تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

تحويل

 -          اون جوري به من لب‌خند نزن‌ عزيزم. هميشه همين كارو مي‌كني. هميشه همين لب‌خند محجوب و همين نگاه پايين ريخته رو تحويل‌م مي‌دي... يه سال گذشت ... بازم لازم نيست چيزي بگي، مي‌دونم. نتونستم. حق بده. يه سال دست و پا زدم و نتونستم. تنهايي نتونستم.

چهره‌ي ثابت مسعود مقابل چشم‌هاي ليلا به پهناي صورت خنديد، پيكر مبهم‌ش به پا خاست و دست دراز كرد سوي ليلا.

-          دست‌تو بده به من و يا علي... يا علي...

 

دست خيس مادر سيلي‌هاي آرام مي‌نواخت به صورت ليلا.

 -     برگرد دختر... چشماتو باز كن.

  نگاه‌ش به زمين افتاد و با لحن تاسف‌باري گفت:

-          ببين توروخدا چي كار كردي...

  لب‌خند مسعود از پشت شيشه‌ي شكسته‌ي قاب عكس، جور ديگري شده‌بود.

 -      برگشتم مادر. سال نو مبارك.

---------------------------------------------------------------------------------

توضیح: این یک داستان کوتاه کوتاه است که به صورت کاملا ضربتی برای شرکت در جشنواره ی "هفت سین" (با محوریت نوروز و تحویل سال) نوشته شده. از همه ی خواننده ها خواهش می کنم ضمن مطالعه دعا کنن برنده شم!

بد نیست بدانید که داستان کوتاه کوتاه (مینیمال) نباید بیش تر از ۱۵۰ کلمه باشد و در یکی از تعاریف اخیر آن امده است که "داستان كوتاه كوتاه، داستانی است كه بتوان آن را در یك مكالمه كوتاه تلفنی خواند و بتوان در یك نشست، ساعت ها درباره ی آن حرف زد."


 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:38  توسط آیینه  | 

با در و ديوار در مورد اون حرف مي زنم. يعني حرف كه نمي زنم... ميام بگم، حيا مي‌كنم. جون شما مام يه چيزايي حالي‌مونه.

همين ديروز عصري با مامان‌ همين بساطو داشتم. هي مثه دختراي چهارده‌ساله سرخ و سفيد شدم تا زبون باز كردم كه مامان جوون بودي هيچ تو نخ رومانس و اينام بودي؟ قربونش برم هيچ وقت اين همه راس نمي‌گفت به‌م. گفت كه يه چن بار عاشق بازي‌گرا و يه بارم عاشق معلم ادبيات‌شون شده‌بوده. اين آخري رو كه گفت انگار آب يخ پاشيده‌باشي تو صورت‌م... اون موقه اينا حجاب مجاب درست حسابيم نداشتن تو مدرسه كه... اما صلاح نديدم چيزي بگم. موقعيت‌م حساس بود. خيلي جون شما... خلاصه آخرش‌م گفت كه از بچه‌گي كردناي ما گذشته، عشق، از اون واقعياش اصلا وجود نداره. من‌م سريع داستان چنتا شهيد زن‌و‌بچه‌دار كه مي‌شناختمو وسط كشيدم. از همونا كه قبل شهيد شدن منتظر مي شدن خانوم‌شون ازشون دل بكنه. جون شما مامانم كم آورد.

حسرت يه نيگارو به دل آدم مي‌ذاره. اونم كه وضع محاسنو لباس پوشيدن‌شه. آخه اين انصافه خدا؟ كرم‌تو شكر... واسه چي كار دل مارو گره زدي به دستاي رفيق‌ت؟ اصن فرض كنيم لياقت‌شو دارم. اصن فرض كنيم كلي هم ازش سرم... مي‌دونين گير كار كجاس؟ جون شما  قول نمي دم كه اون روز بتونم دل بكنم.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 14:46  توسط آیینه  | 

عينك‌ش را از چشم‌ها برداشت، دسته‌هاش را خماند و گذاشت روي كتابي كه انگار با عجله، افقي گذاشته‌شده‌بود روي قفسه. از پشت شيشه‌ها جلد نفيس كتاب معلوم بود: الكتاب الانسان الكامل

قفسه عمود گذاشته شده‌بود بر تخت‌خوابي كه چسبيده بود به ديوار. روي آن ديوار پنجره‌اي بود با قاب و پرده‌ي صورتي.

