تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

للحق.

هشدار، تهديد، دعا (مقدمه‌ي نيمه‌-ادبي تقريبن بي‌ربط)

خط سرخي كه بر شاه‌رگ دستَ‌م عمود شده به فكر فرو مي‌بردم. تمام زندگي‌م در آن نوار باريك ضبط شده‌است انگار.

من جفاكار بي‌ملاحظه‌اي هستم كه بايد از او بر حذر باشي. به خدا قسمَ‌ت مي‌دهم، خودت را از من حفظ كن. نگذار بيدادي از جانبَ‌م بر تو رود. گوش مي‌كني؟ گوش مي‌كني؟!!  اين كلام كه تكرار دوباره‌اش را بعيد مي‌بينم، عين رحمانيت من است.

ديگر چه مي‌خواستم بگويم؟

 و مي خواستم بگويم كه:

مي‌خواستم بگم بعضي اشتباه‌ها "جبران" ندارند. حق كسي بر گردنَ‌مه كه نمي‌تونم ادا كنم. خدايا، خودت تسكينش بده، كه هيچ راهي كه فزاينده‌ي گناهَ‌م نباشه براي جبران پيش رو نمي‌بينم.

خداوندا، من مي‌دونم كه توي اين مختصات وظيفه‌اي ندارم، اما حقي به گردنَ‌مه. پس بي‌واسطه اميدم به بخشاينده‌گي توئه، كه اگر حالَ‌مو مشمولِ‌ش نكني، تمامن به باد مي‌رم. حال و آينده. نه، ما ذلك الظن بك...

خداوندا، دست تمام كساني را كه الگوي اعتقادي ندارند بگير، كه اين تلاش براي خودكفايي عين كوبيدنِ پرنده‌ايست بال و پرش را، به ميله‌هاي قفس. يا ايّها الانسان ما غرك بربّك الكريم؟

 براي رمضان

 ماه رمضان‌تون مبارك باشه. ان‌شاءالله تا حالا از مرحله‌ي "صحت" عملَ‌م عبور كردم و بايد نگران "قبولي" باشم. (ياد آقاي مهندسي به خير، اگه مي‌گفتم عبور نكردم كه به شاسكول بودنم "الله اكبر" مي‌گفت! بالاخره راست و دروغ بايد به علما اميد بديم كه تشويق شن سر حرفو باز كنن!) نشه ماه رمضون بگذره و من خواص معنوي كارهامو دريافت نكرده‌باشم، همون آش باشم توي همون كاسه. آقا مستاصل شديم رفت پي كارش! آدم چي بگه به علي درست‌كار1 وقتي مثل پسراي بيست و چند ساله بي‌تابي مي‌كنه تا جوابِ‌شو بگيره.

(درباره‌ي قبولي اعمال)

امروز توي بحث جذابِ‌ علي درست‌كار و مهمونِ‌ش فهميدم قبولي عمل يه چند تا مرحله‌ داره، كه خلاصه مي‌گمشون. اولي‌شو محض جلب توجه آخر مي‌گم! بعد از اون، اين كه عمل آدم نبايد هم‌راه با عجب، تكبر، خواست دنيوي، حرص، طمع، ريا، حسد و عدم ترحم به انسان‌ها باشه. اينم آخريش: غيبت كردن.

اينارو مرحله به مرحله فرشته‌ها چك مي‌كنن. بعدش كه عمل به خدا عرضه مي‌شه باز احتمالِ‌ش هست كه رد بشه. (نكته‌ي جالب اينه كه مخاطب حديث همين جا برگشته گفته يا رسول الله! آخه من چي‌كار كنم؟!!!) دليل ِ‌شم جالبه. تا جايي كه فهميدم اين بود كه ممكنه فرد بدون اعتقاد (يقين) عمل رو انجام داده‌باشه. قابل‌توجهه كه اين مرحله‌ي نهايي در صورت رديف شدن، بقيه‌ي مرحله‌ها رو هم رديف مي‌كنه. توضيح:  كسي كه يقين داره، به وعده‌هاي الهي اطمينان داره، و واضحه كه هيچ وقت دچار عجب و حسد و ... نمي‌شه.

(نه حالا واقعن چي كار كنيم؟!)

اين جا يه راه‌كاري به نظرم مي‌رسه. با كنار هم قرار دادن موانع قبولي عمل و سر فصل‌هاي كتاب "چهل حديث" امام خميني، مصمم شدم كه به قول ليلا يه چلّه‌ي عملي تعريف كنم و از فردا تا 10 روز اون ور ماه رمضون اين كتابو بخونم. هر كي پايه‌س بياد با هم! تا حالا شديم دو نفر:دي

ياعلي.

پيوست 1: ام... راستي. كمك به فقيرا مثل روزه گرفتن از اعمال ماه رمضانه.

