|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
للحق.
اين نوشته خلاصهي نكات قابلتوجه كتاب امامت و رهبري شهيد مطهريه. چون معمولن خودم از تكرار و توضيحاي زائد بيتاب ميشم، گفتم شايد نسخهي شستهرفتهي اين كتاب (+ مباحثهي بعدش) كسي رو خوشحال كنه. البته مطالب مفيد كتاب بيشتر از اينه، گلچين كردم.
فرق خبر واحد و خبر متواتر:
خبر متواتر خبريه كه تعداد ناقلهاش در حدي باشه كه آدم مطمئن بشه، يعني امكان تباني بر دروغ هم براي اون مجموعهي ناقل وجود نداشتهباشه.
(مثلن يادمه امام خميني يه جا تو بررسي حديثي يه روايتي گفته بود با وضعيت ارتباطات اون زمان، امكان نداره 3 نفر از سه تا شهر دور از هم، تباني كردهباشن يا اينكه از هم كپي كردهباشن.)
بعد كه ديدم شيعه و سني روي تواتر حديث منزلت اختلاف دارن، شك كردم كه لابد ملاك دقيقي برا تشخيص وجود نداره. سوال كردم، گفتن بستهگي به تبحر آدم در علوم حديث، رجال، فقه، اصول و ادبيات عرب داره.
يعني آقاي A ميگه حديثي متواتره، چون اين 6 نفر نقلش كردن. بعد آقاي B كه حديثِش قويتره ميگه مثلن 3 نفرشون از يه نفر نقل قول كردن، 1 نفرشونم سابقهي دروغ داره... اين جوريه كه اختلافا پيش مياد. پس خبر واحد لزومن خبري نيست كه فقط يك ناقل داشتهباشه.
فرق محكمات و متشابهات
هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ/ آل عمران 7.
قرآن دو جور آيه داره. محكم و متشابه. آيههاي متشابه اونايي هستن كه ميشه چند جور برداشت ازشون كرد.
مثلن آيهي متشابه : قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ/ آل عمران 26
يك برداشتي كه از اين آيه ممكنه، اينه كه خداوند مستقل از همهي مقدمهها، نتيجه ميگيره.
اين برداشت غلطه، چون اين آيه درسته كه گفته خدا هر كاري كه "تشاء"، ميكنه. ولي كيفيت "مشيت" الهي رو بيان نكرده.
آيهي مادر (محكم): ذَلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ/ انفال 53
إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ /رعد 11
كه صراحتن گفته كه اتفاقي كه برا يه جامعه ميفته (اعم از خوب و بد در آيهي دوم) تابع تغييرات خود اون جامعهست. و آيهي اول هم ميگه كه صلب بيمقدمهي يك نعمت از جامعه، اصلن ضد خدايي خداست (ان الله لم يك...) . اين جوري اين دوتا آيهي محكم به برداشت كردن از آيهي مشتبه كمك ميكنند.
نكتهي جالب ديگه علت طرح اين مسئلهست توي كتاب. در واقع فرق محكمات و متشابهات مقدمه بود بر توضيح آيهاي كه بعد از واقعهي غدير نازل ميشه.
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ/ مائده 3
امروز كافران از اسلام نااميد شدند. پس از اونا نترسيد، از من بترسيد.
خوب از من بترسيد يعني چي؟ يعني از خودتون بترسيد.
فرق قياس و اجتهاد
به گفتهي شهيد مطهري، حضرت محمد صلي الله عليه و آله اسلام را به طور كامل دريافت كرد از خدا، ولي فرصت انتقال كامل ِش رو نداشت. زمان خودش مطلقن كم بود، ضمن اين كه به جز انتقال تعاليم اسلام درگيريهاي ديگهاي وجود داشته مثل جنگ. اگر هم زمان وجود داشت، موقع نيازي به طرح خيلي از مسائل وجود نداشته.
بنابراين مسلمونا به مسائلي برميخورن بعد از پيامبر، كه ميبينن نه توي قرآن حكمي براش وجود داره و نه توي سنت. پس ميان راه "قياس" رو پيش ميگيرن.
