تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

للحق.

اين هم بقيه‌ش، يعني مي‌شه بخش وسط. ديگه چيا بايد بنويسم براشون؟

***

ما دو سه تا خوش‌بختی داریم. به عنوان مقدمه می‌گویم که فرآیند انتخاب واحد توی دانش‌گاه فرآیندی بسیار اضطراب‌آور، فلاکت‌بار و سر کاری است. چون سیستم جامع آموزش دانش‌گاه‌مان تا دل‌تان بخواهد مشکل دارد و سرش هم که شلوغ بشود همین طور خوش دارد تا لب چشمه ببردت و تشنه برگرداند. این طوری است که گوش به زنگ بودن برای آغاز بازه‌ی انتخاب واحد به منظور چیدن یک برنامه‌ی جمع و جور 4 روزه برای ترم آینده، مجموعن تلاش مذبوحانه‌ای‌ست.

حالا نگاهی داشته‌باشیم به وضعیت انتخاب واحد ما. در اوج مسرت اعلام می‌کنم که واحدهای اختصاصی برای ما رزرو شده و ما هر قدر دل‌مان بخواهد انتخاب واحدمان را عقب می‌اندازیم و طول می‌دهیم و هیچ فاجعه‌ای هم رخ نمی‌دهد. فقط چند دقیقه‌ی اول برای قاپیدن واحدهای عمومی کمی تلاش لازم است. این رزرو بودن واحدهای اختصاصی یک معنای دیگر هم دارد و آن سعادت دوم ماست:

باز هم به عنوان مقدمه عرض می‌کنم که اکثر اساتید توی کلاس‌هایی که از کثرت جمعیت صداشان به صدایی نمی‌رسد دل و دماغ انجام تدریس مطلوب‌شان را ندارند. اما ما واحدهای اختصاصی‌مان را توی کلاس‌های 25 نفره می‌گذرانیم. یعنی تقریبن استاد و دانش‌جو در فضایی صمیمی می‌توانند انتظارات شخصی‌شان را بازگو کنند و خلاصه خیلی مطلوب است! کلاس‌های حل تمرین هم همین جوری است.

سومین امکان خوبی که برای ما وجود دارد ولی تا به حال تقریبن استفاده‌ای از آن نشده، این است که گروه اساتید این دور و بر به شدت آماده‌ی حمایت از فعالین علمی رشته‌ی علوم مهندسی هستند. کافی‌ست اراده‌ی شرکت در طرحی علمی را کنید. برای ما که پایه نبودیم و اراده نکرده‌بودیم جلسه‌های خصوصی می‌گذاشتند با اساتید بلکه مهرِمان به یک بعد فناوری بجنبد، چه برسد به شما که قرار است خیلی هم پایه باشید...

یک مطلب مهمی که مشتاقم بگویم، فرآیند پیوستن دانش‌جو به یک تشکل است که از یک منظر دو حالت دارد. یا تشکل شما را جذب می‌کند یا شما خودتان جذب می‌شوید.

وقتی تشکل پی شما می‌آید، اولین دلیل‌ش این است که یک توانایی توی شما زیادی بارز بوده. آن قدر بارز که ظرف یکی دوتا دیدار عمومی کشف شده. مثلن شاید در حال ایراد یک نطق غرا در جمع هم‌رشته‌ای‌ها مشاهده‌شده‌اید. این یعنی قدرت سخن‌وری‌تان وسیله‌ی خوبی‌ست برای... برای چه؟ نکته‌ای که می‌خواهم بگویم همین سوال است. قبل از اين كه وارد عمل بشويد و از قوايتان براي تشكل مايه بگذاريد، خوب بررسي كنيد ببينيد اهداف تشكل با اهداف شما هم‌سويي دارد يا نه. شايد فقط بخش‌هايي‌ش، كه در اين صورت بايد حيطه‌هاي هم‌كاري‌تان را با تشكل مشخص كنيد، شايد هم اصلن نه، كه بايد دور آن تشكل را خط بكشيد. حواس‌تان باشد كوچك‌ترين قدم‌هاتان را براي كدام آرمان و به حمايت از چه كسي برمي‌داريد. نشود وقتي به خودتان بياييد كه با جريان مبهمي تا دوردست‌ها رفته‌ايد و كارهاي بزرگي‌ هم كرده‌ايد اما هيچ وقت ندانسته‌ايد چرا، حالا هم هرچه فكر مي كنيد دليلي جز جوزده‌گي پيدا نمي‌كنيد. اين طوري مي‌شويد يك عضو خطرناك، هم براي تشكل هم براي جامعه‌ي بيرون تشكل. از اول جواب خوبي براي اين سوال پيدا كنيد. كم نديده‌ام كساني را كه دير به اين سوال جواب داده‌اند و توي محظور تشكيلاتي گير كرده‌اند، نمي توانند بيرون بيايند هرچند كه مي‌خواهند.

