تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

بازش كردم. نسيمي وزيد بر بركه‌ي سينه‌ام.

خودش بود توي عكس‌ها، وقتي عمرش نصف حالا بود. متين‌تر، و چهره‌اش زلال‌تر. او كوثرِ من بود.

ورق زدم. مواج شد بركه‌ام.

مادرش بود. لاغر بود و دور چشم‌هاش كبود. كمر پيراهن گل‌بهي‌اش در حلقه‌ي دست شوهرش چين خورده‌بود. چشم‌هاي كوثر مرا ضرب كن در بي‌نهايتِ كوچك و تصور كن از يك دريچه‌ي مستطيلي يك‌جا به آن همه دچار شوي،  كوه هم باشي مي‌لرزي و به زانو در‌ميايي.

-         من خيال مي‌كردم شبيه پدرت شدي. ولي مي‌بينم چشم‌هات به مادرت رفته.

-         واقعا؟! هر چي گشتم هيچ وجه تشابهي پيدا نكردم.

-         اون چيزي كه فوق العاده‌ست رو از مادرت بردي. روشن‌تر از اون كه بخواي بگردي.

-         خوشحالَ‌م كردي.

ورق زدم. باد با خشمي ويران‌گر پيچيد و آب را بر هم زد.

داشت مي‌رقصيد. مادرش آن پشت گپ مي‌زد با آن يكي مادرش كه حالا بيرون اتاق در‌بسته‌ي ما خياطي مي‌كرد. داشت مي رقصيد.. آخ...  مي رقصيد.

بستم. پشت كردم به او بي‌فايده. نگاهَ‌ش عبور مي‌كرد. من فداي نگاهَ‌ش كه عبور مي‌كرد. مي‌خواهم تا موعود بنويسم "عبور مي‌كرد".

-         اين حرف‌ها همينطور اين جا مونده بود.

-         ديوانه اي ...

پژواك فريادهاي فرو خورده ديوارها را از درون فرو مي‌ريخت.

-         تصادف بود؟

-         نه. سرطان. از دو سال قبل‌ش انگار...

با دستش چيزي را در هوا جدا كرد و كنار كشيد.

با تلاطم دردمندانه‌ي آنچه در سينه‌ام بود- نگفتم  بركه-  چه بايد مي‌كردم؟

خنده‌هامان را برگرداندم. ما كه هيچ بو نبرده بوديم!

برخاستم و دست بر دست‌گيره‌ي در گذاشتم.

- فردا هم كه دفاعيه اته!

- اصلا حواس‌م نبود. تو رو كه مي بينم همه چي يادم مي ره!

- پس چي؟! اين عطيه ايه كه...

- خدا به هر كسي نمي‌ده.

خنديدم. بين خنده‌هام جا داد صداش را:

- جدي گفتم.

سر پايين انداختم و اين پا آن پا كردم.

جدا كه شديم، پله ها را دويدم پايين. در اولين پاگردي كه به خيالَ‌م او نمي ديد، تنَ‌م را به ديوار فشردم و اشك هام را با سَموم بي رحمِ ناله‌هام از پنجره بيرون ريختم.

 * * * * * ** ** ** ** ** ** ** ** * * * * *

پيوست: براي نويسنده دعا كنيد نويسندگي‌ش جايي گم نشود؛ چه از نيمه‌ي مرداد قلم‌ش را نرقصانده‌ و نانوشته‌ي اخير هم متولد بهارست. اين نانوشته‌ها از حلقه‌هاي شكافته‌ جان مي گيرند و بيش‌تر اوقات كه مي‌نويسي حلقه‌ها بسته مي‌شوند و آرامشي حاكم. حلقه‌هاي شكافته بايد هميشه باشند. دعا كنيد باشند.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:37  توسط آیینه  | 

به نيما

 

-         بنشين.

بازوهاش را از پشت حلقه كرد دورِ من و تاب. عقب كشيد و رها كرد.

صعود.

بازگشت.

انگشت‌هاش فشار آورد به كتف‌هام.

-         اين جا چه مي‌كنيم؟

-         تاب‌بازي.

جاي انگشت‌هاش داغ مي‌خورد پشتَ‌م بعدِ هر صعود. انگار بخشي مي‌ماندم و بخشي دور مي‌رفتم. آن جا كه دور مي‌رفتم سيال غليظي از عمق شب نفوذ مي‌كرد و درونَ‌م را دردناك مي‌ساخت (انگار جنيني) و آن جا كه مي‌ماندم درد به تهوعي نم‌ناك تبديل مي‌شد.

درد.

تهوع.

درد.

فرياد كشيدم:

-         اين جا چه مي‌كنيم؟

-         ديوانه نشو. به زودي به اوج مي رسي.

انگشت‌هام را دور زنجير‌هاي اطراف‌م محكم كردم. سرِ انگشت‌هام سفيد. آن جنين تكان كه مي‌خورد انگشت‌هام سست مي‌شد و آرزوي رها كردن زنجير‌ها در آن‌ها برانگيخته. اين بار زير كتف‌هام انگشت‌هاش را كوبيد مردانه. زخمي به جا ماند انگار.

اوج.

دل به آرزوي انگشت‌هام دادم و سنگ‌هاي ريز روي زمين فرو رفت توي زانو‌هام. دست‌هام را جلو گرفتم كه زودتر از صورتَ‌م به سنگ‌ها برسند. سر برگرداندم. همه آمده‌بودند هر كدام با شاخه‌گلي، بوسه‌اي يا لبخندي به رسم تبريك. او هم گوشه‌اي ايستاده‌بود با دست‌هاش خسته.

برخاستم و سنگ‌هاي خون‌آلوده‌ي زير زانوهام را نگاه كردم. تا او پا كوبيدم و انگشت‌هام را وحشي خواباندم روي گونه‌اش.

-         انكار نكن! نمي‌داني...

سرش همان طور كه خمانده شده‌بود زير انگشت‌هام، مانده‌بود. صورتَ‌م اشكي شد و يكي از اشك‌ها راه به سمت لب‌هام كج كرد. انگشت‌هام را كشيدم و پاشيدم آن راه‌كج‌كرده را سويي در تاريكي.

آن همه، دست‌ها را به هم مي‌زدند سبك. لحظاتي پيش شاهد اوجي بودند و هيچ ديگري را شهادت نمي‌خواستند دادن.
 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:30  توسط آیینه  | 
 
  بالا