|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
للحق.
دل رفتهست، و براي اين رفتن محاكمه كشيدهاست، تحقير و گاه شكنجه تا اعتراف كند كه به هرزهگردي رفته است.
خداي خيرخواه من، هرگز چنين اعترافي نكرد، شاهد بودي. تو خود دليل خير ميشوي، اما گوش كن به دعاي من، اي شنواي هر كه تو را ميخواند، خير را در قدوم او قرار بده، تا يگانه باشد آن كسي كه ناشناختهي اضطرابآفرين وجودم را فتح كرد. اين نانوشتهها كه ميان اشك و آه قيد خواننده را زدهاند (و ميداني تمام آن چه دارمند)، نذر يگانهگي او...
يا علي.
للحق.
اين آخرين ِ نوشتههاي انكارآلودِ من است، تا وقتي كه ارادهي حضرت حق، اين حادثهي آشوبطلب را هر طور كه خاطرش ميطلبد به سرانجام برساند.
با وضو مينويسم.
تو نميداني چه پريشانم كردي.
تو نميداني اين جا كه نشستهام هيچ از بيرونِ آن حزني كه تو را و مرا فرا گرفت نميشنوم و نميبينم.
تو نميداني، اين جا همهي نوشتهها و نانوشتهها، قسم ميخورم كه نانوشتهها هم، نذر يگانهگي تو بود. از مدتها پيش!
و نميداني چه سهل است اداي اين نذر. اين حالِ غريبِ من كه از وصفَش طفره ميروم، دشواري را اعدام كردهاست، اعدامي ابدي.
در و ديوار تالار آيينه را به هم ميريزم اگر جلوهي شاهدي غير از او را نزد چشمانَم آورند...
حالا فهميدي كه دغدغهي يگانهگيات، تو! كه در چشم من جلوهاي از همان شاهدي، چه قدر بي معناست؟
ياعلي، ياعلي، ياعلي.دست میبرم به گل سرم، میگذارم موهام بریزد روی شانهها.
ودر خیال محزونَم، تو از پشت سر نگاه میکنیم.
- موهات خیس نیست، بعید میدونم حالت بگیره.
به زودی تعجب خواهی کرد خانم سشواربهدست! موهای من رامِ رامند این روزها.
- مگه قبلن چه جوری بودن؟
هر روز شیوهای داشتند به تناسب حال من. آشفته و بیقرار، یا جاری و بیبندوبار. گاه سرسپردهی شانه، بینیاز به سشوار!
-وای! چه تاب معرکهای خورد!
***
صدای پای کسی میپیچد توی راهرو. شانهام را میگیرد برم میگرداند.
- آهای عاشق ِ تابلو! کجاها سیر میکنی؟ بیست بار صدات کردم! چه خبر؟
- از چی؟ آهان... ۱۷ ساعته که ازش خبری نیست. اصلن نمیشه گفت کیا بردنش. تا لیستا رو اعلام کنن مادرش جون به لب میشه.
- هه... تازه اگه شعورش قد بده اسم واقعیشو بگه!
این یکی از تصمیمگیریهایی است که خودم با شگفتی مغرورانهای ازشان لذت میبرم: همگرایی دین و دانش علّامه جعفری، جامعهشناسی قیام حسین (ع) استاد شهیدی و فایل نصب کامپایلر توربو سی. اینها را از بین همهی وسایلَم انتخاب میکنم برای این ۳ روزی که به صلاحدید برخی نباید توی خوابگاه بمانم... به سه روز نمیکشد. حکم تخلیهمان را صادر میکنند.
***
- میخوام کوی رو ببینم. میشه؟
با اکراه سرعت ماشین را کم میکند.
تا توانستهاند شکستهاند و سوزاندهاند. که بودند آنها؟ جز بازیچههای بازیگردانان قدرت؟ از این تلختر؟ از این تلختر؟!! بله صفورا جان، منتظر باش، از این هم تلختر...
یا علی.
ای کاش این همه با حادثهی مبهم و آشوبندهی حضور تو رودررو نمیشدم تا نفسهای بهشمارهافتادهام چنین مکرّر استدلال حقبهجانبَم را کنایه نزنند که "این است عاقبت آن صغرا و کبرای کثیری که چیدی، عقل هم سر به وادی دیوانهگی نهاد، دیدی؟!".
