تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 
به اطراف نگاه کرد کسی نباشد؛ نبود. چادر از سرم برداشت دستَ‌م داد. هیچ سعی نکرد ردٌِ انگشت‌های خاکی‌ش را از سیاهی آن پاک کند.

پشتَ‌م ایستاد و دو دست روی شانه‌هام گذاشت. پنج توده خاک برآمده پیش پاهامان بود.

ص- آوردمت ببینی؛ فقط همین.

 دوست دارم خودشون رو ببینم. می‌بینم گاهی.

همان طور که با لب‌هاش موهای شانه‌نخورده‌ام را نظم می‌داد زمزمه کرد:

اللهم صل علی محمد و آل محمد. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین...

...

حقیقت آدمو می‌سوزونه، صفورا.

بی‌رمق سر به پیکر مبهمَ‌ش تکیه دادم.

به مادرت بگو که امروز با من بودی. اما گفته‌هامو فاش نکن. برای احدالناسی فاش نکن.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:10  توسط آیینه  | 

 این مطلب روز دوازدهم برای چاپ توی نشریه به آقای سردبیر تحویل داده شد. این رو گفتم که علت تحول سبک رو بدونین. ضمنا به آقای سردبیر تاکید شد که توی حذف پنج خط اول کاملا مختاره.

گفتند بنویس. گفتیم سفارشی ننوشته ایم تا به حال.

دورمان را پر کردیم از کتاب‌هایی که نوشته‌اند. از عاشورا بسیار نوشته‌اند.

ما هم نوشتیم. بعد نگاه که کردیم به مخلوق انگشت‌هامان، دیدیم شبیه هیچ‌وقت نیست. کتاب‌ها را بستیم و به کناری هل دادیم. تصمیم گرفتیم این حجم تحلیل نشده را‌ که در دل‌مان مثل سیالی سوزان جریان گرفته، تنهایی بریزیم روی کاغذ.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

گوش بسپارید به حرف‌های من، چه نمی‌دانم سال بعد شما را خواهم‌دید یا نه.

خون و مال شما بر یک‌دیگر حرام است تا آن روز که پروردگارتان را ملاقات کنید.

این چنین گفت پیام‌برِ اسلام، خطاب به مردمی از سراسر حجاز که در مراسم حجه‌الوداع گرد هم آمده‌بودند. در سال شصت و یک هجری بی شک کم نبودند در کوفه، بصره، مدینه و دمشق، مردمی که حرف‌های محمد(ص) را به گوش خود شنیده‌بودند. تنها نیم قرن گذشته‌بود از آن روز.

پس چرا،  چرا مسلمانان آن روزگار نزدیک، با حسین و یاران‌ش چونان کردند که با کفار؟ چرا در مقابل قتل کسی که پیش از نبرد با او نماز خواندند سکوت کردند؟ آیا با کسی نماز خواندند که اهل قبله و لایق امامت‌ش نمی‌دانستند؟

مگر نبودند بین آن‌ها کسانی که حماسه آفریدند در جنگ‌های اسلامی؟ چه شد؟ کسی به من بگوید چرا این سوابق همه در پس آن چند ساعت کذایی به باد فراموشی سپرده‌شد؟ چرا آن‌چه خدا در کتاب محکم‌ش حرام مسلّم خوانده به چشم مردم این‌ همه سرزمین‌های پهناور اسلامی بی‌مقدار شد؟ مگر پنج سال نور خلافت علی نتابیده‌بود به خانه‌های کوفه؟ مگر مردم‌ش جان‌شان را در صفین و نهروان بر کف نگذاشتند به یاری او؟ از کوفه که بگذریم، مگر یاران پیام‌بر نبودند که در شام به سر می‌بردند و مگر هیچ کدام به دربار یزید نفوذ نداشتند؟ چرا از این دو حوزه‌ی مسلمانی هیچ فریاد اعتراضی به این فاجعه بر‌نخاست؟