احتمالن ادامه دارد...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:28  توسط آیینه 

براي آرام ذهنَ‌م  مي‌نويسم. تحليل محليل در كار نيست. جمعه باران گرفت، خيس خيس شديم. خودمان و سجاده‌ها. خيلي چسبيد. مادربزرگ گير داده‌بود هرچه مي‌خواهيد بگوييد كه موقع باران موقع نزول رحمت خداست. اين جوري بود كه سخن‌راني دكتر و نهارخوران آن الله‌اكبرگوها -درست ميان خيابان- خيلي هم روي اعصاب‌مان نرفت.

حرمت رمضان را جوجو خورد ديگر... حالا هي دم از آزادي بيان بزنيد؛ بزنيد؛ تا ياد نگيريد كه به عقيده‌ي اكثريت احترام بگذاريد كشك هم نمي‌شود برايتان. بگذريم از حرف‌هاي بي‌ريشه.

هيچ ارادتي به متوهمان يا به فريب‌خورده‌گان يا خائن‌ها ندارم، اما بدجوري مي‌ترسم، از كشته‌شدن اصلاحات به معني كلمه. مگر بي‌اصلاحات چيزي از آرمان‌گرايي باقي مي‌ماند؟ همين كارها را مي كنند كه آدم وادار به افراط مي‌شود. شخصيت منتقد/معترض را منفجر مي‌كنند، خوب معلوم است من هر چه قدر هم به آن شخصيت ارادت نداشته‌باشم، فقط براي بقايش شعارهاي خفن سر مي‌دهم كه مثلن سروش نفس‌َم و عشق‌َم و زنده‌گي‌م است.

مي‌دانيد، يك نسل دومي درون‌م دارم كه خيلي سعي مي‌كند دل‌داريم بدهد. به‌ش مي‌خندم، كنايه‌اش مي‌زنم، كه به دست خودش و با جبوني، انقلاب خودش را به باد داد. به‌ش مي‌گويم كه انقلاب خميني را بسيار دوست دارم، كمي آرام مي‌گيرد اما خون شهدا را به رخ‌م مي‌كشد و مي‌گويد "تو كه اين چيزها را مي‌فهمي يك دو صباحي خفقان بگير كه دشمن‌شاد نشوي. نمي‌بيني چشم خصومت‌شان را دوخته‌اند به جمهوري اسلامي؟!" مي‌گويم‌ش كه همان خفقان بود كه اين بلا را سر جمهوري‌مان آورد. اگر مديران‌مان تنبلي نمي‌كردند و برنامه‌اي مي‌ريختند براي آزادي‌بيان حالا اين همه سركوب و ترور و تلقين احساس گناه را مجبور نبوديم. حالا هم خفقان بگيريم كه چه بشود؟ مگر قرار است چيزي آرام بگيرد؟ نه! تا جايي كه من مي‌بينم چيزها فقط زنده‌به‌گور مي‌شوند. از اول راكد بودي و سازش‌كار، اي نسل دومي، حالا هم مصلحت نظام فقط بهانه‌ات است، مي‌خواهي ركودت برهم‌نخورد... اين جا ديگر نسل دومي‌ درون‌م ساكت مي‌شود. به يك نسل دومي ساده نيازمنديم كمكش كند. با حقوق مناسب... اين مثلن ريشه‌دارش بود. واويلا.