پيوست 2: جاي ربّناي آقاي شجريان حتمن قبل از اذان خالي خواهد بود. آه از اين سياستِ بي... . البته جاي خالي‌ش، در مقابل خلئي كه بي نَفَسِ پدرانه‌ي آيت‌الله مجتهدي تهراني سحرها رو در بر مي‌گيره اصلن به چشم نمياد.

توضيح1- اگه كسي نمي‌دونه، برنامه‌ي "اين شب‌ها" از اين به بعد ساعت هفت و نيم پخش مي‌شه. اگه كسي مي‌دونه به‌م بگه برنامه‌ي "چهل شب" كوروش علياني از اين به بعد كي پخش مي‌شه!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:9  توسط آیینه 

به نام خدا؛

كاش نبيني كه چه‌طور فراموشانده‌اندت از خيال من. انگار نه انگار مقابلَ‌ت به خاك نشسته‌ام، نگاهَ‌ت را فراري بده از سيماي شكسته‌ام. دست به حلقه‌هاي موي خاكستري روي پيشاني‌ت نزن، قلمَ‌ت را بگير بين انگشت‌ها، آب‌روي‌مان را بريز، به داستان‌سرايي، به نجوا. مي‌خوانم، مي‌شنوم، تشنه‌ام آن كلام صواب را، چونان‌ درختي باران‌نخورده‌ي سال‌هاي پياپي آب را. باور نكن كه تنها خاطره‌اي مانده باشد از من، سرسپرده‌ي بي‌بندوبار، آن طوفان‌زده‌ي بي‌قرار. بعد از تو اسير آزادي مانده‌ام در بند، راست مي‌گويم، راه هر شبهه‌اي را به دلَ‌ت ببند. اگر حيراني به دنبال دليل، ارادتَ‌م را بگذار به حساب خلقتَ‌م، بي‌تبديل. در مساجدمان كار را به هم آميخته‌اند، و ما را به جماعتي فريفته‌اند، اما هرگز به نمازي نخاسته‌ام، مگر با همين خاك كه قدم‌هاي تو را در ضمير دارد وضو ساخته‌ام.

پيوست: نقد، نقد كنيد لطفن.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:54  توسط آیینه  | 

للحق.

اين نوشته خلاصه‌ي نكات قابل‌توجه كتاب امامت و ره‌بري شهيد مطهريه. چون معمولن خودم از تكرار و توضيحاي زائد بي‌تاب مي‌شم، گفتم شايد نسخه‌ي شسته‌رفته‌ي اين كتاب (+ مباحثه‌ي بعدش) كسي رو خوش‌حال كنه. البته مطالب مفيد كتاب بيش‌تر از اينه، گل‌چين كردم.

 فرق خبر واحد و خبر متواتر:

خبر متواتر خبريه كه تعداد ناقل‌هاش در حدي باشه كه آدم مطمئن بشه، يعني امكان تباني بر دروغ هم براي اون مجموعه‌ي ناقل وجود نداشته‌باشه.

(مثلن يادمه امام خميني يه جا تو بررسي حديثي يه روايتي گفته بود با وضعيت ارتباطات اون زمان، امكان نداره 3 نفر از سه تا شهر دور از هم، تباني كرده‌باشن يا اين‌كه از هم كپي كرده‌باشن.)

بعد كه ديدم شيعه و سني روي تواتر حديث منزلت اختلاف دارن، شك كردم كه لابد ملاك دقيقي برا تشخيص وجود نداره. سوال كردم، گفتن بسته‌گي به تبحر آدم در علوم حديث، رجال، فقه، اصول و ادبيات عرب داره.

يعني آقاي A مي‌گه حديثي متواتره، چون اين 6 نفر نقلش كردن. بعد آقاي B كه حديثِ‌ش قوي‌تره مي‌گه مثلن 3 نفرشون از يه نفر نقل‌ قول كردن، 1 نفرشونم سابقه‌ي دروغ داره... اين جوريه كه اختلافا پيش مياد. پس خبر واحد لزومن خبري نيست كه فقط يك ناقل داشته‌باشه.

 فرق محكمات و متشابهات

هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ/ آل عمران 7.

قرآن دو جور آيه داره. محكم و متشابه. آيه‌هاي متشابه اونايي هستن كه مي‌شه چند جور برداشت ازشون كرد.

مثلن آيه‌ي متشابه : قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ/ آل عمران 26

يك برداشتي كه از اين آيه ممكنه، اينه كه خداوند مستقل از همه‌ي مقدمه‌ها، نتيجه مي‌گيره.

اين برداشت غلطه، چون اين آيه درسته كه گفته خدا هر كاري كه "تشاء"، مي‌كنه. ولي كيفيت "مشيت" الهي رو بيان نكرده.