یا علی.
للحق
نمیدانم حالا، همین حالا که این جا به قصد نوشتن نشستهام، چه میخواهم بنویسم. تلاشم بر شرح هذیانگوییهای شیدای بیقراری خواهدبود که مقابل چشمان بیخبر من، بی که روضهای خواندهباشند یا فضیلتی گفتهباشند، اشکهای آتشین ریخت و ناگهان لب گشود که: امّاه...
و امّا الجدار... این عزا در جان جهانست، بگویم یا نگویم. میدانم، این را میدانم که جهان هرگز دست از تحقیر خود برنداشتهاست. میدانم که در نظر خود پست و بیاحترام شدهاست... که نتوانست دلیل ِ بودن خود را در خود تحمل کند. برای خودش سوگواری میکند و انتظار هم که میکشد به امید مرهمیست بر زخمی که... و امّا الجدار...
سوگواری برای معصوم، انتظار برای آن معصوم منتظَر. اشتباه میکنم که خود و همکیشانَم را بسیار دور از اینها میبینم؟ خدا را شاکریم. بیشک عنایتی به ما شدهاست که به سوگ خود نشستهایم.
یا زهرا.
یار عاشقکش و بیگانهنواز است هنوز چشمَم آیینهی آن دلبر ِ ناز است هنوز
راز این مهر ِ فرازنده به دل آتش زد لب خموش آمد و در سوز و گداز است هنوز
توضیح نویسنده (شاعر؟!): یک سال بود که شعری نسرودهبودم.
یا علی.
... يك شخصيتي كه محدثهي حضرت جبرئيل است، يك شخصيتي كه مظهر جميع اسماء جمالي و جلالي است، چرا همين شخصيت ميبينيم كه... ما ببينيم كه مال حضرت زهرا چه شد، ارث حضرت زهرا چه شد، پهلوي حضرت زهرا چه شد، شوهر حضرت زهرا چه شد، فرزند حضرت زهرا چه شد. محدثهي حضرت جبرئيل مالَش غصب شده، از ارث منع شده، پهلوش شكسته، شوهر مظلوم، فرزند كه كشته شده. اون وقت همين حضرت زهرا بنت رسول خدا، صميم قلب رسول خدا، پارهي گوشت امينالله، تيكهي جگر امينالله، صفوهي رسولالله، قرينهي مرتضا، صاحبهي مجتبا، سرّ اولياء، مبشّرهي اولياء... اين مظلوميت واقعا مظلوميت بزرگيست. يعني يك شخصيت كه به لحاظ وجودي واسطهي فيض ماست، مادرِ همهي ماست، ميدونيد حضرت زهرا و حضرت اميرالمومنين قلم و لوح وجودند تمام هستيها را حضرت امير مينويسد با قلم هستي بر لوح محفوظ حضرت زهرا. او لوح، مادر هستيهاست. قلم، پدر هستيهاست. لذاست كه حضرت پيامبر ميفرمايند كه او امّ من است.
... ما يتيم حضرت زهراييم. هر روز من فكر مي كنم كه از بس مظلوميت سنگينه، از بس مظلوميت... اون لحظه كه... صحبت كردن سخته... لحظهي تشييع جنازه چرا.. چرا خلوته؟ چرا كسي نيست؟ مگه او مادر ما نيست؟ مگه او واسطه بر فيض ما نيست؟
... اين مقطع زماني از شهادت تا خاكسپاري به نظر من اوج شرمساري تاريخه ... روزگار شرمنده شد كه اين لحظات رو ديد. زمين و آسمان گريه كردند، بايد گريه بكنند كه تحمل كردند اين لحظات رو ببينند كه منفجر نشدند. اوج مظلوميت، اوجِ...اوجِ...غم، اوج عزاي هستيشناسيست. تمام وجودم به لرزه ميافته كه چهگونه زمينيها تونستند اين لحظات را مشاهده كنند.
