تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 
للحق

از دانش‌گاه می‌روم سمت میدان انقلاب. دو تا کلاس عقیدتی‌م1 تازه تمام شده و بدجوری توی فکرم. فکرهایی که تا امروز موفق شده‌ام از سامان‌دهی‌شان فرار کنم. باید یک برنامه‌ی 5 ساله‌ی 2smart برای ابعاد علمی، ادبی، سیاسی، اعتقادی و خانواده‌گی زنده‌گی‌ام تنظیم کنم. خیلی دقیق‌تر از آن چه تا به حال کرده‌ام. هر چه نباشد انهم یرونه بعیدا و نریه قریبا3. یک فرقی باید داشته‌باشد کسی که چشم‌انداز مهدوی دارد زنده‌گی‌اش... چه خوب که متروی انقلاب هم راه‌اندازی شده. کلی راحت شدیم... از این میدان و 4 خیابانی که به‌ش وصل می‌شوند متنفرم. بس که آدم توش زیاد است. همین طور که راه می‌روی از روبه‌رو باهاشان مواجه می‌شوی و تحلیل این وضعیت برای من واقعن مشکل است... درست نمی‌دانم چرا. به یک دلیل دیگر هم از این جا متنفرم. آن هم این که توش صحنه‌هایی می‌بینی که...

دختر کوچولویی که صورت ظریف‌ش میان کلاه کاپشن‌ش تقریبن گم شده با من هم‌قدم می‌شود. شاید هفت سال‌ش باشد، چند بسته چسب زخم گرفته بین انگشت‌هاش که لابد سردشان هم هست -سرشان قرمز شده- خواهش می‌کند که بخرم. فکرهای زیادی می‌آیند توی ذهن‌م: اقتصاد کلان، مالیات، اشتغال کاذب... اما دائم نگاه‌م به چهره‌اش می‌افتد و اشک توی چشم هام جمع می‌شود. گور پدر همه‌ی عاقبت‌اندیشی‌ها. خسته شدیم از بس نگران بودیم که هر حرکت‌مان به فلان جای نظام ضربه نزند... ای لعنت... لعنت به باعث این وضعیت که توش باید تنها توی همان لحظه‌ای که هستی هرکار می‌توانی بکنی چون آینده‌ای در کار نیست احتمالن... دیگر آدم چه قدر بصیرت باید داشته‌باشد که آن آینده را ببیند؟ اشک‌های من و هر چه از اقتصاد می‌دانم خاک بشوند بر فرق‌م که هیچ کاری نمی‌توانم بکنم...

پیوست: جوابِ پستِ "حریف می‌طلبم" دوستِ شاعرم؛ آوا:

سرشارم از تلاطم، لب‌ریز از طلب‌ها

عشق تو می‌گدازد آیینه را به تب‌ها

دعوت به دوری‌ام کرد از کوی تو طبیبی

مفلوک شاعری کو بگذشت از این مطب‌ها

البته محض کلاس گذاشتن عرض کنم که تو 5 دقیقه کار به‌تر از این نمی‌شه ارائه داد...

یا علی

توضیح1: کلاس‌های "جای‌گاه ازدواج در دکترین ظهور" و "مدیریت زمان در چشم انداز مهدوی" استاد تلوری. 5شنبه‌ها 8 تا 12 پشت سر هم تشکیل می‌شه توی دانش‌کده‌ی علوم.

توضیح2: Specific Measureable Accessible Real Time-limited

توضیح3: سوره‌ی معارج آیه‌ی 6 و 7: آن‌ها دور می‌بینندش و ما نزدیک.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:41  توسط آیینه  | 

قربان ولیئی شاعر سی و نه ساله‌ی کرمان‌شاهی است که آخرین مجموعه‌ی شعرش با نام "با دو چشم دچار یکتایی" سال گذشته منتشر شد. این مجموعه که شامل 120 غزلِ اوست در نمایش‌گاه کتاب امسال در قرفه‌ی‌ تکا (موسسه‌ی توسعه‌ی کتاب ایران) برای فروش آماده بود. شعرهای این مجموعه بخشی آیینی هستند و بخشی دیگر محتوای عرفانی دارند.

این شاعر در کنار سرودن غزل معاصر آثاری در راستای معرفی ادب کلاسیک ارائه داده‌است. گزیده‌های: غزلیات مولوی، غزلیات سعدی، خسرو و شیرین و گزیده شعر نیایش با نام «ای بی‌نشان محض» برخی از این آثارند.