آيه‌ي مادر‌ (محكم): ذَلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ/ انفال 53

إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ /رعد 11

كه صراحتن گفته كه اتفاقي كه برا يه جامعه ميفته (اعم از خوب و بد در آيه‌ي دوم) تابع تغييرات خود اون جامعه‌ست. و آيه‌ي اول هم مي‌گه كه صلب بي‌مقدمه‌ي يك نعمت از جامعه، اصلن ضد خدايي خداست (ان الله لم يك...) . اين جوري اين دوتا آيه‌ي محكم به برداشت كردن از آيه‌ي مشتبه كمك مي‌كنند.

 نكته‌ي جالب ديگه علت طرح اين مسئله‌ست توي كتاب. در واقع فرق محكمات و متشابهات مقدمه بود بر توضيح آيه‌اي كه بعد از واقعه‌ي غدير نازل مي‌شه.

الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ/ مائده 3

امروز كافران از اسلام نااميد شدند. پس از اونا نترسيد، از من بترسيد.

 خوب از من بترسيد يعني چي؟ يعني از خودتون بترسيد.

 فرق قياس و اجتهاد

به گفته‌ي شهيد مطهري،  حضرت محمد صلي الله عليه و آله اسلام را به طور كامل دريافت كرد از خدا، ولي فرصت انتقال كامل ِش رو نداشت. زمان خودش مطلقن كم بود، ضمن اين كه به جز انتقال تعاليم اسلام درگيري‌هاي ديگه‌اي وجود داشته مثل جنگ. اگر هم زمان وجود داشت، موقع نيازي به طرح خيلي از مسائل وجود نداشته.

بنابراين مسلمونا به مسائلي برمي‌خورن بعد از پيام‌بر، كه مي‌بينن نه توي قرآن حكمي براش وجود داره و نه توي سنت. پس ميان راه "قياس" رو پيش مي‌گيرن.

خوب من درست نفهميدم قياس چيه! عين حرف شهيد مطهري رو ميارم:

 قياس يعنی ما بر اساس مشابهت ميان مواردی كه‏ درباره آنها حكمی در قرآن يا سنت موجود است ، و مسئله مورد نظر حكم‏ كنيم بگوئيم در فلان جا اينطور گفته ، اينجا هم كه بی شباهت به آنجا نيست ، همان حكم را دارد . شايد در آنجا كه پيغمبر ( ص ) فلان دستور را داده به اين مناط و علت و فلسفه بوده ، اين فلسفه در اينجا هم وجود دارد ، پس اينجا هم آنطور می‏گوئيم . بر اساس " شايد" است . به علاوه آنجا كه سنت نارسا بود ، يكی و دو تا نبود.  دنيای اسلام مخصوصا در زمان‏ عباسيان توسعه پيدا كرد و كشورهای مختلف فتح شد و احتياجات ، مرتب‏ مسئله می‏آفريد. نگاه می‏كردند به كتاب و سنت، می‏ديدند حكم اين مسائل‏ وجود ندارد. مرتب قياس می‏كردند.

 البته آخراي جلد يك منطق صوري همه‌ي چيزاي لازم رو درمورد قياس نوشته. وقتي خوندم و فهميدم ميام اين بخشو كامل‌تر مي‌كنم.

اما به گفته‌ي هم‌مباحثه‌اي، مباني اجتهاد شيعيان چهارتاست: عقل، قرآن، حديث و اجماع.

اجماع يعني توافق همه‌گاني اهل علم. بي‌استثنا. حرف جالبي كه هم‌مباحثه‌اي ِ ياد‌شده زد، نقش امام غايب بود، وقتي كه كار به اجماع مي‌كشه. مي‌گفت اگر همه‌ي علما به اشتباه به توافق برسند تكليف امام معصوم حكم مي كنه كه يه جوري اعمال نظر كنه.

گفتم كه يه نفر مخالف هم كافيه براي ابطال اجماع.

ضمنن، ما (شيعه‌ها) به امامت با شأن ولايت معنوي هم قائل هستيم پس احاديث و سنت‌مون به شكل قابل ملاحظه‌اي (250 سال) غني‌تره.

آزادي بيان

يه چيزي جلب توجه مي‌كرد توي اين كتاب. اكثرن توي كتاب‌هايي از شهيد مطهري كه پياده‌سازي سخن‌راني‌هاشه، پرسش و پاسخ هم هست. اين يكي هم داشت. ولي حس كردم يه كم آزادتر بوده فضا. اصلن كتاب با مخالفت با محور خودش شروع شده. يعني سوال كرده بحث كردن روي امامت جائزه اصلن يا نه.

