|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
سپاس مخصوص خداييست كه سخنها بر دل آفريدهاش ميريزد. چراغها را اگر روشن كنم كلمات فرار ميكنند. اين حس نيايش مرا ميكشاند به تاريكيهاي بيرون، هرجا كه پيدا كنم. من انگاري ترسيدهام. از آن چه در پس روزهايي چند در انتظارم است. و من نميخواهم اعتراف كنم كه ميترسم چون بايد بدانم چيزي در انتظارم نيست. من ميآفرينم هرچه در پس اين روزهاست.
مرد زيبا انگار داشت خودش را تقسيم ميكرد بين آنها كه اطرافش بودند، به مساوات. و من سرشار ميشدم از حس غليظ سعادت، چه سهم خود را گرفتهبودم به كمال. صداي اذان يواشكي از راديو پخش ميشد توي اتاق. ديگري چاي ريخت توي سه فنجان و مرد زيبا نان آورد. رو به من گفت:
"يادته گفتم: اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست؟"
سر پايين آوردم يعني يادم است و گفتم: "عاشق منام كه يار به حالم نظر نكرد"
ديگري پريد وسط حرفهامان كه ماندهبود هنوز...
"نظر مظر ميخواي چيكار؟"
من غرق بودم در مرد زيبا. روزهاي آخر خدايا... غم ريختهبود توي چشمهاش يا من ديده گشودهبودم به غم چشمهاش. نميدانم و اين غم آن قدر شكوه دارد كه بيهوشت ميكند. ميخواستم محلول شوم در هالهاي كه دورش ميدرخشيد.
نگاه كه ميكنم كلمات همان قبليهاست. مرد، غم، چشمهاش. من اما هيچ خسته نيستم از اين عاشقانه نوشتنها، گرچه ميدانم شما بين خطها را نميخوانيد.
من مژده ميدهم آرامشي ژرف را، كه در آن بيحضور فتنهانگيز كلمات به وحدت ميرسي با مردي زيبا... سپاس مخصوص خداييست كه محمد را فرستاد بخشي براي هشدار دادن و بخشي براي مژده دادن.
مرد زيبا برخاست و پنجره را باز كرد، باران ريخت روي چادرم. ديگري زمزمه كرد من بشنوم: "خداروشكر، من خيلي بارون دوست دارم. خداروشكر." لبخندي زدم خيره در صورتَش. اضافه كرد"چرا بازي ميكني با چاييت، بخور ديگه. همينجوري ميكني كوچولو ميموني ..." گاهي بغضي هست ولي اشكي نه، يا تو نميگذاري باشد. بغضِ معمولي نيست، دردي توي گلوت حس نميكني. سپاس بيكران مخصوص خداييست كه هرچه ميطلبم در منشِ معشوقم قرار داده تا وسيلهاي باشد براي هدايت و بشارتي براي من كه ايمان آوردهام.
نگاه كه ميكنم دخترِ نانوشتههام مسلمان شده. ديگر هيچ منتقدي نخواهد گفت كه شهوتبرانگيز مي نويسم يا خواهم نوشت. حرف همانست شايد. همين كه: وقتي ميگويند "اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست" با اين كه بگويند "اي خواجه درد نيست وليكن طبيب هست" فرقي ندارد.
اما ميخواستم بگويم من با بدني دردناك به خانه برگشتم. درد، نشانهي غرور جسم من از اين كه روزي ميتوانم مادر باشم. اين جور نشانهها جاندارتر ميشوند يا اصلا بعضيهاشان جان ميگيرند تازه توي شهري كه عناصرش ناگزير وحشي شدهاند. از اين روست كه آن چه زير نگاه شتابزدهتان لغزانديد، مقدمهاي بود بر فصل جديد نانوشتههاي من. فصلي كه به حسرتنگاريهاي پروردگارانهي من نميپردازد.
اي جامهبر خود پيچيده، برخيز و پروا ده، و پروردگار خويش را بزرگ دار و پيراهنت را مطهر گردان... مرا با آن كه آفريدم تنها بگذار.
|
|