خوب من درست نفهميدم قياس چيه! عين حرف شهيد مطهري رو ميارم:
قياس يعنی ما بر اساس مشابهت ميان مواردی كه درباره آنها حكمی در قرآن يا سنت موجود است ، و مسئله مورد نظر حكم كنيم بگوئيم در فلان جا اينطور گفته ، اينجا هم كه بی شباهت به آنجا نيست ، همان حكم را دارد . شايد در آنجا كه پيغمبر ( ص ) فلان دستور را داده به اين مناط و علت و فلسفه بوده ، اين فلسفه در اينجا هم وجود دارد ، پس اينجا هم آنطور میگوئيم . بر اساس " شايد" است . به علاوه آنجا كه سنت نارسا بود ، يكی و دو تا نبود. دنيای اسلام مخصوصا در زمان عباسيان توسعه پيدا كرد و كشورهای مختلف فتح شد و احتياجات ، مرتب مسئله میآفريد. نگاه میكردند به كتاب و سنت، میديدند حكم اين مسائل وجود ندارد. مرتب قياس میكردند.
البته آخراي جلد يك منطق صوري همهي چيزاي لازم رو درمورد قياس نوشته. وقتي خوندم و فهميدم ميام اين بخشو كاملتر ميكنم.
اما به گفتهي هممباحثهاي، مباني اجتهاد شيعيان چهارتاست: عقل، قرآن، حديث و اجماع.
اجماع يعني توافق همهگاني اهل علم. بياستثنا. حرف جالبي كه هممباحثهاي ِ يادشده زد، نقش امام غايب بود، وقتي كه كار به اجماع ميكشه. ميگفت اگر همهي علما به اشتباه به توافق برسند تكليف امام معصوم حكم مي كنه كه يه جوري اعمال نظر كنه.
گفتم كه يه نفر مخالف هم كافيه براي ابطال اجماع.
ضمنن، ما (شيعهها) به امامت با شأن ولايت معنوي هم قائل هستيم پس احاديث و سنتمون به شكل قابل ملاحظهاي (250 سال) غنيتره.
آزادي بيان
يه چيزي جلب توجه ميكرد توي اين كتاب. اكثرن توي كتابهايي از شهيد مطهري كه پيادهسازي سخنرانيهاشه، پرسش و پاسخ هم هست. اين يكي هم داشت. ولي حس كردم يه كم آزادتر بوده فضا. اصلن كتاب با مخالفت با محور خودش شروع شده. يعني سوال كرده بحث كردن روي امامت جائزه اصلن يا نه.
پرسشهاي بين كتاب به نظرم هر فصل داغتر ميشه (البته خيلي هم داغ نيست، ولي براي ما كه سالي يه بار از اين چيزا ميبينيم خيلي هيجانانگيزه). تازه آخراش يه آقايي اعتراض ميكنه كه اين چه وضع جلسهست كه يك سري آدم هم عقيده جمع شديم داريم همديگه رو تاييد ميكنيم. بعدش هم عصمت رو زير سوال ميبره. يه نگاهي بندازيم به بخشي از مكالمهشون:
سوال: قطعا آقای مطهری جوابی دارند كه معصوم چيست. اما اگر معصوم كسی است كه بايد اشتباه هم نكرده باشد، ما میبينيم از ائمه دوازگانه بيش از دو نفرشان خلافت نكردند: حضرت علی و حضرت امام حسن به مدت خيلی كوتاهی. و شك نيست كه اينها در امر خلافت و اداره مملكت اشتباهاتی كردند و به لحاظ منطق تاريخ بحثی در اين اشتباهات نيست. و اين، با آن تعريف معصوم جور در نمیآيد... حضرت امير كه عبدالله بن عباس را حاكم بصره كرد اگر میدانست كه اين آدم يك چنان رسوايی به بار میآورد و آنطور كثافتكاری میكند، مسلم اين كار را نمیكرد. پس مسلم اين مطلب را نمیدانست... و اگر تحقيق بيشتری درباره دوره حكومت حضرت بكنيم حتما خيلی از اين مسائل هست و به لحاظ تاريخی هيچ ايرادی ندارد ولی با اين تعريف عصمت جور در نمیآيد .
. . . اينكه بنده عرض كردم كه اين نوع بحث كردن به اصطلاح يك طرفه كه يك عدهای كه همه موافق هستند در يك بحثی شركت كنند زياد مفيد نيست، برای اينست كه واقعا انسان وقتی يك عقيدهای دارد، آنرا دوست دارد و تمايل ندارد كه بر خلاف عقيدهاش چيزی بشنود به خصوص ما كه از كودكی در افكارمان حب تشيع و خاندان علی بوده و هيچوقت انتقاد نشنيدهايم ...
