تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

 تمام افراد و اماكن(!) در اين پست ساختگي هستند و نويسنده مسئوليت هيچ تشابه اسمي را بر عهده نمي‌گيرد. 

------------------------

-اوه...چه خبره... ببين مطمئني مي‌خواي از اين در بري تو؟ ريسك‌ش بالاست...

پنج نفر نگه‌بان جلوی ورودی 16 آذر ایستاده‌بودند و تکرار می‌کردند بي‌وقفه "لطفا کارت‌تونو بزنید"

- آقا تشريف بياريد... اون پوسترهايي كه زير بغل‌تون زديد رو باز كنيد. كيف تونو...

دستي، از دسته‌ي بزرگ گل‌هاي رز قرمز، گلي انتخاب كرد و روبه‌روي من گرفت. روزم مبارك.

***

ليلا پشت لپ‌تاپ‌ش كه روي ميز بود پنهان شده‌بود. آن طرف ميز ايستاده بودم با سردبير نشريه حرف مي‌زدم.

-          مي‌دونيد چي اذيت‌م مي‌كنه؟ حال‌م به هم می خوره از این که مي‌بينم به هم‌كلاسيام به عنوان ابزار نگاه مي‌شه.

-          خدا نکنه... این طورام نیست این جا... ولی اون جا چرا، اونا دارن از بالا هدایت می‌شن.

آن‌هایی که توی مطبوعات به من بد و بی‌راه می‌گویند، من آن‌ها را از ته دل دوست دارم.(1)

-          وحید!! دوستت داره! چرا نمی فهمی؟

و ریسه رفت. بعد موهاش را كه ريخته‌بود جلوي چشم‌هاش چپاند زير مقنعه‌اش. چندمين بار بود كه حرف ما را قطع مي‌كرد با صداي جيغ‌مانندش. دوباره خم شد و پشت لپ‌تاپ‌ش پنهان.

توی جمعیتی که ورودی دانش‌کده را مسدود کرده‌بود می‌دیدم‌ش. پا مي‌كوبيد به زمين و مي‌خواند" دشت بي‌فرهنگي‌ما، هرزه تموم علفاش..."

راه كه مي‌رويد پا نكوبيد بر زمين.(2)

***

- ببینید خانوم ، اولا كه من دوست شما نیستم.

یکی از تظاهراتی ها سرش را گرفته بود با دست ها و می دوید سمت ورودی دانش‌کده. خون‌آلود بود صورت و لباس‌هاش.

اين يكي را توي اخبار نمي‌نوشتند. ديروز مي‌توانستند بنويسند در مقابل خيل عظيم جمعيتي كه به دعوت بسيج به تجمع و تظاهرات پرداخته‌بودند، جمعيت كوچك  و محقر و بي‌چاره‌اي هم به پخش پوستر‌هاي تبليغاتي خاتمي و دادن شعارهايي از قبيل "آزادي انديشه، بي خاتمي نمي‌شه" پرداختند. و مي‌نوشتند كه چه قدر اين جمعيت مورد بي‌اعتنايي واقع شد و همه‌ي دانش‌جويان كه خيلي فرهيخته هستند از آن‌ها عبور كردند. (3)

تخمين زدن خوب نمي‌توانم، پانصد نفر بودند شايد. ايستاديم از مقابل‌مان رد شوند.

نصر من الله و فتح قريب... مرگ بر اين دولت مردم فريب

ص-          من هيچ ريسماني نداشتم به‌ش چنگ بزنم. شايد فقط توي اين شرايطه كه اون نيروي خارجي وارد عمل مي‌شه.

برگشتم و راهي كه آمده‌بوديم را با انگشت نشان دادم.

ص-          چيزي كه توي اين راه به‌تون گفتم رو فهميدين؟

دختري از ميان جمعيت بيرون دويد؛ صورت‌ش را با شال گردن‌ش پوشانده بود و موهاي طلايي-قهوه‌اي‌ش ريخته بود روي صورت‌ش. به سمت نرده‌هايي مي‌دويد كه دانش‌گاه را خيابان جدا كرده‌بود. رضا، كه بعد از روز اول مهر اولين بار آن روز صبح توي دفتر انجمن ديدم‌ش با دست‌هاش براي دختر قلاب گرفت.

***

همه‌ي حضار از كمر روي صندلي‌هاشان چرخيده‌بودند به پشت او را ببينند. مجري از پشت تريبون گفت:

-شما آرامش‌تونو حفظ كنيد، من سي ثانيه به‌تون وقت مي‌دم. بفرماييد.

