|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
از دانشگاه میروم سمت میدان انقلاب. دو تا کلاس عقیدتیم1 تازه تمام شده و بدجوری توی فکرم. فکرهایی که تا امروز موفق شدهام از ساماندهیشان فرار کنم. باید یک برنامهی 5 سالهی 2smart برای ابعاد علمی، ادبی، سیاسی، اعتقادی و خانوادهگی زندهگیام تنظیم کنم. خیلی دقیقتر از آن چه تا به حال کردهام. هر چه نباشد انهم یرونه بعیدا و نریه قریبا3. یک فرقی باید داشتهباشد کسی که چشمانداز مهدوی دارد زندهگیاش... چه خوب که متروی انقلاب هم راهاندازی شده. کلی راحت شدیم... از این میدان و 4 خیابانی که بهش وصل میشوند متنفرم. بس که آدم توش زیاد است. همین طور که راه میروی از روبهرو باهاشان مواجه میشوی و تحلیل این وضعیت برای من واقعن مشکل است... درست نمیدانم چرا. به یک دلیل دیگر هم از این جا متنفرم. آن هم این که توش صحنههایی میبینی که...
دختر کوچولویی که صورت ظریفش میان کلاه کاپشنش تقریبن گم شده با من همقدم میشود. شاید هفت سالش باشد، چند بسته چسب زخم گرفته بین انگشتهاش که لابد سردشان هم هست -سرشان قرمز شده- خواهش میکند که بخرم. فکرهای زیادی میآیند توی ذهنم: اقتصاد کلان، مالیات، اشتغال کاذب... اما دائم نگاهم به چهرهاش میافتد و اشک توی چشم هام جمع میشود. گور پدر همهی عاقبتاندیشیها. خسته شدیم از بس نگران بودیم که هر حرکتمان به فلان جای نظام ضربه نزند... ای لعنت... لعنت به باعث این وضعیت که توش باید تنها توی همان لحظهای که هستی هرکار میتوانی بکنی چون آیندهای در کار نیست احتمالن... دیگر آدم چه قدر بصیرت باید داشتهباشد که آن آینده را ببیند؟ اشکهای من و هر چه از اقتصاد میدانم خاک بشوند بر فرقم که هیچ کاری نمیتوانم بکنم...
پیوست: جوابِ پستِ "حریف میطلبم" دوستِ شاعرم؛ آوا:
سرشارم از تلاطم، لبریز از طلبها
عشق تو میگدازد آیینه را به تبها
دعوت به دوریام کرد از کوی تو طبیبی
مفلوک شاعری کو بگذشت از این مطبها
البته محض کلاس گذاشتن عرض کنم که تو 5 دقیقه کار بهتر از این نمیشه ارائه داد...
یا علی
توضیح1: کلاسهای "جایگاه ازدواج در دکترین ظهور" و "مدیریت زمان در چشم انداز مهدوی" استاد تلوری. 5شنبهها 8 تا 12 پشت سر هم تشکیل میشه توی دانشکدهی علوم.
توضیح2: Specific Measureable Accessible Real Time-limited
توضیح3: سورهی معارج آیهی 6 و 7: آنها دور میبینندش و ما نزدیک.
دوتا صندلی رو به روی میزش است، یکی هم آن سو تر عمود به کنارهی دیگر میز. رو به روش میایستم:
- این جا بشینم؟
- هر جا که راحتید.
میروم کنار، روی آن صندلیِ تنها. هنوز چهرهاش را نگاه نکردهام.
- چی باعث شد که بیاید؟
***
از خیلی چیزها میپرسد. دانشگاه و کار، تشکیلات و روابط عاطفی. مادر و پدر، و... برادرم. میگویم تحصیلاتم کمی به هم ریخته، کاری که مشغولش بودم دارد تمام میشود اما همین تهماندهاش را هم خوب انجام نمیدهم، یک سال است تمرکز ندارم، مکالمههای توی تشکیلات را تعریف میکنم، و این که با مادر و پدر خوب و عادیام اما خودم راضی نیستم، و این که رابطهام با برادرم یک افتضاح بزرگ و قدیمی است. میگویم درگیری عاطفی ندارم، میپرسد نگران چیزی نیستی؟ یاد تو میافتم، دهانم را باز میکنم چیزی بگویم، نگفته میبندم.