پرسش‌هاي بين كتاب به نظرم هر فصل داغ‌تر مي‌شه (البته خيلي هم داغ نيست، ولي براي ما كه سالي يه بار از اين چيزا مي‌بينيم خيلي هيجان‌انگيزه). تازه آخراش يه آقايي اعتراض مي‌كنه كه اين چه وضع جلسه‌ست كه يك سري آدم هم عقيده جمع شديم داريم هم‌ديگه رو تاييد مي‌كنيم. بعدش هم عصمت رو زير سوال مي‌بره. يه نگاهي بندازيم به بخشي از مكالمه‌شون:

 سوال: قطعا آقای مطهری جوابی دارند كه معصوم‏ چيست. اما اگر معصوم كسی است كه بايد اشتباه هم نكرده باشد، ما می‏بينيم از ائمه دوازگانه بيش از دو نفرشان خلافت نكردند: حضرت علی و حضرت امام حسن به مدت خيلی كوتاهی. و شك نيست كه اينها در امر خلافت و اداره مملكت اشتباهاتی كردند و به لحاظ منطق تاريخ بحثی در اين اشتباهات نيست. و اين، با آن تعريف معصوم‏ جور در نمی‏آيد...  حضرت امير كه عبدالله بن عباس را حاكم‏ بصره كرد اگر می‏دانست كه اين آدم يك چنان رسوايی به بار می‏آورد و آنطور كثافتكاری می‏كند، مسلم اين كار را نمی‏كرد. پس مسلم اين مطلب را نمی‏دانست... و اگر تحقيق بيشتری درباره‏ دوره حكومت حضرت بكنيم حتما خيلی از اين مسائل هست و به لحاظ تاريخی‏ هيچ ايرادی ندارد ولی با اين تعريف عصمت جور در نمی‏آيد .
. . .
اينكه بنده عرض كردم كه اين نوع بحث كردن به اصطلاح يك طرفه كه‏ يك عده‏ای كه همه موافق هستند در يك بحثی شركت كنند زياد مفيد نيست، برای اينست كه واقعا انسان وقتی يك عقيده‏ای دارد، آنرا دوست دارد و تمايل ندارد كه بر خلاف عقيده‏اش چيزی بشنود به خصوص ما كه از كودكی در افكارمان حب تشيع و خاندان علی بوده و هيچوقت انتقاد نشنيده‏ايم ...

 جواب: مسئله‏ای كه ايشان گفتند يك افرادی هم باشند كه در جهت مخالف‏ صحبت كنند ، البته برای همه جلسات يك امر مفيدی است. جواب اين را من نبايد بدهم. من همين قدر اقرار می‏كنم كه كار خوب و مفيدی است.

... در اينجا آقای مهندس خيلی سرعت قضاوت نشان‏ دادند و به اميرالمؤمنين ظلم كردند و واقعا ظلم فاحشی بود. شما چطور به‏ اين سرعت قضاوت كرديد كه اگر شما به جای امير المؤمنين بوديد، عبدالله بن عباس را انتخاب نمی‏كرديد و...؟ در اين گونه مسائل تاريخی‏ قضاوتهای ظنی مانعی ندارد... ولی‏
در اينگونه مسائل قضاوت قطعی كردن حتی نه نسبت به اميرالمؤمنين، نسبت‏ به افراد ديگر هم صحيح نيست. او حاضر در وقايع و مسائل بوده است و عبدالله‌بن‌عباس را از ما و شما به‌تر می‏شناخته است و اصحاب ديگرش را هم از ما و شما خيلی بهتر می‏شناخته است. آنوقت ما اينطور قضاوت كنيم‏ كه اگر حضرت به جای عبدالله بن عباس كس ديگری را انتخاب می‏كرد ، او آن كار را بهتر انجام می‏داد ، و او را انتخاب نكرد . اين ، سرعت در قضاوت در اينگونه مسائل است . ... علی(ع) يك‏ سياست خاصی داشت و نمی‏خواست و نمی‏بايست يك ذره از آن سياست تخلف‏ كند ، و در اين سياست همراه نداشت. همين عبدالله بن عباس و ديگران دائما می‏آمدند علي(ع) را توصيه‏ می‏كردند به انعطاف يعنی همان چيزی كه امروز به آن سياست می‏گويند. شما بيائيد به من ثابت كنيد كه علی ( ع ) يك كادر كافی داشت و در آن كادر كافی العياذ بالله اشتباه كرد . من كه نمی‏توانم ثابت كنم كه يك كادر كافی داشت . من همينقدر می‏دانم كه علی ( ع ) كه پيغمبر او را برای خلافت‏ تعيين كرده و خودش اينهمه فرياد می‏كشد راجع به اينكه خلافت را ربودند ، وقتی بعد از زمان عثمان می‏آيند سراغش كه با او بيعت كنند ، عقب می‏كشد و می‏گويد : « دعونی و التمسوا غيری فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان... و ان الافاق قد اغامت و المحجة قد تنكرت »  زمينه و اوضاع ديگر خراب شد و خلاصه نمی‏شود كار كرد يعنی من فرد ندارم ، افراد را از دست داده‏ام ، من ندارم آدمی كه بتوانم‏ به كمك او اوضاع جامعه را اصلاح كنم. بعد می‏گويد : « لولا حضور الحاضر و قيام الحجة لوجود الناصر » ... بر من ديگر حجت تمام شده ، من در مقابل‏ تاريخ عذری ندارم...