دل‌زده‌ام. مرامن بياييد يك چيزي را ياد بگيريم: تفكيك بين اسلام و فقه، بين اسلام و فقيه، بين فقه و فلسفه‌ي فقه، بين فقيه و فقه. مرزهاشان را كه ياد بگيريم خطا و صواب هركدام را به حساب خودش مي‌گذاريم و يكي را قرباني نارسايي آن ديگري نمي‌كنيم. مخصوصن اسلام منظورم است. بدجوري بي‌انصافي به حق‌ش شده. ياد بگيريم كه طلب‌كار نباشيم. حق را به جانب جهل خود نپنداريم، توي جامعه‌ي اسلامي مصرف‌كننده‌ي صِرفِ علم نباشيم. به نظام ارزشي كودكانه‌ي خودمان قناعت نكنيم كه بعد كه به بن‌بست خورديم خون هدف‌هاي بي‌سرانجام‌مان را بيندازيم گردن اسلام.

سوال: تا جايي كه فهميدم توي جامعه‌‌ي اسلامي فقه نقش كنترل‌گر دارد. يعني قرار نيست در زمينه‌ي اقتصاد و روان‌شناسي و ... توليد كننده‌ي علوم و روش‌ها باشد. قرار است نگهباني كند، كه جايي از تحولات علمي و كاربردي با روح اسلام منافات نداشته‌باشد. غلط فهميدم؟ اين يعني من بدجوري بايد بچسبم به رشته‌ام، فيزيك.

آخ... يا علي.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:17  توسط آیینه  | 

اصرار کردند که پست‌های "علی" که نوشتم، چندمخاطبی می‌زند. و مخاطب بخش‌هایی‌ش هر کسی می‌شود باشد جز او. از زبان چاهار پنج نفری تکرار شد (این تعداد یعنی بالای پنجاه درصد خواننده‌های تالار). گفتم توضیحی بدهم.

راست می‌گویند؛ و البته که تعمدی بود. نمی‌دانم توضیح متن ادبیِ عقل‌ناپذیر (عقل بنده) چه فایده دارد ولی برای این که نگویند دخترک مریض بود تبیین می‌کنم که وقتی که بنا را می‌گذاری بر محو شدن توی چیز واحدی، مجرای فرو رفتن و محو شدن می‌خواهد کثیر باشد، باشد... اصل این است که زنجیر به گردن‌ش باشد. و این زنجیر که گفتم یقینن بر گردن علی بوده‌است، علیهالسلام. زنجیر، زنجیر بنده‌گی‌ست. اصل این است که خاک شده‌باشد... ابوتراب. و این‌ها اگر بگویید شبیه هذیان‌گویی‌ست اعتراضی ندارم، چه پست‌ها علمی نبودند. شاعرانه بودند.

پست‌های "علی" همین پایین هستند دیگر لینک نمی‌دهم.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:44  توسط آیینه 

بسم‌الله.

خوب دیگر، قبل از این که آقای سردبیر غافل‌گیرمان کند خودمان با زبان خوش شروع کنیم به نوشتن. خدا کند که قصد  زهرپاشی سیاسی نداشته‌باشند توی نشریه.

***

اول که اسم رشته‌ات را می‌گویی، نگاه عاقل اندر سفیهی تحویل‌ت می‌دهند که بابا می‌دانیم مهندسی قبول شدی، اما مهندسی ِ چی؟! بعد باید مقابل چهره‌های شگفت‌زده‌شان اصرار کنی که اسم رشته‌ات واقعن همان است که گفتی. مهندسی ِ هیچی نیست، یعنی مهندسی ِ همه چیز است.

بار اول برای من این طور اتفاق افتاد: اشتباهی یک روز زودتر برای ثبت نام آمده‌بودم. از نگهبان دانش‌کده فنی پرسیدم که برای ثبت نام کجا باید بروم. پرسید چه رشته‌ای قبول شده‌ام...

-          علوم مهندسی.

-          نه، مهندسی ِ چی؟

-          علوم مهندسی اسم رشته‌امه.

چند ثانیه طول کشید تا حرف‌م را تحلیل کند...