- حرفهاتونو به کی میزنید؟
خندهام میگیرد. میخندم رو برمیگردانم. دیوار روبه روش را نگاه میکنم.
***
آن قدر نصفهنیمه و مبهم حرف زدهام تا حالا که منتظرم اعتراض کند. بگوید تو چرا همکاری نمیکنی. اگر بگوید من هم جواب میدهم خودتان خواستید بیایم، من که مشکلی نداشتم. اما شگفتزدهام می کند:
- شما در وضعیتی هستید که ما بهش میگیم بحران هویت.
باز خندهام گرفت. خوشم آمد که دو ماه پیش خودم پیش دستی کرده بودم همین برچسب مزخرف را روی خودم زدهبودم. لااقل به اسم او تمام نشد. از عکسالعملم تعجب کرد:
- مگه قبلن کسی بهتون گفتهبود؟!
***
داشت روی تابلو دستهبندیاش را مینوشت:
شناخت: ۱. فلسفی
۲. دینی
۳. علمی
۴.شهودی
تازه قبلش هم گفتهبود که جهان مثل کتابیاست که اول و آخرش افتادهباشد. داشتم با تمایل به خرد کردن دندانهاش مبارزه میکردم. بیصدا بهش میگفتم که آخر تو را چه به این حرفها، بشر؟ نمیترسی یک پرت و پلای فلسفی بگویی ذهن من را به هم بریزی؟ حق بده آن یکی گوشم دروازه شده باشد برای این حرفهات... تا این که اضافه کرد: این حرفها خارج از برنامه ی درمانی ماست. کمی آرام گرفتم. به گمانم تازهگیها "جهانبینی توحیدی" مطهری یا چنین چیزی خواندهبود و دلش نیامد نگوید اینها را.
***
میگفت مبتلا به آرمانگرایی هستم. عمرن خیال نمی کردم آرمان گرایی یک جور مریضی باشد. یاد حرف تو افتادم که گفتی مطمئن باش بروی آن جا باور میکنی که مشکلی داری. اصلن برای همین حرف تو بود که تا آخر هم نگاهش نکردم.
میگفت به خاطر همین است (به خاطر آرمان گرایی، نه به خاطر تو) که تکاپوی بینظیری میکنم برای یافتن جوابهام، چون دنبال کاملترین و درستترین جواب هستم و از ابهام هراس دارم، چون میخواهم آن جواب درست را به گوش همه برسانم، اما باید بدانم که در هستی هیچ چیز کامل نیست، به استثنای ذات خداوند.
گفت آرمانگرایی خوب است اما نه برای همیشه، مثلن حالا که محصور شرایط محدودکننده هستیم بد است. گفت نگاه کن به زندهگی خودت، هر کاری که داری با انگیزههای آرمانگرایانه میکنی، نکن. نگاه کن به زنده گی دوستانت، ببین بدون آرمانگرایی کارهاشان را چه طور انجام میدهند.
نمی دانی این حرفهاش چه قدر حالَم را به هم میزند. اتخاذ یک خط مشی ساده و بیدردسر، و این که تلاش کنم مثل کسانی زندهگی کنم که تمام عمر نکوهششان میکردم و از طرفی نگاه کن به صفورایی که از من مانده، احساس میکنم این زندهگی شلوغ و ظاهرن چندبعدی دچار سلف-دیستراکشن شده... نخند... دارم خودم را خنثا می کنم...ا
امروز همایون (شجریان) آمده بود دانشکده، نرفتم ببینمش، باور میکنی؟ احساس بدی دارم. نه برای این که نرفتم، بل که چون از هر انگیزهای خالیام.