 خوب از همين جا وصل شيم به يك موضوع ديگه.

 تعصب

بخشي از حرفاي شهيد مطهري رو پررنگ كردم، ديدين؟ اولين فكري كه با خوندنِ‌ش به ذهن‌م رسيد اين بود كه "بيا! باز از سر تعصب، با كسي كه شبهه داره مثل متهم رفتار شد" ولي ياد يه چيزي افتادم. اينو از يه مقاله از رضا اميرخاني آوردم. حسن ختام خوبيه:) فقط توضيح مي‌خواد كه فتواي مذكور، فتواي امام خميني درباره‌ي سلمان رشديه.

 

"هرگز نمي‌توانم به خود بقبولانم كه به دروغ بنويسم اين قصه را بدونِ تعصب خوانده‌ام و فقط آن را به لحاظِ داستاني سنجيده‌ام. ضمن اين كه به هيچ وجه از بيانِ اين جمله احساسِ افتخارآميزي و غرور آزادانديشانه‌اي ندارم. چه ظاهرِ زيبايي دارد اين جمله و چه باطنِ مجوفي. يعني چه كه بدونِ تعصب متني را خواندن؟ بدونِ داوري؟ اين كار را بلد نيستم. اين يعني اين كه تكه‌اي از خود را جدا كنم و بدونِ آن بخوانم و بدونِ آن بنويسم. ما با همه‌ي خودمان مي‌خوانيم و مي‌نويسيم...

... آن‌ها اين‌سان گفتند كه امام خميني با شخصيتِ مذهبيِ خود و به عنوانِ يك مرجعِ ديني اين فتوا را داده است و نه به عنوانِ يك رهبر و مسوولِ حكومت. اين خطا از اين پندارِ نادرست ناشي شده است كه گمان مي‌كند، كليت‌ها را مي‌توان به اجزا تجزيه كرد. پس بلافاصله براي امام دو شخصيت قائل شدند، شخصيتي سياسي تحتِ عنوانِ رهبر، و شخصيتي ديني تحتِ عنوان مرجع. انگار كه اين دو شخصيت كاملا مستقل از هم‌اند و كردارهاي اين يكي، دخلي به رفتارهاي ديگري ندارد. اين همان جزئي‌نگري روش‌مندِ علمِ تجربيِ معاصر است كه بدبختانه به عرصه‌ي تفكر در علومِ انساني نيز سرايت كرده است.
اين جنس جداسازي و تجزيه به عواملِ اول، از همان سنخِ بدونِ تعصب متني را خواندن است. سنخي كه نه ممكن است و نه مطلوب. ممكن نيست كسي بتواند بدونِ هيچ تعصب، پيش‌داوري، پيش‌فرض، متني را بخواند. ممكن نيست كسي با جزئي از خود، جايي را ببيند. آدمي با كليتِ خود مي‌نگرد، مي‌خواند و... حتا نگاهِ ما به طبيعتِ اطراف، انتخابي است از كلِ طبيعت. نه يك نگاهِ صرفاً تصادفي. اين انتخاب برمي‌گردد به همه‌ي آن‌چه در خود اندوخته‌ايم؛ دين، محيطِ تربيتي، آموزه‌هاي دورانِ كودكي، تحصيل... تازه فرض كنيم كه چنين نگاهِ بدون پيش‌فرضي ممكن باشد، چه مطلوبيتي دارد اين نگاه؟ اين تنها كمك مي‌كند كه همه يك‌جور بنگرند. چه حسني در اين نگرش هست؟ نگرشِ گله‌وار كه فرديتِ هيچ‌كسي را در نظر نمي‌گيرد. اين همان گرفتاريِ سهم‌گيني است كه امروز در تب و تابِ گفت‌وگوي ميانِ تمدن‌ها، پديده‌ي جهاني شدن globaliziton و غيرِ آن داريم. مگر مي‌توان از تمدني تنها خوبي‌هايش را جدا كرد؟ كليتِ يك تمدن هيچ‌گاه قابلِ تجزيه به اجزاي كوچك‌تر نيست. گرفتنِ تكه‌اي از يك تمدن، لاجرم باعث اتصال به سايرِ پاره‌هاي آن خواهد شد. در مثل دقيقا ماننده‌ي آن است كه بگويي من با انگشتِ كوچكِ پاي فلاني رفاقت مي‌كنم. نمي‌تواني انگشتِ پا را بگيري و او را نگيري، نمي‌تواني انگشت پا را بگيري و در حريمِ او نروي. از همه مهم‌تر نمي‌تواني انگشتِ پا را ببري و با آن انگشتِ بريده رفاقت كني. ديگر زمانه‌ي شاعراني كه عاشقِ نقطه‌اي روي پيشانيِ دل‌بر مي‌شدند به سر آمده است..."

 ياعلي.

 توضيح: "..." ها توي حرفاي شهيد مطهري، يعني خلاصه‌شون كردم.