-          نداریم خانوم.

راست‌ش کمی عصبانی شدم. با بدخلقی توضیح دادم که یک رشته‌ی تازه تاسیس است.

-          اگه از من می‌پرسی اشتباه اومدی، اما حالا اگه دوست داری یه سر به امیرآباد هم بزن...

فکر می‌کنم این اولین نمود ابهام رشته‌ی ما بود که هویدا شد. هیچ کس از وجودش خبر نداشت. بعدتر توی مراحل ثبت نام درد سال‌بالایی نداشتن را هم چشیدیم. معمولن جایی که هر رشته‌ای قرفه‌ای داشت ما بی‌کس و کار می‌ماندیم تا مگر دل کسی به رحم بیاید و موجودیت ما را تصدیق کند.

اما امسال کمی فرق دارد. به ازای هر کدام از شما 25 نفر تازه‌وارد یک سال‌بالایی ِ سرد و گرم چشیده حضور دارد که خوش ندارد اشتباه‌هایش به دست نسل بعدی تکرار شود. یکی‌شان هم که می‌بینید، برا شما متحیرین  دارد به طور اختصاصی قلم‌ می‌زند. این سلسله نوشته‌ها تنها برای زدودن ابهامات منطقی و احساسی شماست.

بگذریم که خوبی‌های این رشته بیش‌تر است یا بدی‌هاش. چرا که شما ورودی هستید و حکمن ورودی را باید سر ذوق آورد. پس ذکر مصائب بماند برای روزهای بعد... فعلن بچسبیم به منبر وصف گل و بلبل...

***

ادامه‌اش باشد بعدن؛ فعلن نمی‌آید. برای یک بخش خیلی کم است ولی  نای فکر کردن ندارم. اصلن پست‌های زنجیره‌ای جذاب‌ترند. یادم باشد درباره‌ی گروه‌های عقیدتی، جذب شدن "به" یا "توسط" تشکل‌ها و یک سری مسائل آموزشی هم بنویسم. 280 کلمه شد، یحتمل 620 تای دیگر هم سهم دارم...

یک پیوستی برویم بد نیست. اهم... پیوست: نظرها را بستم موقتن. چون جوِّ جعبه‌ی نظرها مزخرف شده‌بود. محورش جای سنجیدن گفته‌های نویسنده، شده‌بود این که شخص نویسنده چه جور آدمی‌ست و کدام کار را با چه نیتی می‌کند. برخی هم که صفای مرامِ‌شان زنده‌گی شخصی من را کرده‌بودند موضوع اهانت و فحاشی. لااقل نشد دل‌مان خوش باشد که برای عقیده‌مان فحش می‌خوریم. جنبه‌ی لج-درآرش این است که بسیاری از همین آدم‌ها که همه چیز را به اقدارالرجال می‌سنجند شاکی هستند که چرا یک رجل توی نظام ما این همه تعیین‌کننده است. خوب لیاقت‌مان همین است دیگر، خوب یا بد (این هم این روزها مد شده، که بگویند بماند من چه نظری درباره‌ی فلان چیز دارم... اگر مردی برو عقیده‌ات را بساز... در درجه‌ی اول با خودم بودم، واضح که بود؟) تا عامل این اتفاق بد را از بین ببرم بسته باشد که اعصاب همه‌مان آرام‌تر باشد.

یک پیوست دیگر، در کف مانده‌ام که عقل توی اجتهاد وسیله‌ی برداشت از نص است یا خودش یک منبع محسوب می‌شود. به این می‌گویند حرف‌های گنده‌تر از دهان. فائزه، پس چه شد این جلسات مباحثه‌ی منطق...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:42  توسط آیینه 

می‌گفت ایتام با قرآن و گلاب آمده‌بودند به مزار. نوحه‌خوان مسجدمان می‌گفت. یک باره فرو رفتم در خیالی ناگزیر با همان مضمون همیشه‌گی ِ این روزها: من گلابم در دست یتیمی، و من، روی خاکِ تو می‌ریزم، فرو می‌روم، محو می‌شوم.