نمی خواهم ظاهرم را حفظ کنم طوری که انگار همیشه تکلیفَم روشن است. نه، نمیخواهم. من چیزهای خوب زیاد دارم، اما خیلی چیزها را هم ندارم. این را باید قبول کرد. اینها را اگر نگویم خودم هم یادم میرود...براي آرام ذهنَم مينويسم. تحليل محليل در كار نيست. جمعه باران گرفت، خيس خيس شديم. خودمان و سجادهها. خيلي چسبيد. مادربزرگ گير دادهبود هرچه ميخواهيد بگوييد كه موقع باران موقع نزول رحمت خداست. اين جوري بود كه سخنراني دكتر و نهارخوران آن اللهاكبرگوها -درست ميان خيابان- خيلي هم روي اعصابمان نرفت.
حرمت رمضان را جوجو خورد ديگر... حالا هي دم از آزادي بيان بزنيد؛ بزنيد؛ تا ياد نگيريد كه به عقيدهي اكثريت احترام بگذاريد كشك هم نميشود برايتان. بگذريم از حرفهاي بيريشه.
هيچ ارادتي به متوهمان يا به فريبخوردهگان يا خائنها ندارم، اما بدجوري ميترسم، از كشتهشدن اصلاحات به معني كلمه. مگر بياصلاحات چيزي از آرمانگرايي باقي ميماند؟ همين كارها را مي كنند كه آدم وادار به افراط ميشود. شخصيت منتقد/معترض را منفجر ميكنند، خوب معلوم است من هر چه قدر هم به آن شخصيت ارادت نداشتهباشم، فقط براي بقايش شعارهاي خفن سر ميدهم كه مثلن سروش نفسَم و عشقَم و زندهگيم است.
ميدانيد، يك نسل دومي درونم دارم كه خيلي سعي ميكند دلداريم بدهد. بهش ميخندم، كنايهاش ميزنم، كه به دست خودش و با جبوني، انقلاب خودش را به باد داد. بهش ميگويم كه انقلاب خميني را بسيار دوست دارم، كمي آرام ميگيرد اما خون شهدا را به رخم ميكشد و ميگويد "تو كه اين چيزها را ميفهمي يك دو صباحي خفقان بگير كه دشمنشاد نشوي. نميبيني چشم خصومتشان را دوختهاند به جمهوري اسلامي؟!" ميگويمش كه همان خفقان بود كه اين بلا را سر جمهوريمان آورد. اگر مديرانمان تنبلي نميكردند و برنامهاي ميريختند براي آزاديبيان حالا اين همه سركوب و ترور و تلقين احساس گناه را مجبور نبوديم. حالا هم خفقان بگيريم كه چه بشود؟ مگر قرار است چيزي آرام بگيرد؟ نه! تا جايي كه من ميبينم چيزها فقط زندهبهگور ميشوند. از اول راكد بودي و سازشكار، اي نسل دومي، حالا هم مصلحت نظام فقط بهانهات است، ميخواهي ركودت برهمنخورد... اين جا ديگر نسل دومي درونم ساكت ميشود. به يك نسل دومي ساده نيازمنديم كمكش كند. با حقوق مناسب... اين مثلن ريشهدارش بود. واويلا.
دلزدهام. مرامن بياييد يك چيزي را ياد بگيريم: تفكيك بين اسلام و فقه، بين اسلام و فقيه، بين فقه و فلسفهي فقه، بين فقيه و فقه. مرزهاشان را كه ياد بگيريم خطا و صواب هركدام را به حساب خودش ميگذاريم و يكي را قرباني نارسايي آن ديگري نميكنيم. مخصوصن اسلام منظورم است. بدجوري بيانصافي به حقش شده. ياد بگيريم كه طلبكار نباشيم. حق را به جانب جهل خود نپنداريم، توي جامعهي اسلامي مصرفكنندهي صِرفِ علم نباشيم. به نظام ارزشي كودكانهي خودمان قناعت نكنيم كه بعد كه به بنبست خورديم خون هدفهاي بيسرانجاممان را بيندازيم گردن اسلام.
سوال: تا جايي كه فهميدم توي جامعهي اسلامي فقه نقش كنترلگر دارد. يعني قرار نيست در زمينهي اقتصاد و روانشناسي و ... توليد كنندهي علوم و روشها باشد. قرار است نگهباني كند، كه جايي از تحولات علمي و كاربردي با روح اسلام منافات نداشتهباشد. غلط فهميدم؟ اين يعني من بدجوري بايد بچسبم به رشتهام، فيزيك.