توضيح2: دقت كرديد كه نوشته‌هاي رضا اميرخاني نياز به ويرايش فني نداره؟ :) مخلص ِ همه‌ي آدم‌هاي بافرهنگ هم هستيم:دي

 پيوست: پريروز مربي كنگ‌فوم گفت اون يكي مربيه تازه از زندان آزاد شده. با يه ضربه‌ي سوچايتوئه (هموني كه اون روز به من ياد داد) يه پسره رو كشته‌بود. واقعن خيلي وقت بود كه كفم اين جوري نبريده بود.

پيوست2: معني آيه‌ها:

رعد11: در حقيقت‏ خدا حال قومى را تغيير نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.

مائده3: امروز كسانى كه كافر شده‏اند از [كارشكنى در] دين شما نوميد گرديده‏اند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد.

انفال53: خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمى‏دهد مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند و خدا شنواى داناست.

آل عمران7: اوست كسى كه اين كتاب [=قرآن] را بر تو فرو فرستاد پاره‏اى از آن آيات محكم [=صريح و روشن] است آنها اساس كتابند و [پاره‏اى] ديگر متشابهاتند [كه تاويل‏پذيرند].

آل عمران26: بگو بار خدايا تويى كه فرمانفرمايى هر آن كس را كه خواهى فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى فرمانروايى را باز ستانى و هر كه را خواهى عزت بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى همه خوبيها به دست توست و تو بر هر چيز توانايى.

ترجمه‌ي فولادوند از:

www.parsquran.com

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 21:15  توسط آیینه  | 

للحق.

گفتم تشكيك‌هاي عقلي‌م با يه نفر بي‌ايمان (بي‌طرف)، و يه نفر مخالف سرسخت اسلام هيچ فرقي نداره. گفتم مطمئنم عقلَ‌م راه به جايي نمي‌بره. گفت خاصيت عقل همينه. گفتم اگه ايمان نبود، له مي‌شدم.

با دانش‌جوها سروكله مي‌زنه. مي‌دونست چه قشر وحشت‌زده‌اي هستيم. خاطره‌هاي بچه‌ها رو براش گفتم، همونايي كه شنيدن‌شونم براي سرشار شدن از نفرت و تشويش بسه، از رفتاراي حيو... بگذريم. آره بابا بگذريم. گفت "اولين باركه توي تلويزيون يكي به اون يكي گفت "دروغ‌گو" گريه‌م گرفت. ريشه‌ي همه‌چي رو زدن، حتي ريشه‌ي انتقاداي صحيحو." يعني با از هم پاشوندن اعتماد مردم، به خودشونم ظلم كردن.

 

ايمان

اول كه از كيفيت به دست آوردن ايمان پرسيدم، نقش خانواده‌ها رو گفت "اگه توي خانواده محكم نشه، بعدن سخت ممكنه"

با بدخلقي فلسفي‌م گفتم منظورم از ايمان تلقين نيست. منظورم اون وارده‌ي قلبيه از جانب خدا.

يه كوچولو طول كشيد تا بفهمه چي ازش مي‌خوام. ولي فهميد و اينو گفت:

"هوالذي انزل السكينه في القلوب المومنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم/ فتح4

الا بذكرالله تطمئن القلوب/"

 

خوب اين حرفايي كه زد 3تا نكته داره. (خودش استخراج كرد):

1)      ما به صورت پيش‌فرض ايمانو داريم.

2)      رشد ايمان در آرامش ممكنه. (شخصن آرامشو در مقابل هوچي‌گري قرار مي‌دم)

3)      ايمان به حقيقتو بايد از خدا خواست. چون آرامش حاصل ذكر خداست.

 

خوب مقصود من دومين و سومين نكته بود.

به‌ش گفتم چه قد نقش صداقتو مهم مي‌دونم تو فراهم كردن بستر برا ايمان. صداقت يعني در مقابل حقيقت به هر دليلي گارد نگيري. يا با خودت رو در واسي نداشته‌باشي. يه پله به مصاديق نزديك‌تر بشيم: وقتي وجدانِ‌ت با يه كاري كه مي‌كني موافق نيست، اينو بپذير. و وقتي پذيرفتي، بي رو‌در‌واسي با هر چيزي كه ممكنه مجبورت كنه انجامش بدي مقابله كن. مثلن با خودت. و برعكس‌ش، وقتي وجدانت به يه كاري حكم مي‌كنه، بپذير، و بعد از اون تعلل، تنبلي و چيزايي از اين قبيل، غيرقابل‌اغماض هستن.

موافق بود.

 

سوال: من چرا تا حالا قرآنو برنداشتم مثه هر كتاب 600 صفحه‌اي ديگه‌اي بخونم؟ حجمِ‌ش نصف سينوهه و يك بيستم هري‌پاتره.