مسيرش را بين كاغذها و كتاب‌ها كه زمين را پوشانده‌بودند پيدا كرد با احتياط و تا نزديك در اتاق رفت. رو گرداند و نگاهي به مسيري كه آمده بود انداخت. وقتي خوب نقاطي كه فرش پيدا بود را به ذهن سپرد كليدِ كنارِ در را زد. توي تاريكي پاهاش را روي همان نقاط گذاشت و برگشت. دست‌ش را جلو گرفته‌بود كه تخت‌خواب‌ش را پيدا كند. كرد. پاش را آرام بالا گذاشت و جلو برد مبادا كتابي، خودكاري يا فيلمي زير پاش از ريخت بيفتد. با نوك انگشت‌هاي پا كيف و دو كتاب بزرگ را هل داد كناري و جلو رفت تا دست‌هاش پرده را لمس كرد. تنَ‌ش را پشت پرده كشيد بالا با ظرافت.

آن سو حياطِ آپارتمان را مي‌ديد با ديوارهاي كوتاه‌ش. نور چراغ‌هاي كوچه از بالاي ديوارها مي‌ريخت تو مثلا تاريكي شب را خنثي كند و او مي‌ديد حباب‌هاي سفيدِ چراغ‌هاي خاموشي را بيرون‌زده از بين برگ‌هاي گياهي كه تمام ديوارها را پوشانده بود. پسِ ديوارها باز هم آپارتمان بود و او فقط بخش كوچكي از آسمان را مي‌ديد. كمي روي زانوهاش خم و راست شد و اين سو آن سو كرد نا ماه را بياورد توي همان بخش كوچك.

بين‌شان نشسته بود و بي‌قرار حرف مي‌زد. صداش از خشم مي‌لرزيد. بعد انگاري بغض كرده‌باشد سكوت كرد و سرش را بين دست‌هاش گذاشت.

سرش را تكيه داد به پنجره به طبيعتِ بيرون پناه برده باشد. طبيعت‌ش زخم خورده‌بود همان جا كه مي‌گفت "انكار" و او اقرار كرده‌بود. اقرار كرده‌بود.

انگار انگشت ‌بزرگ مهرباني سكه‌اي را آرام هل مي‌داد روي ماه.

---------------------------------------------------------------------

پيوست: از نوشته‌هاي قديمي بود. طبق قانون امانت‌داري قدرشناسانه همين پايين اضافه مي‌كنم كه توصيه‌هاي رها پاكان (حسن حبيب‌زاده) جمله‌ي "تنَ‌ش را پشت پرده كشيد بالا با ظرافت" را از شكل اول‌ش (بدن‌ش را پشت پرده بالا كشيد با‌ظرافت) به اين شكل درآورد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:33  توسط آیینه  | 
به اطراف نگاه کرد کسی نباشد؛ نبود. چادر از سرم برداشت دستَ‌م داد. هیچ سعی نکرد ردٌِ انگشت‌های خاکی‌ش را از سیاهی آن پاک کند.

پشتَ‌م ایستاد و دو دست روی شانه‌هام گذاشت. پنج توده خاک برآمده پیش پاهامان بود.

ص- آوردمت ببینی؛ فقط همین.

 دوست دارم خودشون رو ببینم. می‌بینم گاهی.

همان طور که با لب‌هاش موهای شانه‌نخورده‌ام را نظم می‌داد زمزمه کرد:

اللهم صل علی محمد و آل محمد. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین...

...

حقیقت آدمو می‌سوزونه، صفورا.

بی‌رمق سر به پیکر مبهمَ‌ش تکیه دادم.

به مادرت بگو که امروز با من بودی. اما گفته‌هامو فاش نکن. برای احدالناسی فاش نکن.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:10  توسط آیینه  | 

بازش كردم. نسيمي وزيد بر بركه‌ي سينه‌ام.

خودش بود توي عكس‌ها، وقتي عمرش نصف حالا بود. متين‌تر، و چهره‌اش زلال‌تر. او كوثرِ من بود.

ورق زدم. مواج شد بركه‌ام.

مادرش بود. لاغر بود و دور چشم‌هاش كبود. كمر پيراهن گل‌بهي‌اش در حلقه‌ي دست شوهرش چين خورده‌بود. چشم‌هاي كوثر مرا ضرب كن در بي‌نهايتِ كوچك و تصور كن از يك دريچه‌ي مستطيلي يك‌جا به آن همه دچار شوي،  كوه هم باشي مي‌لرزي و به زانو در‌ميايي.

-         من خيال مي‌كردم شبيه پدرت شدي. ولي مي‌بينم چشم‌هات به مادرت رفته.

-         واقعا؟! هر چي گشتم هيچ وجه تشابهي پيدا نكردم.

-         اون چيزي كه فوق العاده‌ست رو از مادرت بردي. روشن‌تر از اون كه بخواي بگردي.

-         خوشحالَ‌م كردي.

ورق زدم. باد با خشمي ويران‌گر پيچيد و آب را بر هم زد.

داشت مي‌رقصيد. مادرش آن پشت گپ مي‌زد با آن يكي مادرش كه حالا بيرون اتاق در‌بسته‌ي ما خياطي مي‌كرد. داشت مي رقصيد.. آخ...  مي رقصيد.