میگفت ایتام با قرآن و گلاب آمدهبودند به مزار. نوحهخوان مسجدمان میگفت. یک باره فرو رفتم در خیالی ناگزیر با همان مضمون همیشهگی ِ این روزها: من گلابم در دست یتیمی، و من، روی خاکِ تو میریزم، فرو میروم، محو میشوم.
نمیشناسمت. آن طور که راه میروی، آن طور که انگار زنجیر به گردنَت افکندهاند، آن طور که راه میروی به کمند میکشانیم. با نگاهی مضطر به سویت میآیم. تا سایهی مرا میبینی چشمهات محجوبتر میشوند، قدمهای دورشوندهات تندتر... و در یک لحظهی بیپایان، سیاهی ِ بیقرار ِ چادرت میپیچد به پام...
کاش سایهی تو بودم، یا یک تار موی تو. اصلن پیراهنَت. آن وقت کسی بودم برای خودم. اما حالا چی؟ تا یاد تو میافتم میفهمم که هیچ کس نیستم. و هر روز بیشتر یاد تو میافتم.
مثل کبوتر زخمی کز کرده و میلرزد، عقلَم، بعدِ هجوم بیملاحظهی... نه، قصد تو نمیتواند دیوانه کردن من باشد، اما آخر رحمی کن، این چیست که میخواهم بگویمش اما کلمههاش را نمیدانم. این چیست که فهمیدهامش اما فلسفهاش را نمیدانم.
خیلی زیاد احساس سادهلوحی میکنم. جوابم را روی در و دیوار نوشتهبودند و نمیدیدم. چرا فکر میکردم من یک نفر هستم و تو یک نفر دیگر که دوستت میدارم؟ چه پندار خامی بود، و چه وضع احمقانهای است که نمیدانم با چه پشتوانهی منطقی دارم میگویم "چه پندار خامی بود".
فلسفهاش را یاد میگیرم. تکلیف امسالمان را این طور گفتند. توفیقش را هم خودشان می... باید بدهند!
جواب سوال آخرم را میدهی؟ اگر نداری آدرس روانشناسی که من از پس درمانَش برنیایم را... کامنت بگذار! احساس مضحک نوشتن توی وبلاگ یک نفر دیگر را دارم! نه خوب، چرا سخت بگیرم، این همان نویسندهاست، توی حالت گذار، بیماهیت مانده بین مبدا و مقصد. خودش را نمیشناسد، چیزی نیست که (هیولای اولی:دی)،
حالم خوب است، مشاوره هم میدهم هنوز! بیماریم خوشخیم است، فقط وبلاگم را قربانی کرده تا حالا. فکر نکردن به این بحران زیادی راحت است، آن قدر که قیافهی مازوخیستها را گرفتهام موقع نوشتن. اما آدم را زمینگیر هم میکند اگر بیخیالش باشی. چیزهای بیشتری را قربانی میکند، از همه مهمتر دغدغهی کار فرهنگی را!
مدتی یواشکی از آدمها و کتابها استفهام میکنم، بعد هویت جدیدم را خبر میدهم! تازه این خودش کلی پیشرفت است که یک هو با پستهای ترسناک نیامدم که خودم هم بعدن تعجب کنم! قبلش مقدمه چیدم!
این را اول بعدِ یک سلسله ناز کردن توی وبلاگ دوستم نوشتم، بعد ثبت موقتش کردم توی تالار، حالا هم که میبینید. "که چی"اش این است که به قول همان دوستم شجاعتم قابل تقدیر است! هویت نداشتهباشی و پست بدهی... به یک سری بدخواه مدخواه هم بگویی که هویت نداری!
بعدن برمیگردم کاملترش میکنم...
به قول این برنامههای خالهدار! دوستتون دارم! [نیشخند] این را از قول هویت آینده هم گفتم. اصول که سر جاشان هستند. تغییر هویت هم خوشبختانه برای شیعه حدی دارد.
یا علی.
للحق.
