|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
آه از صداي خرد شدهات كه برّان در وجودم فرو ميرود و آه...آه از خندههاي شكستهات كه نوا ميشود به ساز روحَم روحافزا، روحافزا. با حرفهات كه به اقتضاي منِ بچهسال شعر كرده بوديشان كودكانه، قلمَم را رقصان رقصان ميان انگشتهام جا دادي و حالا كه وقت خودنماييِ كلماتِ من شده همهشان ناتوان ماندهاند؛ حيران سر ميگردانند كه اين صداي سكرآور از آن كيست. آه از شيطنت بزرگمنشانهي صداي تو كه رنگ ميشود و تصوير ميكند چشمهات را پشت پلكهاي من و آن تصويرِ گوياي قدرتمند اشك ميشود كه نمي گذارم سرازير شود تا چشمهاي تو بمانند؛ چشمهاي تو و نور، چشمهاي تو و پيامِ آسماني، چشم هاي تو و علي.
اي پيرمردِ شاعر خستهي استخوانيِ دلشدهي ريشدار! من فداي ديوانگيِ لبهات كه وقتي آن طور بيرمق حرف مي زني، حتي وقتي "ب" مي گويي يا "م" به هم نميرسند كامل. نخواهم گفت چه شد كه ديوانه شدم، ميخواهم ديوانگيم را بگويم و التماس كنم كه سرت را بالا كني بيتفاوت و بگويي "برو گم شو" تا من نفس آخرم را كشيده باشم دچارِ "ب" ها و "م" هاي خرد شدهي برّانِ شكستهي سكرآورِ تصويرگرت...
حتي نميگذارند تنهاييات را بيرونِ خودت مصور كني. از ماشينشان هم كه پياده ميشوي تا قدم بزني، آرام راه ميافتند دنبالت در همان ماشين.
نمي خواستيم بنويسيم؛ از وقتي شنيديم كه گفتند شهوتبرانگيز اند نانوشتههايمان نميخواستيم بنويسيم. آمديم طعنهاي بزنيم به نوپاياني كه كوتاه قدمهاي بيثباتشان چنان بيخود از خود كردشان كه نديدند قدمهاي استوار آن دو پاي صدرايي را. گفتيم صدرا ... آخ ... گفتيم صدرا. دهانشان بستهاست اين صدراييها. بس كه گشودند و كسي فهم نكرد.
بين همان نوپايان يكي زمزمه كرد "تو روزنهاي ميشوي به سوي خدا، اگر اندوهناك شوي. اگر بسيار اندوهناك شوي." ما هم شعرش كرديم و گفتيم اينان كه در ماشينشان نمك به زخم ما ميپاشند لابد دوستمان دارند. لابد بسيار دوستمان دارند.
از نفس افتاديم. به نوبت جلو آمدند و جنگيدند. ما نكشتيمشان. قتل در خويمان نيست. ما فقط سپرمان را حايل كرديم ميان خودمان و ضربه هاشان. و ما نفهميديم آنها چه ديدند روي سپر ما كه مبهوت ماندند و مغلوب شدند. مي رفتند توي كما انگار. حالا هم دلتنگ شدهايم براي تكتكشان كه آمدند و زخمي زدند.
از نفس افتاديم. دلتنگ هم كه مي شويم شعرمان نميآيد. با شاعري قهر كرديم. اصلا ما با زمزمههاي عاشقانهاي كه مي ريختيد توي گوشمان قهريم. با فلسفهتان قهريم. با سياستتان قهريم. ما با رفاقت شما قهريم.
با شاعري قهر كرديم. حالا توي شغلمان همهشان را دوباره مي بينيم و زخمهامان سوزش از سر ميگيرند و فكرش را بكن كه با اين همه كه مي بينيم يك بار هم نفسزنان دستتان را نكشيديم و نبرديم زير آسمانِ شب. خودمان تنها، تنها آنچه در چهرهي ماه ديديم را گريستيم.
تنها بوديد تا به حال؟ بگذار بگوييمتان آدم تنها، در چهره ي ماه چيز هايي مي بيند كه شما نمي بينيد. مي بيند و في الفور اشكي مي شود.
همين خودش نبود مگر، تكانهاي ماشين سرش را به در ماشين ميكوفت ملايم، همان موقع كه سر بالا كرد و صلا زد: عزيزم...
خيره شد به ماه. هر نفس اشكهاش جاريتر. دعايي ازدلَش گذشت و ماشين دور زد. ماه را نمي ديد ديگر. من فداي نگاهَت ناز نكن. ماشين باز دور زد. ابرها مقابل رخسارش ميآمدند و ميرفتند.
بگو خواب من كجا رفته؟
همه چشم هاشان را هر قدر مي توانند گشوده اند و قدم هاي تو را مي پايند.
خواب من در جيب تو نيست؟ شايد آنجا رفته كه وقتي بيخيال دست در جيبهات ميكني نوازش شود. بي آنكه تو بداني.
آنجا لب قمقمهات را ببين. شايد آنجا پرسه مي زند كه هر روز دست كم يك بوسه نصيبَش شود. بي آن كه تو بداني. هنوز دلَت به رحم نيامده؟ دوباره بخوان.
نفس هاشان توي سينه ها مانده؛ تا مي خواهند بيرون بيايند، تو قدم بر مي داري، جيغ مي كشند و دوباره آن تو پنهان مي شوند.
به جان هركه به سويَش دويدي و هيچ به عقب، به من كه چنگ به خاك زده بودم و التماس مي كردم نگاه نكردي خوب بگرد. بعيد نيست خواب من ميان شيارهاي پوتينَت پناهي جسته باشدكه وقتي پا بر مين ها ميگذاري او را هم زندگي ببخشي، بي آنكه بداني. خواندي؟ خواندي؟! هنوز راضي نشدهاي كه بيايي و ببري ام؟ يك بار ديگر بخوان.
آنطور نكوب پايَت را. دوام نميآورند.
نگاهي بينداز. شايد آن روز كه خوابَم در ساحل آرمان هاي تو بالا و پايين ميپريد، در افق ديد فناي تو را، يك لحظه بي حركت شد، آب شد و در شن ها گم. اين بار چه؟ دستَم را نمي گيري؟بخوان.
بگرد در هياهوي حروفي كه سالهاست از هم گسسته ماندهاند، بس كه نگفتيشان و نگفتي و نگفتي. شايد منتظر است تا بين جنب و جوش آنها تفسيري بيابد براي خودش. زبان باز نميكني؟ دوباره هم كه بخواني؟!
يك جايي بين همينها، خوابَم را پيدا ميكنم كه در خودش مچاله شده و ميلرزد.
تو فقط مرا محبوس بازوهات كن و ببوس.
صدات را موسيقي كن و در گوشَم بريز.
برقصان مرا.
برقصان مرا در ميدان مين.
|
|