ابیات زیر متعلق به دو غزل عاشورایی مرتبط به هم است که امروز در نشست حلقه‌ی ادبیات دانش‌گاه تهران1 قرائت شد.


من در همین شروع غزل مات مانده‌ام

حیران سرگذشت نفس‌هات مانده‌ام

خیمه، حریق، همهمه، شمشیر، دست، سر

مبهوت در هجوم اشارات مانده‌ام

«هل من...» چه بر صحیفه‌ی سی‌پاره رفته است؟

در گردباد چرخش «آیات» مانده‌ام

من، های های، زخم تو را زجه می‌زنم

مجروح آن ترنم هیهات مانده‌ام

خورشید -سوگ‌وار تو می‌سوخت- می‌سرود

یک اخگر از حریق ملاقات مانده‌ام

باید شهید بود و تو را خون‌چکان سرود

شرمنده‌ام... اسیر عبارات مانده‌ام

***

کی می توان عروج تو را با زبان سرود؟

با واژه‌ها نمیشود آتش‌فشان سرود

خورشید در میانه و ماه وستاره‌ها

منظومه‌ها برای شما کهکشان سرود

گفتم به خاک لختی از آن ماجرا بگو

سروی ردیف کرد و هزار ارغوان سرود

خورشید سر به صخره زد و بر زمین گریست

روزی که چشم‌های تو را آسمان سرود

با ابر، باد خون تو را در میان نهاد

باران و نور آمد و رنگین کمان سرود

زینب گریست بر سر خورشید و من کفن

گشتم بر او که آینه را بی‌امان سرود

بغضی گرفت راه گلو را رسید اشک

این رودخانه داغ دلَ‌م را روان سرود

معصوم شرحه شرحه! چه مدحی سزای توست؟

«باید شهید بود و تو را خون چکان سرود»

پیوست: البته هنوز هم قرار است مطالب وب‌لاگ تولیدی باشند.اما این پست را باید می‌گذاشتم چون دیدم شعرهای ایشان آن طور که باید روی اینترنت منتشر نشده. این هم پروفایل این غزل‌سرا در بخش اساتید کانون اندیشه‌ی جوان.

توضیح 1: نشست‌های حلقه‌ی ادبیات دانش‌گاه تهران چهارشنبه‌ها 12:30 تا 14 در تالار گفت‌و گوی باش‌گاه دانش‌جوهای همان دانش‌گاه برگزار می‌شود که شرکت برای همه آزاد است تازه خوش‌حال هم می‌شویم بیایید...

یا علی
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:12  توسط آیینه  | 

دوتا صندلی رو به روی میزش است، یکی هم آن سو تر عمود به کناره‌ی دیگر میز. رو به روش می‌ایستم:

- این جا بشینم؟

- هر جا که راحتید.

می‌روم کنار، روی آن صندلیِ تنها. هنوز چهره‌اش را نگاه نکرده‌ام.

- چی باعث شد که بیاید؟

***

از خیلی چیزها می‌پرسد. دانش‌گاه و کار، تشکیلات و روابط عاطفی. مادر و پدر، و... برادرم. می‌گویم تحصیلات‌م کمی به هم ریخته، کاری که مشغولش بودم دارد تمام می‌شود اما همین ته‌مانده‌اش را هم خوب انجام نمی‌دهم، یک سال است تمرکز ندارم، مکالمه‌های توی تشکیلات را تعریف می‌کنم، و این که با مادر و پدر خوب و عادی‌ام اما خودم راضی نیستم، و این که رابطه‌ام با برادرم یک افتضاح بزرگ و قدیمی است. می‌گویم درگیری عاطفی ندارم، میپرسد نگران چیزی نیستی؟ یاد تو می‌افتم، دهان‌م را باز می‌کنم چیزی بگویم، نگفته می‌بندم.

- حرف‌هاتونو به کی می‌زنید؟

خنده‌ام می‌گیرد. می‌خندم رو برمی‌گردانم. دیوار روبه روش را نگاه می‌کنم.

***

آن قدر نصفه‌نیمه و مبهم حرف زده‌ام تا حالا که منتظرم اعتراض کند. بگوید تو چرا هم‌کاری نمی‌کنی. اگر بگوید من هم جواب می‌دهم خودتان خواستید بیایم، من که مشکلی نداشتم. اما شگفت‌زده‌ام می کند:

- شما در وضعیتی هستید که ما به‌ش می‌گیم بحران هویت.

باز خنده‌ام گرفت. خوشم آمد که دو ماه پیش خودم پیش دستی کرده بودم همین برچسب مزخرف را روی خودم زده‌بودم. لااقل به اسم او تمام نشد. از عکس‌العمل‌م تعجب کرد:

- مگه قبلن کسی به‌تون گفته‌بود؟!