او دست یاری نداد به حاکمی که برای حفظ حکومت خود اصول مسلم اسلامی را زیر پا می‌گذاشت. بیعت نکرد با خلیفه‌ی وقت. اما کجای تاریخ سزای سرپیچی از بیعت قتل است؟ قتل، به کیفر کدامین گناه؟ و اگر حسین و هفتاد و چند یارش گناهی نداشتند چرا جمع مسلمانان صحنه‌ی قصاص ناحق آن‌ها را خون‌سردانه تماشاگر بودند؟ ای  کاش، ای کاش فاجعه‌ی آن روزها به همین ترکیب عاجز از وصف من – قصاص ناحق- خلاصه می‌شد. ای کاش نبود وداع آتشین آن مرد زیبا با اهل خانه‌اش، غم‌خواری آن روح غم‌ناک از خواهرش و اشک‌های خونینَ‌ش بر خون یارانی تکرار‌نشدنی. ای کاش تقدیر بر ‌سپردن علی اصغر شش ماهه به دست خاک، به دستان او نبود. 

بیدار باشیم که ما نیز از چنین رفتار شگفت‌انگیزی منزه نیستیم. عاشورا تکلیفِ دفاع از حق و ستیز با باطل را به ما تعلیم داد و از آن روز همه‌ی شیعیانِ علوی درس باید پس بدهند. در هر نقطه‌ای از مختصاتِ انسانی که عهد خدا شکسته می‌شود و سنتِ پیام‌آورش فراموش، قیام تکلیفی‌ست بر شانه‌های ما. 

 ما عاشورا را نفهمیدیم. سر از حزن جاری در اشعاری که حسین زمزمه می‌کرد در نیاوردیم. هنوز متحیرِ اصرارِ قاسم‌ایم به شهادت، متاثر از رنجی که رقیه کشید و مبهوتِ صبرِ زینب. ما سرگشته‌ی زیباییِ آن‌چه‌ایم که بر حسین‌مان گذشت. گذشت، و نفهمیدیم.

نفهمیدیم اما شبیه‌اش را خلق کردیم. کسی آمد و سایه‌روشنِ غروبِ عاشورا را پشتِ  پلک‌هامان دید. ره‌برمان شد تا تکلیفِ دیرینه‌مان را ادا کنیم. خمینیِ بزرگ تصویر عاشورا را مقابلِ چشم‌هامان زنده‌کرد تا به یاد بیاوریم آن‌ چه را که برای انقلاب باید می‌کردیم.

"این کلمه‌ی کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا یک کلمه‌ی بزرگی است... همه روز، باید ملتِ ما این معنی را داشته‌باشد که امروز روز عاشورا است و ما باید مقابل ظلم بایستیم و همین جا هم کربلاست و باید نقش کربلا را ما پیاده کنیم. انحصار به یک زمین ندارد. منحصر به یک فرد نمی‌شود. قضیه‌ی کربلا منحصر به یک حمعیت هفتاد و دو نفری و یک سرزمین کربلا نبوده، همه‌ی ]سر[زمین‌ها باید این نقش را ایفا کنند."

و ما عمق حضور صاعقه مانند آن روح وسیع و دردمند را هم درک نکردیم. نفهمیدیم چرا اشک هامان جاری شد وقتی سر فرو گرفته گفت: "من به حال شما غبطه می خورم".

حالا ماییم و گذشته‌ای که نفهمیدیم. کمرمان خمید زیر عظمت آن چه نفهمیدیم. انگار لحظه‌ای نوری تابید، به‌تر بگویم، انگار لحظه‌ای چشم گشودیم به سوی نور، و حالا همه‌ی شور زنده‌گی‌مان را در پس پرده‌های تاریکی، مرهونِ امیدِ دیدارِ دوباره با آن نور‌ ایم. انگار وعده ‌داده ‌باشند این دیدارِ دوباره را.

همین امید، داستانِ عاشورا را می‌کشاند به انقلاب. همین، انقلاب را  وصل می‌کند به هر روز زنده‌گی‌مان.‌ به چه کثرتی هر روز اتفاق می‌افتند نشانه‌ها، بی که بفهمیم‌شان. این امید را باید زنده نگه داریم تا تکلیف‌مان را بدانیم. تکلیف ما چیست وقتی دوباره خون بی‌گناه می‌ریزد روی خاک وطنَ‌ش؟ تکلیف‌مان چیست وقتی هر که باید و می‌تواند کاری کند، کبک‌وار سر در برف فرو کرده؟ تکلیف ما در این عاشورای دوباره چیست؟ تا دیدار با نور وعده‌داده‌شده چند عاشورای دیگر مانده؟     

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 23:29  توسط آیینه  | 
 
  بالا