دل رفتهست، و براي اين رفتن محاكمه كشيدهاست، تحقير و گاه شكنجه تا اعتراف كند كه به هرزهگردي رفته است.
خداي خيرخواه من، هرگز چنين اعترافي نكرد، شاهد بودي. تو خود دليل خير ميشوي، اما گوش كن به دعاي من، اي شنواي هر كه تو را ميخواند، خير را در قدوم او قرار بده، تا يگانه باشد آن كسي كه ناشناختهي اضطرابآفرين وجودم را فتح كرد. اين نانوشتهها كه ميان اشك و آه قيد خواننده را زدهاند (و ميداني تمام آن چه دارمند)، نذر يگانهگي او...
يا علي.
للحق.
اين آخرين ِ نوشتههاي انكارآلودِ من است، تا وقتي كه ارادهي حضرت حق، اين حادثهي آشوبطلب را هر طور كه خاطرش ميطلبد به سرانجام برساند.
با وضو مينويسم.
تو نميداني چه پريشانم كردي.
تو نميداني اين جا كه نشستهام هيچ از بيرونِ آن حزني كه تو را و مرا فرا گرفت نميشنوم و نميبينم.
تو نميداني، اين جا همهي نوشتهها و نانوشتهها، قسم ميخورم كه نانوشتهها هم، نذر يگانهگي تو بود. از مدتها پيش!
و نميداني چه سهل است اداي اين نذر. اين حالِ غريبِ من كه از وصفَش طفره ميروم، دشواري را اعدام كردهاست، اعدامي ابدي.
در و ديوار تالار آيينه را به هم ميريزم اگر جلوهي شاهدي غير از او را نزد چشمانَم آورند...
حالا فهميدي كه دغدغهي يگانهگيات، تو! كه در چشم من جلوهاي از همان شاهدي، چه قدر بي معناست؟
ياعلي، ياعلي، ياعلي.براي مدتي نامعلوم، سكوت پيشه خواهمكرد.
حرفي براي هيچ يك ازشما در چنته ندارم،
بهتر بگويم، كلماتَم را لايق شنيده شدن نمييابم.
گلشن راز و منطق صوري را به كناري خواهم انداخت.
درس خواهمخواند و كار خواهمكرد.
از جايگاه يك وحشتزدهي فرهنگي در نشريهها خواهمنوشت.
و در انتخابات شركت خواهمكرد.
آخرهفته با مرد كتابفروشي به ديدن كتابها خواهم رفت
و در بحبوحهي قتلهاي زنجيرهاي زنان، با آن مرد غريبه تنها خواهم ماند...
دكمههاي پيراهن گشودهبود و با آرامشي ناگزير خود را روي شنها رها كردهبود.
باد كه ميوزيد، به طريقي نامحسوس مدفون شنهاش ميكرد. تب از درون ميسوزاندش و باد پوست نمناكش را خنك ميكرد.
لبهاش با الگويي تكراري ميجنبيد. گاه چهره در هم ميكشيد و چنگ به بازوها ميزد و همان طور ميماند تا رعشهاي كه در تنش بيدار شدهبود باز بخوابد. از درد بود يا لذت، نميفهميدم.
از فكرش گذشت كه عقربي سمتش ميآيد و او اجازهي محكمي دارد براي برخاستن و دويدن. ثانيههايي دويدن براي بقا، بي كه وظيفهي زندهگي داشتهباشد.
از خلق او و وصف او، از زير نگاه گرفتن سينهاش كه در آرامش گنگ بيمنشئي بالا و پايين ميرود به گريه ميافتم. از خلق او آن قدر متاسفم كه نياز به تسلي دارم. او مملوء از زيباييست، زيباييهايي كه در هيچ نقطهاي در بينهايت همگرا نميشوند.
سپاس مخصوص خداييست كه سخنها بر دل آفريدهاش ميريزد. چراغها را اگر روشن كنم كلمات فرار ميكنند. اين حس نيايش مرا ميكشاند به تاريكيهاي بيرون، هرجا كه پيدا كنم. من انگاري ترسيدهام. از آن چه در پس روزهايي چند در انتظارم است. و من نميخواهم اعتراف كنم كه ميترسم چون بايد بدانم چيزي در انتظارم نيست. من ميآفرينم هرچه در پس اين روزهاست.