جواب: مسئلهای كه ايشان گفتند يك افرادی هم باشند كه در جهت مخالف صحبت كنند ، البته برای همه جلسات يك امر مفيدی است. جواب اين را من نبايد بدهم. من همين قدر اقرار میكنم كه كار خوب و مفيدی است.
... در اينجا آقای مهندس خيلی سرعت قضاوت نشان دادند و به اميرالمؤمنين ظلم كردند و واقعا ظلم فاحشی بود. شما چطور به اين سرعت قضاوت كرديد كه اگر شما به جای امير المؤمنين بوديد، عبدالله بن عباس را انتخاب نمیكرديد و...؟ در اين گونه مسائل تاريخی قضاوتهای ظنی مانعی ندارد... ولی
در اينگونه مسائل قضاوت قطعی كردن حتی نه نسبت به اميرالمؤمنين، نسبت به افراد ديگر هم صحيح نيست. او حاضر در وقايع و مسائل بوده است و عبداللهبنعباس را از ما و شما بهتر میشناخته است و اصحاب ديگرش را هم از ما و شما خيلی بهتر میشناخته است. آنوقت ما اينطور قضاوت كنيم كه اگر حضرت به جای عبدالله بن عباس كس ديگری را انتخاب میكرد ، او آن كار را بهتر انجام میداد ، و او را انتخاب نكرد . اين ، سرعت در قضاوت در اينگونه مسائل است . ... علی(ع) يك سياست خاصی داشت و نمیخواست و نمیبايست يك ذره از آن سياست تخلف كند ، و در اين سياست همراه نداشت. همين عبدالله بن عباس و ديگران دائما میآمدند علي(ع) را توصيه میكردند به انعطاف يعنی همان چيزی كه امروز به آن سياست میگويند. شما بيائيد به من ثابت كنيد كه علی ( ع ) يك كادر كافی داشت و در آن كادر كافی العياذ بالله اشتباه كرد . من كه نمیتوانم ثابت كنم كه يك كادر كافی داشت . من همينقدر میدانم كه علی ( ع ) كه پيغمبر او را برای خلافت تعيين كرده و خودش اينهمه فرياد میكشد راجع به اينكه خلافت را ربودند ، وقتی بعد از زمان عثمان میآيند سراغش كه با او بيعت كنند ، عقب میكشد و میگويد : « دعونی و التمسوا غيری فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان... و ان الافاق قد اغامت و المحجة قد تنكرت » زمينه و اوضاع ديگر خراب شد و خلاصه نمیشود كار كرد يعنی من فرد ندارم ، افراد را از دست دادهام ، من ندارم آدمی كه بتوانم به كمك او اوضاع جامعه را اصلاح كنم. بعد میگويد : « لولا حضور الحاضر و قيام الحجة لوجود الناصر » ... بر من ديگر حجت تمام شده ، من در مقابل تاريخ عذری ندارم...
خوب از همين جا وصل شيم به يك موضوع ديگه.
تعصب
بخشي از حرفاي شهيد مطهري رو پررنگ كردم، ديدين؟ اولين فكري كه با خوندنِش به ذهنم رسيد اين بود كه "بيا! باز از سر تعصب، با كسي كه شبهه داره مثل متهم رفتار شد" ولي ياد يه چيزي افتادم. اينو از يه مقاله از رضا اميرخاني آوردم. حسن ختام خوبيه:) فقط توضيح ميخواد كه فتواي مذكور، فتواي امام خميني دربارهي سلمان رشديه.
"هرگز نميتوانم به خود بقبولانم كه به دروغ بنويسم اين قصه را بدونِ تعصب خواندهام و فقط آن را به لحاظِ داستاني سنجيدهام. ضمن اين كه به هيچ وجه از بيانِ اين جمله احساسِ افتخارآميزي و غرور آزادانديشانهاي ندارم. چه ظاهرِ زيبايي دارد اين جمله و چه باطنِ مجوفي. يعني چه كه بدونِ تعصب متني را خواندن؟ بدونِ داوري؟ اين كار را بلد نيستم. اين يعني اين كه تكهاي از خود را جدا كنم و بدونِ آن بخوانم و بدونِ آن بنويسم. ما با همهي خودمان ميخوانيم و مينويسيم...
