو طرف باز كردهبود جمعيت را ساكت كند.
- و اين تذهبون؟
سكوت كرد و دستهاش را همان طور نگه داشت. انگار ميخواست به عكاسها فرصت بدهد خوب عكسهاشان را از او بگيرند.مجري از سكوتش استفاده كرد:
- الي مولانا مهدي.
آرام پلك زد و نفس كشيد. بعد خم چفيه را از دور گردن باز كرد.
***
- ... و بعد همان سال شبي تكاني به روحم خورد. اينها همه از چشمم افتاد. شيداي ديوانهاي شدهبودم كه مهار نميشد. مادرم آن شب گريه كرد. پدرم برد مرا و مردار سگي را نشانم داد. گفت اگر بروم همارزش ِ اينم. حالا همهشان ميدانند اينجوري بهتر است... ميبيني صفورا؟ بالاخره زبان من را باز كردي.
يك جوري انگار ميخوست خودش را مطمئن نشان دهد. آن قدري كه نبود. نميدانم. خوشحال بود كه تا آنجاي زندگيش كه گفتهبود، مثل زندگي من بود، كه من تشنهي شنيدن چيزي شبيه آن بودم. نميدانم.
- اي كاش دانشگاه نميرفتي يا حوزه، صفورا.
چه قدر آن روزها به هستهي اين صفورا كه ميگفت نزديك بودم. خداي من منزه است، و من را با دليلي كه خودش باشد، قرار داد توي راه بي بازگشت.
- تازه همين سال آخر است كه اينها را ميبينم، انگار نوري تابيده به دلم. روح من فداي اين 14 نور واحد.
نور واحد. سعيد(4). سعيد بايد از آن دانشگاهش توي صربستان بيايد اينجا دانشگاه ما. اين جا نور به من نشان بدهد. سعيد، مردي كن و دست زن و فرزندت -طهره- را بگير بياورشان تهران. يك بار ديگر به ياد من بياور لحظهاي كه همهي تاريخ مقابلش به زانو درآمد از حزن. من اين جا خيلي حماسه كنم ميفهمم ميشل فوكو مقابل انقلاب ما به زانو درآمده، نه بيش تر.
***
در زدم.
از لاي در كه بسته نشدهبود كامل، ديدم كه تكاني به خودش داد آمادهي پذيرفتنَم شود. دوست داشتم از همان زاويه به نگاه كردنش ادامه دهم، از دور به سادگي هضم ميكردم آرامش و زيباييش را، و اين هردو به چه ندرتي اتفاق ميافتند در يك مرد.
لبخند زدم و تو رفتم.
از توي كلاس آرامتر حرف ميزد. خيلي آرام تر. آن قدر كه بشنوم. سوال كه ميكردم چشمهاش را ميبست لحظاتي تا بهياد ميآورد. بعد بدنش را با هيجان ظريف مخصوص خودش خم و راست ميكرد و پاسخ را زمزمه ميكرد. گاهي هم با طمامينه ورق ميزد كتابي(5) را كه زير دستش گذاشتهبودم و آن گاه صداي حركت كاغذها تنها صدا بود. بعد انگشت اشاره را ميكشيد روي كاغذ و ان گاه همين تنها صدا را ميساخت. انگشتش روي خطي توقف ميكرد، و پاسخ مي گفت.
ص- خوب...همينا بود...من چهل و پنج دقيقه وقت دارم، اگه كاري هست براي شما بكنم بگين.
لبخند محجوب تشكرآميزي زد و كتاب را روي ميز به سمتم هل داد.
ص- اين كتابِ خودتونه.
وقت رفتن، دست به چهارچوب گذاشتم و مكث كردم. از اين جا اگر خارج ميشدم، دوباره زمان معنا پيدا ميكرد. خيالها خود را واقعي مينماياندند و تنشها جان ميگرفتند. تصوير استاد را وقتي موهاي بههمريختهاش را با كلافگي نامحسوسي تا آنجا كه ميشد بالا ميزد، پشت پلكهام نگهداشتم.
***
رئيس جمهور ما! حمايتت ميكنيم.
به ياد آوردم كسي توضيح ميداد OK از كجا آمده. رييس جمهوري كه در بازديد از مدرسهاي ميخواست دفترهاي دانشآموز ها را امضا كند، توي دفتر هاشان نوشتهبود ol korekt يا چيزي شبيه اين.و اين كه ok حالا به ما رسيده نشانهي اين است كه روزي جامعهاي به راي اكثريت احترام گذاشته و از منتخب ملت حمايت كردهاست. بله، همين را ميگفت آن كس.
پاي اين اساتيد كم سواد و بي سواد... پاي اين اساتيد سكولار را از دانشگاه ببريد!
الله اكبر! الله اكبر! مرگ بر ضد ولايت فقيه!
كسي شتابزده با دوربين آمد روبهروم و كمي زانوها را خم كرد. روي انگشتهاي پام بلند شدم و عكس را تا جايي كه توانستم بالا گرفتم.
- خانوم اون چيه تو دستتون، نور آفتابو منعكس ميكنه تو لنز.
نگاه كردم و زود حق دادم به آن كه آن روز صبح مرا "عامل نفوذي" خوانده بود. كليد نقرهاي دفتر انجمن اسلامي بود كه نور ميتاباند سمت عكاس.
***
- سنگ كيرو دارين به سينه ميزنين؟
آفتاب داشت غروب ميكرد. زمين دانشگاه پوشيده شدهبود از مستطيل هاي سفيد: بيانيهها. عكس هنوز توي دستهام بود و سرفروگرفته به سمت پنجاهتومني (6) ميرفتم.
- يه روزگاري اونا رو خر كردن، ما بايد جور بكشيم.
آنها كه از مقابل عبور ميكردند هركدام حرفي ميزدند. گاهي توي گوش همراهشان كه من آن وقت نميشنيدم، گاهي با صداي بلند كه خوب بشنوم.
دختري تلفنش را از كنار گوشش پايين آورد و صدا زد:
- عزيزم .... عكس ِ امامه؟
اشكو غربتي اليك ...
***
تا بنشينم روي صندلي اتوبوس آخرين نگاهها را به عكس كردند. سرم را تكيه دادم به پنجرهي بسته. دست گذاشتم روي شيشه و صبر كردم شيشه دور انگشتهام بخار كند. بعد چشمهام را بستم. پلكهام به دوباره بازشدن رضايت ندادند و اين اعترافي بود به خستگي. اين روز مرا خسته كردهبود. گراميداشت سه قطره خون، روز ِ نخواستني ِ دانشجو. چه بيربط. به هر حال روزم مبارك. كاش كسي در آخرين ايستگاه بيدارم كند. ميكند، بالاخره اينجا نميمانم...
-----------------------------
1- بخشي از سخنراني محمود احمدينژاد در دانشگاه اميركبير.
2- ترجمهي مرتضا كربلاييلو از آيه31 سوره نور.
3- رجوع شود به خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران(ايرنا) -17 آذر
4- سعيد خليل اويچ- اهل جمهوري صربستان- نويسندهي رسالهي «وحدت شخصي وجود از ديدگاه ملاصدراي شيرازي» كه در سالروز شهادت حضرت زهرا ميهمان تلويزيون ايران بود. تا جايي كه به ياد ميآورم علت اين دعوت آشنايي پدر ايشان با آيتالله خميني (ره) بود.
5- مكانيك تحليلي- ر.گ. فولز
6- سردر اصلي دانشگاه تهران كه تصويرش پشت اسكناسهاي پانصد ريالي چاپ شده.
|
|