نمی‌شناسمت. آن طور که راه می‌روی، آن طور که انگار زنجیر به گردنَ‌ت افکنده‌اند، آن طور که راه می‌روی به کمند می‌کشانیم. با نگاهی مضطر به سویت می‌آیم. تا سایه‌ی مرا می‌بینی چشم‌هات محجوب‌تر می‌شوند، قدم‌های دورشونده‌ات تندتر... و در یک لحظه‌ی بی‌پایان، سیاهی ِ بی‌قرار ِ چادرت می‌پیچد به پام...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:2  توسط آیینه 

کاش سایه‌ی تو بودم، یا یک تار موی تو. اصلن پیراهنَ‌ت. آن وقت کسی بودم برای خودم. اما حالا چی؟ تا یاد تو می‌افتم می‌فهمم که هیچ کس نیستم. و هر روز بیش‌تر یاد تو می‌افتم.

مثل کبوتر زخمی کز کرده و می‌لرزد، عقل‌َم، بعدِ هجوم بی‌ملاحظه‌ی... نه، قصد تو نمی‌تواند دیوانه کردن من باشد، اما آخر رحمی کن، این چیست که می‌خواهم بگویمش اما کلمه‌هاش را نمی‌دانم. این چیست که فهمیده‌امش اما فلسفه‌اش را نمی‌دانم.

خیلی زیاد احساس ساده‌لوحی می‌کنم. جواب‌م را روی در و دیوار نوشته‌بودند و نمی‌دیدم. چرا فکر می‌کردم من یک نفر هستم و تو یک نفر دیگر که دوستت می‌دارم؟ چه پندار خامی بود، و چه وضع احمقانه‌ای است که نمی‌دانم با چه پشتوانه‌ی منطقی دارم می‌گویم "چه پندار خامی بود".

فلسفه‌اش را یاد می‌گیرم. تکلیف امسال‌مان را این طور گفتند. توفیق‌ش را هم خودشان می‌... باید بدهند!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:19  توسط آیینه 

شب دراز است. تو بيداري؛

و خسته هم.

ناي فلسفيدن‌هاي بي‌گاه مرا نداري.

پس زبان به دهان مي‌گيرم.

...

به خدا كه بي‌عشق زبانَ‌ت را نمي‌فهمم.

چه مي‌خواهي؟

در خاطرم تنها همين مانده

كه "عقل"‌م را مقابل عشق شوراندي.

نمي‌دانم انصافَ‌ت كجا رفته

كه حالا مي‌خواهي "ديوانه‌"ام كني...

...

للحق

مطلق‌گرايي اخلاقي شيعه اين طور است كه اخلاق(اخلاق هنجاري) را از رفتار(اخلاق عملي) تفكيك مي‌كند. دروغ مطلقن بد است. اما در صورت تزاحم اين گزاره با يك "مطلقن بد"ِ ديگر، ما ناگزيريم از نسبيت رفتار. همان اهم و مهم. وظيفه‌ي تشخيص اهم و مهم بر عهده‌ي همان عقل است كه اطلاق آن دو گزاره را استنتاج كرده‌بود.

جور ديگري هم مي‌شود گفت. اين كه وقتي مي‌گوييم "صدق خوب است"، موضوع گزاره‌ي اخلاقي‌مان صدق تنها نيست. بلكه صدق است هم‌راه با يك قيد خفي مطرح شده‌است... المفيد للمجتمع .مشهورات و محمودات را نبايد با قضاياي برهاني اشتباه گرفت.

و جورهاي ديگري هم هست  كه همين حرف را مي‌شود زد. همه‌اش با مطلق‌گرايي كانت فرق دارد. دوست دارم بيش‌تر بدانم چرا.

ياعلي.

پيوست براي مخاطب خاص: اما قلندر !مي‌خواستم بگويم "راست‌نمايي" و "مصلحت‌انديشي" در كار نيست. من شيعه‌ام؛ با همان اصول. اگر در كاربست اصولَ‌م خطا كرده‌ام لزومن آدم بدي نيستم. اين طور يك جانبه و باقطعيت به قاضي نرو كه خودت را قرباني بپنداري و من را قاتل بي‌وجدان.