------------------------------------------------------------------------------------------
بريدهاي بود از صحبتهاي سعيد خليل اويچ. ميدانم پياده كردن گفتههاي يك نفر هم قوانيني دارد، اما دلَم به آن قوانين رضايت نداد مبادا دلپسند بودن شيوهاي كه اين مرد در بيان غوغاي درونَش پيش گرفته، تحت الشعاع قرار بگيرد.
راستي، اين روزها از نوشتههاي "شكستخوردهي طوفان واژهها" غافل نمانيد.
براي مدتي نامعلوم، سكوت پيشه خواهمكرد.
حرفي براي هيچ يك ازشما در چنته ندارم،
بهتر بگويم، كلماتَم را لايق شنيده شدن نمييابم.
گلشن راز و منطق صوري را به كناري خواهم انداخت.
درس خواهمخواند و كار خواهمكرد.
از جايگاه يك وحشتزدهي فرهنگي در نشريهها خواهمنوشت.
و در انتخابات شركت خواهمكرد.
آخرهفته با مرد كتابفروشي به ديدن كتابها خواهم رفت
و در بحبوحهي قتلهاي زنجيرهاي زنان، با آن مرد غريبه تنها خواهم ماند...
پا ميگذارم روي لبهي چادرم، اين طور شانهفروانداخته كه راه ميروم. كي ميشود دوباره در سالن استوانهاي مركز دانشكده گرد هم آييم و اشك بريزيم؟ اي صاحب تنهايي من، از اين غربت به تو شكايت ميكنم. كنار چمنهاي تازهدرآمده بغضي را كه گلو و چشمهام را در تودرتوي دانشكده ميسوزاند گريه ميكنم. آسمان به ظرافت، با منش بهاريش -كه بسيار شبيه آشفتهگيهاي ناگهاني روح من است- همراهي ميكند.
اين كه خود را مقصر بدانم يا نه، بسته به اين است كه چه قدر خود را مسئول بدانم.
فلسفهي بيتحليل، تو بگو عرفان دروغين هنوز درونم زندهست و من را از آن بيكسي و واماندهگي كه تنها فلسفه ميتواند مهيا كند، نصيب ميبخشد.
از مدتها انكار دلزده مينمودم، آن طور مصمم كه به چشمهاي استاد خيره شدم و لبخندي طولاني زدم. به من نگاه كرد و پاسخي كه مي خواستم داد: لبخندي به نشانهي پايبندي به تمام آن چه در وادي استاد و شاگردي پشت سر نهاديم. لحظه لحظهي انبساط لبهاش لياقت وصفي بسيار عاشقانه را داشت.
پس از او به نوعي از تنهايي دچار شدم كه حضور آدمها، چه بسا "دوست"ترين آدمها باشند، وخيمترش ميكند. هرچه نزديكتر ميشوند آزارشان بيشتر. و دوستاني يافتم از تبار سنگي كه هنگام شنا به پا ببندي...
وقتي دوران نقاهت فلسفهي بيتحليل را پشت سر ميگذاري تشنهي كسي هستي مثل پدر، و چه قدر بد است اگر فلسفهي بيتحليل تو را وادار كند تنها منبع ولايتي را كه ميطلبي، در خودت بيابي.
تو علي را بياور، تو خدا را بياور. اين فلسفه چنان درونم را به خود آلوده كردهست كه آنها را نيز در خودم تمام ميكنم.
من از آن چه شما فكر ميكنيد بيدينترم. بيكسم، به همان شيوه كه گفتم. اي پروردگار ضعيفماندهگان، مرا ببخش كه فرمان ميبرم ازبراي خودم. مرا ببخش براي اسارتي كه رهايي از بندهاش را خوب نميدانم. براي سرمايهاي كه در ازاي تنهايي پرداختم و بازستاندنش را خوب نميدانم. مرا ببخش براي هرآن چه نميدانم. براي ازپاافتاده بودن، و براي هر آن چه هستم، مرا ببخش.
علي، تو نگو آن چه شيعه را نجات مي دهد اعتقاد اوست، بيش از اين بهخودواگذاشتهشدن را تحمل ندارم. دست به سويم دراز كن به حرمت روزهايي كه "سبحان الله" را با هيجان كودكي نوپا براي اولين بار پس از تولدم به زبان آوردم و با لكنت نامحسوسي خود را "شيعه" ناميدم. به احترام خاطرهي آن روز كه با لحني شرمآلوده زمزمه كردم "علي مع الحق و الحق مع علي"، كلمات محكمي كه "حيات" ميبخشند را از ظرف زمزمههاي پدرانه بر روانم جاري كن.