ميان آدم‌هايي كه بين دو رديف صندلي روي پله‌ها نشسته‌بودند، ايستاده‌بود و دست‌هاش را از دو طرف باز كرده‌بود جمعيت را ساكت كند.

-          و اين تذهبون؟

سكوت كرد و دست‌هاش را همان طور نگه داشت. انگار مي‌خواست به عكاس‌ها فرصت بدهد خوب عكس‌هاشان را از او بگيرند.مجري از سكوت‌ش استفاده كرد:

- الي مولانا مهدي.

آرام پلك زد و نفس كشيد. بعد خم چفيه را از دور گردن باز كرد.

***

- ... و بعد همان سال شبي تكاني به روح‌م خورد. اين‌ها همه از چشم‌م افتاد. شيداي ديوانه‌اي شده‌بودم كه مهار نمي‌شد. مادرم آن شب گريه كرد. پدرم برد مرا و مردار سگي را نشان‌م داد. گفت اگر بروم هم‌ارزش ِ اينم. حالا همه‌شان مي‌دانند اين‌جوري به‌تر است... مي‌بيني صفورا؟ بالاخره زبان من را باز كردي.

يك جوري انگار مي‌خوست خودش را مطمئن نشان دهد. آن قدري كه نبود. نمي‌دانم. خوش‌حال بود كه تا آن‌جاي زندگي‌ش كه گفته‌بود، مثل زندگي من بود، كه من تشنه‌ي شنيدن چيزي شبيه آن بودم. نمي‌دانم.

- اي كاش دانش‌گاه نمي‌رفتي يا حوزه، صفورا.

چه‌ قدر آن روزها به هسته‌ي اين صفورا كه مي‌گفت نزديك بودم. خداي من منزه است، و من را با دليلي كه خودش باشد، قرار داد توي راه بي بازگشت.

-          تازه همين سال آخر است كه اين‌ها را مي‌بينم، انگار نوري تابيده به دل‌م. روح من فداي اين 14 نور واحد.

نور واحد. سعيد(4). سعيد بايد از آن دانش‌گاه‌ش توي صربستان بيايد اين‌جا دانش‌گاه ما. اين جا نور به من نشان بدهد. سعيد، مردي كن و دست زن و فرزندت -طهره- را بگير بياورشان تهران. يك بار ديگر به ياد من بياور لحظه‌اي كه همه‌ي تاريخ مقابل‌ش به زانو درآمد از حزن. من اين جا خيلي حماسه كنم مي‌فهمم ميشل فوكو مقابل انقلاب ما به زانو درآمده، نه بيش تر.

***

در زدم.

از لاي در كه بسته نشده‌بود كامل، ديدم كه تكاني به خودش داد آماده‌ي پذيرفتن‌َم شود. دوست داشتم از همان زاويه به نگاه كردن‌ش ادامه دهم، از دور به سادگي هضم مي‌كردم آرامش و زيبايي‌ش را، و اين هردو به چه ندرتي اتفاق مي‌افتند در يك مرد.

لبخند زدم و تو رفتم.

از توي كلاس آرام‌تر حرف مي‌زد. خيلي آرام تر. آن قدر كه بشنوم. سوال كه مي‌كردم چشم‌هاش را مي‌بست لحظاتي تا به‌ياد مي‌آورد. بعد بدن‌ش را با هيجان ظريف مخصوص خودش خم و راست مي‌كرد و پاسخ را زمزمه مي‌كرد. گاهي هم با طمامينه ورق مي‌زد كتابي(5) را كه زير دست‌ش گذاشته‌بودم و آن گاه صداي حركت كاغذ‌ها تنها صدا بود. بعد انگشت اشاره را مي‌كشيد روي كاغذ و ان گاه همين تنها صدا را مي‌ساخت. انگشت‌ش روي خطي توقف مي‌كرد، و پاسخ مي گفت. 

ص-          خوب...همينا بود...من چهل و پنج دقيقه وقت دارم، اگه كاري هست براي شما بكنم بگين.

لبخند محجوب تشكرآميزي زد و كتاب را روي ميز به سمت‌م هل داد.

ص-          اين كتابِ خودتونه.