***

داشت روی تابلو دسته‌بندی‌اش را می‌نوشت:

شناخت: ۱. فلسفی

۲. دینی

۳. علمی

۴.شهودی

تازه قبل‌ش هم گفته‌بود که جهان مثل کتابی‌است که اول و آخرش افتاده‌باشد. داشتم با تمایل به خرد کردن دندان‌هاش مبارزه می‌کردم. بی‌صدا به‌ش می‌گفتم که آخر تو را چه به این حرف‌ها، بشر؟ نمی‌ترسی یک پرت و پلای فلسفی بگویی ذهن من را به هم بریزی؟ حق بده آن یکی گوش‌م دروازه شده باشد برای این حرف‌هات... تا این که اضافه کرد: این حرف‌ها خارج از برنامه ی درمانی ماست. کمی آرام گرفتم. به گمان‌م تازه‌گی‌ها "جهان‌بینی توحیدی" مطهری یا چنین چیزی خوانده‌بود و دل‌ش نیامد نگوید این‌ها را.

***

می‌گفت مبتلا به آرمان‌گرایی هستم. عمرن خیال نمی کردم آرمان گرایی یک جور مریضی باشد. یاد حرف تو افتادم که گفتی مطمئن باش بروی آن جا باور می‌کنی که مشکلی داری. اصلن برای همین حرف تو بود که تا آخر هم نگاهش نکردم.

می‌گفت به خاطر همین است (به خاطر آرمان گرایی، نه به خاطر تو) که تکاپوی بی‌نظیری می‌کنم برای یافتن جواب‌هام، چون دنبال کامل‌ترین و درست‌ترین جواب هستم و از ابهام هراس دارم، چون می‌خواهم آن جواب درست را به گوش همه برسانم، اما باید بدانم که در هستی هیچ چیز کامل نیست، به استثنای ذات خداوند.

گفت آرمان‌گرایی خوب است اما نه برای همیشه، مثلن حالا که محصور شرایط محدودکننده هستیم بد است. گفت نگاه کن به زنده‌گی خودت، هر کاری که داری با انگیزه‌های آرمان‌گرایانه می‌کنی، نکن. نگاه کن به زنده گی دوستان‌ت، ببین بدون آرمان‌گرایی کارهاشان را چه طور انجام می‌دهند.

نمی ‌دانی این حرف‌هاش چه قدر حال‌َم را به هم می‌زند. اتخاذ یک خط مشی ساده و بی‌دردسر، و این که تلاش کنم مثل کسانی زنده‌گی کنم که تمام عمر نکوهششان می‌کردم  و از طرفی نگاه کن به صفورایی که از من مانده، احساس می‌کنم این زنده‌گی شلوغ و ظاهرن چندبعدی دچار سلف-دیستراکشن شده... نخند... دارم خودم را خنثا می کنم...ا

امروز همایون (شجریان) آمده بود دانش‌کده، نرفتم ببینمش، باور می‌کنی؟ احساس بدی دارم. نه برای این که نرفتم، بل که چون از هر انگیزه‌ای خالی‌ام.

نمی خواهم ظاهرم را حفظ کنم طوری که انگار همیشه تکلیفَ‌م روشن است. نه، نمی‌خواهم. من چیزهای خوب زیاد دارم، اما خیلی چیزها را هم ندارم. این را باید قبول کرد. این‌ها را اگر نگویم خودم هم یادم می‌رود...
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:0  توسط آیینه  | 

للحق؛

کجا رفته‌اند مردانی که معنای "ریحانه" را فهم کنند؟

یاعلی.

توضیح: اشکال یا بر توقع ما وارد است یا بر لاابالی‌گری شما. دست مطالبه‌تان دراز و پای کفایت‌تان کوتاه. حاشا به مردانه‌گی‌تان که زن می‌نمایید. غیرت‌تان مرده است، حیا را می‌رمانید. وای بر شما و بی‌شرمی‌تان که پرده‌ها را می‌درید و از مرزها می‌گذرید و وای بر پوچی و پلیدی‌تان آن گاه که نیم نگاهی به پشت ‌سر نمی‌کنید... حق است از شرم بمیرید وقتی خشم زنی را چنین می‌خروشانید و زبان‌ش را به آن چه سزاوار آنید می‌گشایید.

*جواب مسعود که نظر داده را این جا می‌گذارم. بقیه هم بخوانند بد نیست.