 

استحمار نفس

گفتم علما برا قشر دانش‌جو مايه نمي‌ذارن. ‌گفت: "من نمي‌گم روبوكاپ بده! ولي چرا دانش‌جو اونقدر كه برا اين چيزا سيريش مي‌شه، برا اعتقادش نمي‌شه؟" گفتم اون اشتياقو هم علما بايد ايجاد كنن. جوابِ‌ش يه حقيقت تلخ بود: "اگه وجود داشتن علماي شايسته‌اي، هر روز توي تلويزيون از كتاباي شهيد مطهري مسابقه نمي‌ذاشتن."

(گفتم حس مي كنم شهيد مطهري برا اين كتابا فكر نكرده! زحمت نكشيده! البته دليلِ‌ش ساده‌ست، چون به اقتضاي زمان خودش حرف زده، سوالاي ما سوالاي سال‌ها بعد از اونه. گفتم چرا برنمي‌دارن به‌روز كنن اين كتابارو؟ يه چيزي تو مايه‌هاي همون حرف آخرشو زد.( اگه وجود داشتن علماي شايسته‌اي، هر روز توي تلويزيون از كتاباي شهيد مطهري مسابقه نمي‌ذاشتن.))

قبلن از اساتيد حوزه هم شنيده‌بودم، كه دور و بر دانش‌جو نميان چون دانش‌جو شبهه مي‌سازه برا تنوع! و دغدغه‌اي نداره. الويت زنده‌گي‌ش هميشه چيزايي غير از اعتقادشه. شنيدن اين از زبون اونا اشك آدمو درمياره.

 

ريحانه دخترش، دوروبر ما به سبك مابقي دختراي دوساله راه مي‌رفت و كنج‌كاوي مي‌كرد. بي‌ملاحظه گفتم "پرونده‌ي پدر و مادرا خيلي كلفته"، گفت هر دفه كه به‌ش فكر مي‌كنه موهاي تن ِش سيخ مي‌شه. گفت اين ذهناي مادي زير دست پدرومادرا بار اومدن.

 

دوستي

گفت هيچ وقت دوست نداشته هم‌سرش، از بين هم‌دانش‌گاهي‌هاش باشه. دليل خواستم. گفت: "دلَ‌م نمي‌خواست چيزايي از قبيل برخورداي من توي تشكل‌ها رو ديده‌باشه. دلَ‌م نمي‌خواست همه‌ي ابعاد شخصيتَ‌م براش مكشوف باشه." اخم كردم و دليل خواستم. گفت سياست زنانه. چشمامو درشت كردم. حق به جانب گفت "لازمه!". كف دست‌مو نشونش دادم. گفتم: "دلَ‌م مي خواد اين جوري باشم، اين جوري رابطه رو يه دوستي اصيل مي‌دونم. درسته كه برخورداي توي تشكل‌ها (براي مثال) چيزاييه كه ممكنه هرگز تكرار نشه توي ابعاد ديگه‌ي زنده‌گي، ولي به عنوان چيزايي كه من "قابليت" انجام‌شون رو دارم، مي خوام دوستَ‌م با علم به‌شون دوستَ‌م باشه." گفت: "اگر اين جوري بودن ِ‌تون (كف دست‌شو نشونم داد) دو طرفه باشه، مشكلي نيست. اما چون احتمال وقوع دوطرفه‌ش خيلي كمه، مواظب باش اين طور نباشه كه تو از صداقت براي يه رابطه مايه بذاري و طرفِ‌ت از سياست."

چه قد اينو راس مي‌گفت. متنفرم از سياست توي دوستي. از اين كه در پايان هر برهم‌كنشي كه با دوستَ‌م دارم، امتيازامونو جمع بزنم و ببينم كي برنده‌ست. ولي فاجعه‌ست اگه با شخصيتي كه همچين ديدگاهي داره طرح صداقت بريزي.

 

سكوت تا يقين؟

گفت سر شيطونو حسابي شلوغ كردي (آسيب‌پذيري). گفت نذار اين احساس كه خيلي چيزا رو نمي‌دوني باعث بشه ساكت بشيني توي انزوا، حرف برن. كسايي هستن كه به دردشون بخوره، حرف بزن. و حرفِ دين رو شيرين بزن.

ياعلي.

 توضيح: درسته كه حرفاي اونو توي "" گذاشتم، ولي نقل به مضمونه و صرفن برا سهولت توي خوندن از "" استفاده كردم.

 

پيوست اول: مي‌شه بغلش كرد و به خاطر فرهنگ‌سازي عاشقانه‌ش ازش تشكر كرد! فكر شيطون و بانمكِ‌ش آدمو سر ذوق مياره. رامبد جوان رو مي‌گم:) حسابي گل كاشته تو اين سريال آخر- مسافران (چه حيف كه اكثر وقتا خونه نيستم ببينم‌ش).