وقت رفتن، دست به چهارچوب گذاشتم و مكث كردم. از اين جا اگر خارج مي‌شدم، دوباره زمان معنا پيدا مي‌كرد. خيال‌ها خود را واقعي مي‌نماياندند و تنش‌ها جان مي‌گرفتند. تصوير استاد را وقتي موهاي به‌هم‌ريخته‌اش را با كلافگي نا‌محسوسي تا آن‌جا كه مي‌شد بالا مي‌زد، پشت پلك‌هام نگه‌داشتم.

***

رئيس جمهور ما! حمايت‌ت مي‌كنيم.

به ياد آوردم كسي توضيح مي‌داد OK از كجا آمده. رييس جمهوري كه در بازديد از مدرسه‌اي مي‌خواست دفترهاي دانش‌آموز ها را امضا كند، توي دفتر هاشان نوشته‌بود ol korekt يا چيزي شبيه اين.و اين كه ok حالا به ما رسيده نشانه‌ي اين است كه روزي جامعه‌اي به راي اكثريت احترام گذاشته و از منتخب ملت حمايت كرده‌است. بله، همين را مي‌گفت آن كس. 

پاي اين اساتيد كم سواد و بي سواد... پاي اين اساتيد سكولار را از دانش‌گاه ببريد!

الله اكبر! الله اكبر! مرگ بر ضد ولايت فقيه!

كسي شتاب‌زده با دوربين آمد روبه‌روم و كمي زانو‌ها را خم كرد. روي انگشت‌هاي پام بلند شدم و عكس را تا جايي كه توانستم بالا گرفتم.

-          خانوم اون چيه تو دست‌تون، نور آفتابو منعكس مي‌كنه تو لنز.

نگاه كردم و زود حق دادم به آن كه آن روز صبح مرا "عامل نفوذي" خوانده بود. كليد نقره‌اي دفتر انجمن اسلامي بود كه نور مي‌تاباند سمت عكاس.

***

- سنگ كي‌رو دارين به سينه مي‌زنين؟

آفتاب داشت غروب مي‌كرد. زمين دانش‌گاه پوشيده شده‌بود از مستطيل هاي سفيد: بيانيه‌ها. عكس هنوز توي دست‌هام بود و سرفرو‌گرفته به سمت پنجاه‌تومني (6) مي‌رفتم.

- يه روزگاري اونا رو خر كردن، ما بايد جور بكشيم.

آن‌ها كه از مقابل عبور مي‌كردند هركدام حرفي مي‌زدند. گاهي توي گوش هم‌راه‌شان كه من آن وقت نمي‌شنيدم، گاهي با صداي بلند كه خوب بشنوم.

دختري تلفن‌ش را از كنار گوش‌ش پايين آورد و صدا زد:

- عزيزم .... عكس ِ امامه؟

اشكو غربتي اليك ...

***

تا بنشينم روي صندلي اتوبوس آخرين نگاه‌ها را به عكس كردند. سرم را تكيه دادم به پنجره‌ي بسته. دست گذاشتم روي شيشه و صبر كردم شيشه دور انگشت‌هام بخار كند. بعد چشم‌هام را بستم. پلك‌هام به دوباره بازشدن رضايت ندادند و اين اعترافي بود به خستگي. اين روز مرا خسته كرده‌بود. گرامي‌داشت سه قطره خون، روز ِ نخواستني ِ دانش‌جو. چه بي‌ربط. به هر حال روزم مبارك. كاش كسي در آخرين ايست‌گاه بيدارم كند. مي‌كند، بالاخره اين‌جا نمي‌مانم...

-----------------------------

1- بخشي از سخن‌راني محمود احمدي‌نژاد در دانش‌گاه اميركبير.

2- ترجمه‌ي مرتضا كربلايي‌لو از آيه31 سوره نور.

3- رجوع شود به خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران(ايرنا) -17 آذر

4- سعيد خليل اويچ- اهل جمهوري صربستان- نويسنده‌ي رساله‌ي «وحدت شخصي وجود از ديدگاه ملا‌صدراي شيرازي» كه در سال‌روز شهادت حضرت زهرا ميهمان تلويزيون ايران بود. تا جايي كه به ياد مي‌آورم علت اين دعوت آشنايي پدر ايشان با آيت‌الله خميني (ره) بود.

5- مكانيك تحليلي- ر.گ. فولز

6- سردر اصلي دانش‌گاه تهران كه تصويرش پشت اسكناس‌هاي پانصد ريالي چاپ شده.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:3  توسط آیینه  | 
 
  بالا