تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

دكمه‌هاي پيراهن گشوده‌بود و با آرامشي ناگزير خود را روي شن‌ها رها كرده‌بود.

باد كه مي‌وزيد، به طريقي نا‌محسوس مدفون شن‌هاش مي‌كرد. تب از درون مي‌سوزاندش و باد پوست نم‌ناك‌ش را خنك مي‌كرد.

لب‌هاش با الگويي تكراري مي‌جنبيد. گاه چهره در هم مي‌كشيد و چنگ به بازو‌ها مي‌زد و همان‌ طور مي‌ماند تا رعشه‌اي كه در تن‌ش بيدار شده‌بود باز بخوابد. از درد بود يا لذت، نمي‌فهميدم.

از فكرش گذشت كه عقربي سمت‌ش مي‌آيد و او اجازه‌ي محكمي دارد براي برخاستن و دويدن. ثانيه‌هايي دويدن براي بقا، بي ‌كه وظيفه‌ي زنده‌گي داشته‌باشد.

از خلق او و وصف او، از زير نگاه گرفتن سينه‌اش كه در آرامش گنگ بي‌منشئي بالا و پايين مي‌رود به گريه مي‌افتم. از خلق او آن قدر متاسفم كه نياز به تسلي دارم. او مملوء از زيبايي‌ست، زيبايي‌هايي كه در هيچ نقطه‌اي در بي‌نهايت هم‌گرا نمي‌شوند.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:44  توسط آیینه  | 

با در و ديوار در مورد اون حرف مي زنم. يعني حرف كه نمي زنم... ميام بگم، حيا مي‌كنم. جون شما مام يه چيزايي حالي‌مونه.

همين ديروز عصري با مامان‌ همين بساطو داشتم. هي مثه دختراي چهارده‌ساله سرخ و سفيد شدم تا زبون باز كردم كه مامان جوون بودي هيچ تو نخ رومانس و اينام بودي؟ قربونش برم هيچ وقت اين همه راس نمي‌گفت به‌م. گفت كه يه چن بار عاشق بازي‌گرا و يه بارم عاشق معلم ادبيات‌شون شده‌بوده. اين آخري رو كه گفت انگار آب يخ پاشيده‌باشي تو صورت‌م... اون موقه اينا حجاب مجاب درست حسابيم نداشتن تو مدرسه كه... اما صلاح نديدم چيزي بگم. موقعيت‌م حساس بود. خيلي جون شما... خلاصه آخرش‌م گفت كه از بچه‌گي كردناي ما گذشته، عشق، از اون واقعياش اصلا وجود نداره. من‌م سريع داستان چنتا شهيد زن‌و‌بچه‌دار كه مي‌شناختمو وسط كشيدم. از همونا كه قبل شهيد شدن منتظر مي شدن خانوم‌شون ازشون دل بكنه. جون شما مامانم كم آورد.

حسرت يه نيگارو به دل آدم مي‌ذاره. اونم كه وضع محاسنو لباس پوشيدن‌شه. آخه اين انصافه خدا؟ كرم‌تو شكر... واسه چي كار دل مارو گره زدي به دستاي رفيق‌ت؟ اصن فرض كنيم لياقت‌شو دارم. اصن فرض كنيم كلي هم ازش سرم... مي‌دونين گير كار كجاس؟ جون شما  قول نمي دم كه اون روز بتونم دل بكنم.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 14:46  توسط آیینه  | 
 
  بالا