 

پيوست دوم: بيايد يه چيزي رو برا خودمون راحت‌تر كنيم: ياد گرفتن از ديگران. مايه‌ش يه ذره تواضعه. هر آدمي يه جوري اطلاعات‌شو رو مي‌كنه. مثلن وقتي مي‌بينيد يه نفر دوست داره توي جمع جذاب باشه، خوب شمام مجذوب بشيد! كاري نداره كه! عوض‌ش دريچه‌ي تجربيات و اندرزهاشو به سمت‌تون باز مي‌كنه.

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:21  توسط آیینه  | 

للحق.

بگشاي لب‌هات را،

بگشاي، باشد كه واژه‌هات تفسيري شوند بر ابهام شورانگيز نگاه‌ت.

مي‌داني چه بر ما مي‌گذرد. ضحاك‌ها ترس‌ناك‌تر از پيش‌اند، چه خود نيز مارهاي سرشانه‌هاشان را نمي‌بينند.

و مارها هنوز اشتهاي مغز سر دوستان ما را دارند، با ولع بيش‌تر.

مي داني كه كاوه را در خواب سحرآميزي كرده‌اند كه بيدار كردنش را نمي‌دانيم.

مي بيني، كه هنوز با هر طلوع نام‌ش را صدا مي‌زنيم. هرطور كه از قبل مي‌دانستيم.

بيش تر بگو، بگو كه چه مي‌خواهي، بگو هر بار كه نگاهت را شراب مي‌كني به دهان خشكيده‌ي ما، بگو هر بار كه نگاه‌ت را شراره مي‌كني به پيكرهاي يخ‌زده‌مان... خدا را، بگو كه چه مي‌خواهي.

بگو حالا كه آن نسيم زهرآلود، از ميان خودمان برخاست و علمِ دانايان‌مان را ذره ذره فرسود،

و حتي سرچشمه‌هاي بي‌كران‌ علم‌شان را بي‌صدا تا سرزمين فراموشي‌شان برد‌،

حالا كه در پي پاسخي براي نداشته‌هامان، اتهام و تحقير و سركوفت هر كدام به حد نزديك كمال نصيب‌مان مي‌شود،

چرا با نگاه آرمان‌طلبَ‌ت كنايه‌مان مي‌زني و از شرم و التهاب، هر دو، سرشارمان مي‌كني؟

با نگاه تو چه مي‌توانيم كنيم؟

بايد كاري كنيم، تا بي‌كه مارها نيش در فكرمان فرو برند، به فكر روزي باشيم كه نگاه‌ت به پشتوانه‌ي ظهور، اثبات مي‌شود، و تو علم دانايان را احيا مي‌كني، و كاخ ضحاكان را...

بايد در جمع‌هاي كوچك‌مان، قرار سحرخيزي بگذاريم، و آن‌گاه كه جز نيروهاي انتظامي حكام ستم‌گر* دعاي هر بنده‌اي اجابت مي‌شود، تفسيري بطلبيم بر نگاه تو، از كلام تو...

 يا علي

 

توضيح* : برگرفته از كلام اميرالمومنين عليه السلام، حكمت 104 فك كنم.

سوال: چرا پست‌هاي من ايينقد گشاد ار آب درميان؟ به عبارت ديگه فاصله‌ي بين پاراگرافارو چه جوري مي‌شه كم كرد؟!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 16:26  توسط آیینه  | 

سلام آقاي رئيس جمهور.

اومدم ازتون تشكر كنم براي اين كه مثل يه بچه‌ي دو ساله لج‌بازي مي‌كنيد، 24 ميليون راي شاختون كرده‌ و يكي بايد بياد جمعتون كنه.

خيلي ممنون، همه‌ي هواداراتونو روسفيد كرديد، مخصوصن اون قشر مذهبي رو كه به خاطر ولايت‌پذيري به شما راي داده‌بودن. ولايت پذيري! مثل شوخي مي‌مونه. اون چيزي كه فكر مي‌كردم شمارو به موسوي مرجح مي‌كنه در واقع وجود نداره. همه سر و ته يه كرباسيد، دروغ‌گوهاي بزرگ.

شخصن كاري به ولايت فقيه ندارم، به صداقت كار دارم. نداريد. با چه بي‌شرمي دم از "جمهوري اسلامي" مي زنيد و توده‌هاي عظيم مردم رو فريب مي ديد، خوب چهره‌ي واقعي خودتونو نشون داديد، باز اي والله به موسوي كه خيلي زودتر از اينا نقاب از چهره برداشت. دروغ، دروغاي اصولي و نا‌بخشودني...

خدايا ما چي كار كرديم كه لايق چنين مديرايي شديم؟ نخبه‌هاي سياسي!! يه شوخي ديگه.

"مديراي يه جامعه تبلور عيني خود جامعه هستن"، آقاي نعيم‌آبادي مي‌گفت. --< خدا روشكر كه تكليف‌مون روشنه. همين برا آرامش داشتن كافيه.

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:7  توسط آیینه  | 
 
  بالا