|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
من اميرهاي خوبي ميشناسم.
روز قبل توي جلسهي گفتوگوي آزاد به همكارهام گفتم :"اميرمان گفت اولين باشم و اين آيندهي من شد" . امير، همكارم هم آن كنار نشسته بود يك جوري درمانده نگاه ميكرد. امير سه سالي بود كه روحش فلج شدهبود. حالا ما دوتا اين جلسهها را مديريت ميكرديم. هيچ وقت نفهميدم آدم بخواهد برود عضو فرقهاي بشود چه بايد بكند. نياز كه نداشتم، از روي فوضولي ميخواستم بدانم. حالا انگاري خودم يكيش را راه انداختهبودم. امير باعث شد. گفت واژههاش را دارد از ياد ميبرد. به بهانهي احياي اين واژه ها جلسه گذاشتيم، ولي بيشتر كار ديگري مي كرديم. جمع ميشديم اينجا هرچه توي گذشتهمان ناتمام ماندهبود تمام ميكرديم. فقط من ته دلم افتخار مي كردم به امير كه براي نجات خودش اين همه آدم جمع كرده يك جا. گرچه كارها را من ميكردم بيشتر، ولي من را هم خودش راضي كردهبود. منتظر خيره شدهبود به دهان من كه بگويم "نماز بخوان". از آن روز ميخواند. حتي صبح. به هر حال، خودش هم نميدانست چه حماسه آفريده.
آن روز به مادرم گفتم عمو اميرم را بگويد بيايد اين جا. بار اول نبود ميگفتم، ولي مامان هنوز جدي دعوتش نكردهبود. عمو امير، عموم نبود. خودش دوست داشت من بگويم عمو. بايد فاش كنم كه يكي از معدود مردهايي بود كه راحت با صداش، نه لزوما حرفهاش، نوازشم ميكرد. اين نوازش عجيب است، تا ميگيري ميفهمي چقدر دل تنگش بودي. چهقدر ميخواستيش. يك باره بيچارهات ميكند، خوب است. يك باره نشانت ميدهد چهقدر غريبي. غريبي. آدم بايد غريب باشد تا غربت كسي را بيهوا يادش بيندازد. عمواميرم هنوز بوي خاك ميداد لباسهاش، ريشش. عمو اميرم اندازهي هيچ مرد ديگري مهربان بود و چرا طفره ميروم؟ توي نگاهش من آن نور بنفشِ دايي اميرم را ميديدم.
مرتضا ميگفت به روايت سهروردي از حجرهي يكي از آن هفتادودو نفر هم نور بنفش بيرون ميزد. لطفا نخواهيد اين جاي نوشتهام را روشن كنم. نميتوانم. بگذاريد بماند براي كساني كه نور بنفش ديده اند يا خواهندديد روزي توي عمرشان.
دايي اميرم ريسمان نجات من شد. دايي اميرم؛ آن ذرهاي از وجودش كه توي دستنوشتههاش شناختم، توي حالت تسليم بيسابقهي مادربزگم، توي عكسهاش كه هيچ وقت مستقيم زل نزدهاند در چشمهام. اين جاست غربت عمو اميرم كه اين دوتا باهم بودند در جبهه، و حالا عمو جانم مانده اين جا يادگاري، تنها. من فداي دلتنگي هاش.
امير-هم كارم- روبهروم نشستهبود و ميگفت پارسال روزه نگرفته. سال قبلش هم. آمدهبود دعاهاي ماه رمضان از من بگيرد و زندگينامهي چمران را. نگاهش كه افتاد به انگشترم بي درنگ درآوردم انداختم توي كيف. حالا از خودم ميپرسم چرا. قرار گذاشتيم تا نوزدهاُم رمضان هر روز براي درك حضرت امير(ع) كاري كنيم: كتابي بخوانيم، سوالي كنيم.
اميرمان كه خط اول گفتم، ميگويد كوله بار دايي امير روي زمين افتاده. ميگويد سنگينيش روي دوش ماست. من كولهبارش را ميبرم. ميبرم سويي كه ميخواست.
|
|