... آنها اينسان گفتند كه امام خميني با شخصيتِ مذهبيِ خود و به عنوانِ يك مرجعِ ديني اين فتوا را داده است و نه به عنوانِ يك رهبر و مسوولِ حكومت. اين خطا از اين پندارِ نادرست ناشي شده است كه گمان ميكند، كليتها را ميتوان به اجزا تجزيه كرد. پس بلافاصله براي امام دو شخصيت قائل شدند، شخصيتي سياسي تحتِ عنوانِ رهبر، و شخصيتي ديني تحتِ عنوان مرجع. انگار كه اين دو شخصيت كاملا مستقل از هماند و كردارهاي اين يكي، دخلي به رفتارهاي ديگري ندارد. اين همان جزئينگري روشمندِ علمِ تجربيِ معاصر است كه بدبختانه به عرصهي تفكر در علومِ انساني نيز سرايت كرده است.
اين جنس جداسازي و تجزيه به عواملِ اول، از همان سنخِ بدونِ تعصب متني را خواندن است. سنخي كه نه ممكن است و نه مطلوب. ممكن نيست كسي بتواند بدونِ هيچ تعصب، پيشداوري، پيشفرض، متني را بخواند. ممكن نيست كسي با جزئي از خود، جايي را ببيند. آدمي با كليتِ خود مينگرد، ميخواند و... حتا نگاهِ ما به طبيعتِ اطراف، انتخابي است از كلِ طبيعت. نه يك نگاهِ صرفاً تصادفي. اين انتخاب برميگردد به همهي آنچه در خود اندوختهايم؛ دين، محيطِ تربيتي، آموزههاي دورانِ كودكي، تحصيل... تازه فرض كنيم كه چنين نگاهِ بدون پيشفرضي ممكن باشد، چه مطلوبيتي دارد اين نگاه؟ اين تنها كمك ميكند كه همه يكجور بنگرند. چه حسني در اين نگرش هست؟ نگرشِ گلهوار كه فرديتِ هيچكسي را در نظر نميگيرد. اين همان گرفتاريِ سهمگيني است كه امروز در تب و تابِ گفتوگوي ميانِ تمدنها، پديدهي جهاني شدن globaliziton و غيرِ آن داريم. مگر ميتوان از تمدني تنها خوبيهايش را جدا كرد؟ كليتِ يك تمدن هيچگاه قابلِ تجزيه به اجزاي كوچكتر نيست. گرفتنِ تكهاي از يك تمدن، لاجرم باعث اتصال به سايرِ پارههاي آن خواهد شد. در مثل دقيقا مانندهي آن است كه بگويي من با انگشتِ كوچكِ پاي فلاني رفاقت ميكنم. نميتواني انگشتِ پا را بگيري و او را نگيري، نميتواني انگشت پا را بگيري و در حريمِ او نروي. از همه مهمتر نميتواني انگشتِ پا را ببري و با آن انگشتِ بريده رفاقت كني. ديگر زمانهي شاعراني كه عاشقِ نقطهاي روي پيشانيِ دلبر ميشدند به سر آمده است..."
ياعلي.
توضيح: "..." ها توي حرفاي شهيد مطهري، يعني خلاصهشون كردم.
توضيح2: دقت كرديد كه نوشتههاي رضا اميرخاني نياز به ويرايش فني نداره؟ :) مخلص ِ همهي آدمهاي بافرهنگ هم هستيم:دي
پيوست: پريروز مربي كنگفوم گفت اون يكي مربيه تازه از زندان آزاد شده. با يه ضربهي سوچايتوئه (هموني كه اون روز به من ياد داد) يه پسره رو كشتهبود. واقعن خيلي وقت بود كه كفم اين جوري نبريده بود.
پيوست2: معني آيهها:
رعد11: در حقيقت خدا حال قومى را تغيير نمىدهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.
مائده3: امروز كسانى كه كافر شدهاند از [كارشكنى در] دين شما نوميد گرديدهاند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد.
انفال53: خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند و خدا شنواى داناست.
آل عمران7: اوست كسى كه اين كتاب [=قرآن] را بر تو فرو فرستاد پارهاى از آن آيات محكم [=صريح و روشن] است آنها اساس كتابند و [پارهاى] ديگر متشابهاتند [كه تاويلپذيرند].
آل عمران26: بگو بار خدايا تويى كه فرمانفرمايى هر آن كس را كه خواهى فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى فرمانروايى را باز ستانى و هر كه را خواهى عزت بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى همه خوبيها به دست توست و تو بر هر چيز توانايى.
ترجمهي فولادوند از:
www.parsquran.com
|
|