توضيح: كي‌بوردم ويرگول نداشت.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 19:14  توسط آیینه 
بیا قول بدهیم این پست را پاک نکنیم. نگران نباش، چیزی نیست. فقط یادم رفته که کی هستم. و چیزهایی که می‌نویسم را نابود می‌کنم، چون بحران هویت‌م را یادم می‌آورند. سالی چند بارش خوب است؟ همان بحران را می‌گویم. آدم توی خودش دنبال چه باید باشد. چه چیزی من را از بقیه متمایز می‌کند؟ جزیی‌نگری (همه چيز، يعني مثلن همه‌ي آدم‌ها، اجزاء يكسان دارند؛ فقط درصد برخورداري‌شان از آن اجزاء با هم متفاوت است) این جهان‌بینی فحش می‌خواهد! و کمی بررسی البته...

جواب سوال‌ آخرم را می‌دهی؟ اگر نداری آدرس روان‌‌شناسی که من از پس درمانَ‌ش برنیایم را... کامنت بگذار! احساس مضحک نوشتن توی وبلاگ یک نفر دیگر را دارم! نه خوب، چرا سخت بگیرم، این همان نویسنده‌است، توی حالت گذار، بی‌ماهیت مانده بین مبدا و مقصد. خودش را نمی‌شناسد، چیزی نیست که (هیولای اولی:دی)،

حالم خوب است، مشاوره هم می‌دهم هنوز! بیماری‌م خوش‌خیم است، فقط وب‌لاگم را قربانی کرده تا حالا. فکر نکردن به این بحران زیادی راحت است، آن قدر که قیافه‌ی مازوخیست‌ها را گرفته‌ام موقع نوشتن. اما آدم را زمین‌گیر هم می‌کند اگر بی‌خیالش باشی. چیزهای بیش‌تری را قربانی می‌کند، از همه مهم‌تر دغدغه‌ی کار فرهنگی را!

مدتی یواشکی از آدم‌ها و کتاب‌ها استفهام می‌کنم، بعد هویت جدیدم را خبر می‌دهم! تازه این خودش کلی پیش‌رفت است که یک هو با پست‌های ترس‌ناک نیامدم که خودم هم بعدن تعجب کنم! قبل‌ش مقدمه چیدم!

این را اول بعدِ یک سلسله ناز کردن توی وبلاگ دوست‌م نوشتم، بعد ثبت موقتش کردم توی تالار، حالا هم که می‌بینید. "که چی"اش این است که به قول همان دوست‌م شجاعت‌م قابل تقدیر است! هویت نداشته‌باشی و پست بدهی... به یک سری بدخواه مدخواه هم بگویی که هویت نداری!

بعدن برمی‌گردم کامل‌ترش می‌کنم...

به قول این برنامه‌های خاله‌دار! دوستتون دارم! [نیشخند] این را از قول هویت آینده هم گفتم. اصول که سر جاشان هستند. تغییر هویت هم خوش‌بختانه برای شیعه حدی دارد.

یا علی.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:47  توسط آیینه 

للحق.

كلبه‌مان بوي باران گرفته‌بود. شعله‌اي ساختم به داد لباس‌هاي نم‌ناكِ‌مان برسد. گفتمش زود بيايد نزديك. فرصت نداشتيم، كلبه را دود برمي‌داشت.

با قدم‌هاي كوتاه و بلند و نگاهي سرگردان ميان شعله و دست‌هاي من نزديك شد. دست‌هام را به حالت نيايش مقابل گرفته‌بودم كه فقط بي‌كار نباشند، نلرزند.  اول كاري كه كرد دستَ‌م را خواند. عباش را به پيكرم پوشاند.

-          بي من هراساني، غلط گفتم؟

صداش شكسته‌بود. آن قدر شكسته و خردشده كه از سرچشمه‌ي دست‌نيافتني‌ش به گوش‌هاي من جاري مي‌شد.

-          حالا مي‌پرسي؟ حالا كه آب از سر چشم‌هام گذشته؟

صداي من كودكانه مي‌لرزيد. به همين پيش‌پاافتاده‌گي.