"یا الهی و ربی و سیدی و مولای لای الامور الیک اشکو؟!! نمی دانید چه قدر برایم عجیب است وقتی می پرسید چرا. آن هم شخص شما. از کجای این درد ممتد اجتناب‌ناپذیر بگویم؟ "صبر" برای شاخه گلی که زیر پا له شده معنایی هم دارد؟ شما معنای ریحانه را می فهمید؟ شما درک می‌کنید که وقتی امام علی می‌گویند "ریحانه"، یعنی واقعن ریحانه؟ یعنی شعر نگفته‌اند لذت گذرای شاعرانه ببریم، یعنی الگوی رفتاری داده‌اند. شما می‌دانید چه قدر ساده می‌شود گل‌برگی را خراشاند؟ شما نمی‌بینید این وحشی‌گری که در حق دخترها می‌شود؟ چه قدر کم شده‌اند مردهایی که به خودشان زحمت بدهند لااقل دقت کنند، که این دو تا جنس با هم فرق دارند، به جهنم که برخی می‌گویند فرق‌شان اکتسابی است، اصلن اکتسابی است، به هر حال فرق دارند. عمده‌ی آقایان آن قدر خودشان را به آن راه زده‌اند که نمی‌فهمند آن طور که می‌شود با تانک از روی قلوه سنگ رد شد، از روی شاخه گل نمی‌شود!

این حرف‌ها آن قدر غریب شده این روزها که لابد شما هم دارید می‌خندید. چرا که نه. اما این برای من بسیار روشن است که این طور که مردها بنای تحقیر عواطف زن‌ها را گذاشته‌اند، و از زن‌ها مردانه‌گی می‌طلبند، چند سال بعد بنیاد خانواده که سهل است منهدم شود، هیچ انسان آرامی روی زمین نمی‌ماند!

اتفاق بدی در جریان است، انتظاری که زن‌ها می‌رود عکس توانایی‌هاشان است (حالا فطری یا اکتسابی! گیر ندهید!) زن‌ها باید مراقب باشند عواطف مردها جریحه‌دار نشود، زن‌ها باید عقلانیت رابطه‌ها را تضمین کنند، زن‌ها باید خودشان را ارائه بدهند و مردها از پذیرش سرباز بزنند! زن‌ها باید استقلال مالی داشته‌باشند، زن‌ها باید بچه‌دار نشوند سر کار بمانند، و ز‌ن‌ها به ایجاب جنسیت‌شان واقعن مقابل این تحولات ناجوان‌مردانه کوتاه می‌آیند. سرسپرده‌اند، باید مواظب این بود! شما مردها باید مواظب این باشید که چه تغییری توی تقریبن نصف آدم‌ها، زن‌ها، زن‌های بسیار انعطاف‌پذیر ایجاد می‌کنید. شما باید حواس‌تان باشد. نگذارید میزان عرضه‌ جنسی برود بالا، نگذارید خانواده‌ها بپاشند، نگذارید سن ازدواج بالا برود، نگذارید بازده‌ی تحصیلی خانم‌ها بیاید پایین با این رفتارهای برزخی شبهه‌برانگیز شما، نگذارید... چه بگویم؟ آن قدر این حرف‌ها غریب شده‌اند... آن قدر این مفاهیم طنز شده‌اند...

ناگفته نماند، عقیده ندارم که این اتفاق بد تقصیر یک جنس است فقط. زن‌ها که خیلی‌هاشان کارشان از این که فحش بخورند گذشته‌است. منتها اعتراض‌م را به آنها قبلن توی نشریه چاپ کرده‌ام. حالا نوبت مردها بود. قبلن یک نمونه از این رفتار فحش‌برانگیز(!) را به شما توضیح داده‌بودم. امیدوارم حالا خوب فهمیده‌باشید. این نمونه‌اش که توی شما هم پیدا کرده‌بودم آن قدر اطراف‌م تکرار می‌شود و آن قدر آسیب‌هاش واضح است که طاقت نمی‌آورم نگویم.

کی می‌شود ملت بفهمند این رفتارهای غلط که در نگاه خُرد خیلی کوچک و بی‌اهمیت‌اند، لطمه‌های کلان می‌زنند به جامعه. کلان و چه بسا جبران‌ناپذیر. نمی‌دانم موفق شدم زمینه‌ی فحش‌ها را واضح‌تر کنم یا نه. و البته عذر می‌خواهم، خیلی، که تند حرف زدم. خودتان می‌دانید که کتمان حقیقت تا جایی که کفران نعمت نباشد حرام است. به دل نگیرید، که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم... الا من ظلم."

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:46  توسط آیینه  | 
 
  بالا