مرد زيبا انگار داشت خودش را تقسيم ميكرد بين آنها كه اطرافش بودند، به مساوات. و من سرشار ميشدم از حس غليظ سعادت، چه سهم خود را گرفتهبودم به كمال. صداي اذان يواشكي از راديو پخش ميشد توي اتاق. ديگري چاي ريخت توي سه فنجان و مرد زيبا نان آورد. رو به من گفت:
"يادته گفتم: اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست؟"
سر پايين آوردم يعني يادم است و گفتم: "عاشق منام كه يار به حالم نظر نكرد"
ديگري پريد وسط حرفهامان كه ماندهبود هنوز...
"نظر مظر ميخواي چيكار؟"
من غرق بودم در مرد زيبا. روزهاي آخر خدايا... غم ريختهبود توي چشمهاش يا من ديده گشودهبودم به غم چشمهاش. نميدانم و اين غم آن قدر شكوه دارد كه بيهوشت ميكند. ميخواستم محلول شوم در هالهاي كه دورش ميدرخشيد.
نگاه كه ميكنم كلمات همان قبليهاست. مرد، غم، چشمهاش. من اما هيچ خسته نيستم از اين عاشقانه نوشتنها، گرچه ميدانم شما بين خطها را نميخوانيد.
من مژده ميدهم آرامشي ژرف را، كه در آن بيحضور فتنهانگيز كلمات به وحدت ميرسي با مردي زيبا... سپاس مخصوص خداييست كه محمد را فرستاد بخشي براي هشدار دادن و بخشي براي مژده دادن.
مرد زيبا برخاست و پنجره را باز كرد، باران ريخت روي چادرم. ديگري زمزمه كرد من بشنوم: "خداروشكر، من خيلي بارون دوست دارم. خداروشكر." لبخندي زدم خيره در صورتَش. اضافه كرد"چرا بازي ميكني با چاييت، بخور ديگه. همينجوري ميكني كوچولو ميموني ..." گاهي بغضي هست ولي اشكي نه، يا تو نميگذاري باشد. بغضِ معمولي نيست، دردي توي گلوت حس نميكني. سپاس بيكران مخصوص خداييست كه هرچه ميطلبم در منشِ معشوقم قرار داده تا وسيلهاي باشد براي هدايت و بشارتي براي من كه ايمان آوردهام.
نگاه كه ميكنم دخترِ نانوشتههام مسلمان شده. ديگر هيچ منتقدي نخواهد گفت كه شهوتبرانگيز مي نويسم يا خواهم نوشت. حرف همانست شايد. همين كه: وقتي ميگويند "اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست" با اين كه بگويند "اي خواجه درد نيست وليكن طبيب هست" فرقي ندارد.
اما ميخواستم بگويم من با بدني دردناك به خانه برگشتم. درد، نشانهي غرور جسم من از اين كه روزي ميتوانم مادر باشم. اين جور نشانهها جاندارتر ميشوند يا اصلا بعضيهاشان جان ميگيرند تازه توي شهري كه عناصرش ناگزير وحشي شدهاند. از اين روست كه آن چه زير نگاه شتابزدهتان لغزانديد، مقدمهاي بود بر فصل جديد نانوشتههاي من. فصلي كه به حسرتنگاريهاي پروردگارانهي من نميپردازد.
اي جامهبر خود پيچيده، برخيز و پروا ده، و پروردگار خويش را بزرگ دار و پيراهنت را مطهر گردان... مرا با آن كه آفريدم تنها بگذار.
آه از صداي خرد شدهات كه برّان در وجودم فرو ميرود و آه...آه از خندههاي شكستهات كه نوا ميشود به ساز روحَم روحافزا، روحافزا. با حرفهات كه به اقتضاي منِ بچهسال شعر كرده بوديشان كودكانه، قلمَم را رقصان رقصان ميان انگشتهام جا دادي و حالا كه وقت خودنماييِ كلماتِ من شده همهشان ناتوان ماندهاند؛ حيران سر ميگردانند كه اين صداي سكرآور از آن كيست. آه از شيطنت بزرگمنشانهي صداي تو كه رنگ ميشود و تصوير ميكند چشمهات را پشت پلكهاي من و آن تصويرِ گوياي قدرتمند اشك ميشود كه نمي گذارم سرازير شود تا چشمهاي تو بمانند؛ چشمهاي تو و نور، چشمهاي تو و پيامِ آسماني، چشم هاي تو و علي.