انگشت‌هاي رنگ‌پريده‌اش را، كه لابد مثل هميشه سرد بود روي شعله گرفت و خم و راست كرد. به زمين نشست، تبعيت كردم.

- آب از سر چشم‌هات گذشت. اين منت بي‌حد خداوند است بر من. بگذار تذكري بدهم، كه چه قدر بر معشوق خويش غيرت‌مندم. به تنهايي‌ات بهجت خواهم آورد تا در تنهايي‌ات بي من، او وحدت خود را به رخ بكشاند.

ياعلي.
***
فكر كنم حديث دوم "چهل حديث" كار خودشو كرد. نوشته‌ي بالا الهام از اونه، ولي مهم نيست، مهم اينه كه يه مدت دهنَ‌مو مي‌بندم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:54  توسط آیینه 

للحق.

تذكر1: آماج تخريبَ‌م به هيچ وجه اصول جمهوري اسلامي نيست.

تذكر2: اصرارم روي كلمه‌ي "دولت" و "دولتي" فقط برا اينه كه از غير دولتي‌ش خبر ندارم.

 

به مامان گفتم نگران بابا نيستم. چون آدم ِ با خدا هيچ وقت شكست نمي‌خوره.

پدرم هميشه نمونه‌اي قابل الگوبرداري بوده از كساني كه آدم‌ها رو با حق مي‌سنجند، نه حق رو با آدم‌ها. پدرم هميشه در عرصه‌ي عمل روي اين اصل ايستاده‌گي كرده. و من بي‌ملاحظه به عواقبي كه اين كار براش داشته به‌ش افتخار مي‌كنم و خوش‌حالم. عواقب مذكور رو نمي‌شه ناديده گرفت. جسم پدر من مستقل از توانايي ما در دل‌داري دادن خودمون داره تحليل مي‌ره. فشارهاي عصبي ناشي از پاي‌بندي به اصول اسلامي در جمهوري اسلامي عوارض بدني سختي داره. با اطمينان مي‌گم كه كار كردن براي دولت همون خودكشي ِ (نه چندان) تدريجيه. مشكلاتي كه براي پدرم دقيقن به جرم داشتن صداقت و وجدان كاري در وزارت كشور (قبلن)، و بيرون از وزارت كشور (حالا)، پيش اومده واضح‌تر از اونه كه قدرت انكارشو داشته‌باشيم.

مادرم غصه مي‌خوره ولي من خونَ‌م به جوش مياد. مديرهاي دولتي چه طور به خاطر صِرفِ توانايي‌شون در چسبيدن به ميزها براي خودشون مجوز صادر مي كنند كه با بي‌شرمي كامل (كامل، نه تمام) امكانات عمومي و رذالت‌هاي خودشون رو در راستاي ارضاء نفسانيتِ‌شون به كار ببرند و اهميت هم ندند كه توي اين فرايند چه آدم‌ها و ارزش‌هايي قرباني مي‌شن.

چه طور هيچ جوان‌مردي پيدا نمي‌شه كه حيووناي كثيفي رو از جاي‌گاه قدرت ساقط كنه كه سال‌ها مناصب تاثيرگذار دولت به صورت موروثي بين‌شون مي‌چرخه؛ كه هر گونه موش‌دواني در فساد و فحشاشون سرانجام تلخي داره.

قصد ندارم دقيقن بگم چه اتفاقاتي افتاده، زيادن نمونه‌هايي كه خودتون شنيديد. اما واقعن حس مي‌كنم واژه‌اي به بزرگي "استقلال فرهنگي" جلوي اين معضلات كم مياره.

مومن شادي‌ش در چهره‌شه و حزنِ‌ش در دل. اينو گفتم كه گفته‌باشم توي اين پست رعايتش كردم. من هيچ حزني رو به تصوير نكشيدم. فقط اعلام يك قيام خون‌خواهانه رو در آينده‌ي نزديك كردم.

فقط اعلام كردم كه بي‌ربط به آرامش دروني‌م  اگه پاش بيفته پايه‌ي هرگونه جنگ رواني با هدف فرهنگ‌سازي هستم.

ياعلي.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 5:32  توسط آیینه 
 
  بالا