بستم. پشت كردم به او بي‌فايده. نگاهَ‌ش عبور مي‌كرد. من فداي نگاهَ‌ش كه عبور مي‌كرد. مي‌خواهم تا موعود بنويسم "عبور مي‌كرد".

-         اين حرف‌ها همينطور اين جا مونده بود.

-         ديوانه اي ...

پژواك فريادهاي فرو خورده ديوارها را از درون فرو مي‌ريخت.

-         تصادف بود؟

-         نه. سرطان. از دو سال قبل‌ش انگار...

با دستش چيزي را در هوا جدا كرد و كنار كشيد.

با تلاطم دردمندانه‌ي آنچه در سينه‌ام بود- نگفتم  بركه-  چه بايد مي‌كردم؟

خنده‌هامان را برگرداندم. ما كه هيچ بو نبرده بوديم!

برخاستم و دست بر دست‌گيره‌ي در گذاشتم.

- فردا هم كه دفاعيه اته!

- اصلا حواس‌م نبود. تو رو كه مي بينم همه چي يادم مي ره!

- پس چي؟! اين عطيه ايه كه...

- خدا به هر كسي نمي‌ده.

خنديدم. بين خنده‌هام جا داد صداش را:

- جدي گفتم.

سر پايين انداختم و اين پا آن پا كردم.

جدا كه شديم، پله ها را دويدم پايين. در اولين پاگردي كه به خيالَ‌م او نمي ديد، تنَ‌م را به ديوار فشردم و اشك هام را با سَموم بي رحمِ ناله‌هام از پنجره بيرون ريختم.

 * * * * * ** ** ** ** ** ** ** ** * * * * *

پيوست: براي نويسنده دعا كنيد نويسندگي‌ش جايي گم نشود؛ چه از نيمه‌ي مرداد قلم‌ش را نرقصانده‌ و نانوشته‌ي اخير هم متولد بهارست. اين نانوشته‌ها از حلقه‌هاي شكافته‌ جان مي گيرند و بيش‌تر اوقات كه مي‌نويسي حلقه‌ها بسته مي‌شوند و آرامشي حاكم. حلقه‌هاي شكافته بايد هميشه باشند. دعا كنيد باشند.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:37  توسط آیینه  | 

به نيما

 

-         بنشين.

بازوهاش را از پشت حلقه كرد دورِ من و تاب. عقب كشيد و رها كرد.

صعود.

بازگشت.

انگشت‌هاش فشار آورد به كتف‌هام.

-         اين جا چه مي‌كنيم؟

-         تاب‌بازي.

جاي انگشت‌هاش داغ مي‌خورد پشتَ‌م بعدِ هر صعود. انگار بخشي مي‌ماندم و بخشي دور مي‌رفتم. آن جا كه دور مي‌رفتم سيال غليظي از عمق شب نفوذ مي‌كرد و درونَ‌م را دردناك مي‌ساخت (انگار جنيني) و آن جا كه مي‌ماندم درد به تهوعي نم‌ناك تبديل مي‌شد.

درد.

تهوع.

درد.

فرياد كشيدم:

-         اين جا چه مي‌كنيم؟

-         ديوانه نشو. به زودي به اوج مي رسي.

انگشت‌هام را دور زنجير‌هاي اطراف‌م محكم كردم. سرِ انگشت‌هام سفيد. آن جنين تكان كه مي‌خورد انگشت‌هام سست مي‌شد و آرزوي رها كردن زنجير‌ها در آن‌ها برانگيخته. اين بار زير كتف‌هام انگشت‌هاش را كوبيد مردانه. زخمي به جا ماند انگار.

اوج.

دل به آرزوي انگشت‌هام دادم و سنگ‌هاي ريز روي زمين فرو رفت توي زانو‌هام. دست‌هام را جلو گرفتم كه زودتر از صورتَ‌م به سنگ‌ها برسند. سر برگرداندم. همه آمده‌بودند هر كدام با شاخه‌گلي، بوسه‌اي يا لبخندي به رسم تبريك. او هم گوشه‌اي ايستاده‌بود با دست‌هاش خسته.

برخاستم و سنگ‌هاي خون‌آلوده‌ي زير زانوهام را نگاه كردم. تا او پا كوبيدم و انگشت‌هام را وحشي خواباندم روي گونه‌اش.

-         انكار نكن! نمي‌داني...

سرش همان طور كه خمانده شده‌بود زير انگشت‌هام، مانده‌بود. صورتَ‌م اشكي شد و يكي از اشك‌ها راه به سمت لب‌هام كج كرد. انگشت‌هام را كشيدم و پاشيدم آن راه‌كج‌كرده را سويي در تاريكي.

آن همه، دست‌ها را به هم مي‌زدند سبك. لحظاتي پيش شاهد اوجي بودند و هيچ ديگري را شهادت نمي‌خواستند دادن.
 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:30  توسط آیینه  | 
 
  بالا