اي پيرمردِ شاعر خستهي استخوانيِ دلشدهي ريشدار! من فداي ديوانگيِ لبهات كه وقتي آن طور بيرمق حرف مي زني، حتي وقتي "ب" مي گويي يا "م" به هم نميرسند كامل. نخواهم گفت چه شد كه ديوانه شدم، ميخواهم ديوانگيم را بگويم و التماس كنم كه سرت را بالا كني بيتفاوت و بگويي "برو گم شو" تا من نفس آخرم را كشيده باشم دچارِ "ب" ها و "م" هاي خرد شدهي برّانِ شكستهي سكرآورِ تصويرگرت...
حتي نميگذارند تنهاييات را بيرونِ خودت مصور كني. از ماشينشان هم كه پياده ميشوي تا قدم بزني، آرام راه ميافتند دنبالت در همان ماشين.
نمي خواستيم بنويسيم؛ از وقتي شنيديم كه گفتند شهوتبرانگيز اند نانوشتههايمان نميخواستيم بنويسيم. آمديم طعنهاي بزنيم به نوپاياني كه كوتاه قدمهاي بيثباتشان چنان بيخود از خود كردشان كه نديدند قدمهاي استوار آن دو پاي صدرايي را. گفتيم صدرا ... آخ ... گفتيم صدرا. دهانشان بستهاست اين صدراييها. بس كه گشودند و كسي فهم نكرد.
بين همان نوپايان يكي زمزمه كرد "تو روزنهاي ميشوي به سوي خدا، اگر اندوهناك شوي. اگر بسيار اندوهناك شوي." ما هم شعرش كرديم و گفتيم اينان كه در ماشينشان نمك به زخم ما ميپاشند لابد دوستمان دارند. لابد بسيار دوستمان دارند.
از نفس افتاديم. به نوبت جلو آمدند و جنگيدند. ما نكشتيمشان. قتل در خويمان نيست. ما فقط سپرمان را حايل كرديم ميان خودمان و ضربه هاشان. و ما نفهميديم آنها چه ديدند روي سپر ما كه مبهوت ماندند و مغلوب شدند. مي رفتند توي كما انگار. حالا هم دلتنگ شدهايم براي تكتكشان كه آمدند و زخمي زدند.
از نفس افتاديم. دلتنگ هم كه مي شويم شعرمان نميآيد. با شاعري قهر كرديم. اصلا ما با زمزمههاي عاشقانهاي كه مي ريختيد توي گوشمان قهريم. با فلسفهتان قهريم. با سياستتان قهريم. ما با رفاقت شما قهريم.
با شاعري قهر كرديم. حالا توي شغلمان همهشان را دوباره مي بينيم و زخمهامان سوزش از سر ميگيرند و فكرش را بكن كه با اين همه كه مي بينيم يك بار هم نفسزنان دستتان را نكشيديم و نبرديم زير آسمانِ شب. خودمان تنها، تنها آنچه در چهرهي ماه ديديم را گريستيم.
تنها بوديد تا به حال؟ بگذار بگوييمتان آدم تنها، در چهره ي ماه چيز هايي مي بيند كه شما نمي بينيد. مي بيند و في الفور اشكي مي شود.
همين خودش نبود مگر، تكانهاي ماشين سرش را به در ماشين ميكوفت ملايم، همان موقع كه سر بالا كرد و صلا زد: عزيزم...
خيره شد به ماه. هر نفس اشكهاش جاريتر. دعايي ازدلَش گذشت و ماشين دور زد. ماه را نمي ديد ديگر. من فداي نگاهَت ناز نكن. ماشين باز دور زد. ابرها مقابل رخسارش ميآمدند و ميرفتند.
|
|