اين آدرس وبلاگ گروهي فضايي-نجومي سپهر نيلگونه كه دوباره توش شروع به كار كردم
.
براي موفقيت و تداوم اين كار دعا كنيد.
(راستي اگر احيانا به اين زمينه علاقه داريد، مطالب محسن مقدس و عكسهاي سعيد بهرامينژاد و احسان رستميزاده را ببينيد. مطالب قبلي خودم بين پستهاي "كادر مديريتي" در دسترساند.)
سلام! پستاي نجوميمو دوباره شورو كردم!:دي
تا يك سال قبل تو چكيده وبلاگها و وبگاههاي فضايي و نجومي مي نوشتم، هنوز مطالبم هستند اون جا. اما چون اسم از ليست نويسندهها حذف شده بايد يه كم بگرديد!
زود لينك وبلاگ گروهياي كه اين سري توش مينويسم (سپهر نيلگون) رو ميذارم اين جا.
---------------------------------------------------
هیچ وقت فکر میکردید که فضا بتواند سیفون توالت خانهی شما را خراب کند؟
قصد دارم در مورد یکی از موضوعات مورد علاقهم –هوای فضا- بنویسم.
اولین برخورد من با این موضوع 3سال پیش طی جمعآوری اطلاعات (همان کاری که در دبیرستان اشتباها به آن "تحقیق" میگويند) درمورد شفقهای قطبی اتفاق افتاد:
هوای فضا پدیدهایست که توسط تشعشعات و ذرات باردار گسیل شده از خورشید و ستارههای دیگر بوجود میآيد. بنابراین وضع هوای فضا را برهمکنش بین خورشید و فضای بینسیارهای و زمین تعیین میکند. چرخهی 11 سالهی فعالیتهای خورشیدی منشا بسیاری از تغییرات هوای فضاست. ما 3 معیار داریم برای ارزیابی میزان فعالیت خورشیدی: لکههای خورشیدی، شرارههای خورشیدی و پرتاب تودههای خورشیدی(CME). تعداد هر سهی اینها درطول ماکسیممهای چرخهی خورشیدی افزایش پیدا میکند.
اثرات این پدیده واقعا متعدد و مختلف هستند و بخشی از آنها به فناوری ساخت بشر در زمین و فضا ربط دارند. به خاطر همین هم این روزها پیشبینی دقیق وضع هوای فضا مسئلهای بیشتر از کنجکاوی علمی صرف محسوب میشود.
شروع مشکل از آن جاست که نیروی برق، سنگبنای فناوریِ جامعهی مدرنِ امروز است و همهی زیرساختها و خدمات دیگر به آن بستگی دارند. اما در عین حال خیلی مقابل هوای فضا آسیبپذیر است. جریانهای زمینی که در طول طوفانهای ژئومغناطیسی القا میشوند میتوانند سيمپيچهای مسی ترانسفورماتورها را در قلب بسیاری از سیستمهای برقرسانی ذوب کنند. خطوط قدرت گسترده مثل آنتن عمل میکنند و با سوار کردن جریان مشکل را در منطقهی وسیعی گسترش میدهند. مثلا در سال 89 میلادی معروفترین برقرفتهگی ژئومغناطیسی طی یک طوفان خورشیدی اتفاق افتاد و 6 میلیون نفر در کبک 9 ساعت بدون برق ماندند.
شبكههای برق نسبت به قبل خیلی آسیبپذیرتر شدهاند. علت این موضوع ، "وابستهگی درونی" است. در سالهای اخیر صنايع همهگاني شبكهها را به هم پیوند دادند که بتوانند برق ارزان را از فواصل دور به مناطقی که نیاز ناگهانی پیش میآيد منتقل کنند. مثلا ممکن است مردم لوسآنجلس سیستم تهویه هواي خود را با برقی که از ايالت اورگن میاد به کار بيندازند. این از نظر اقتصادی به صرفهست ولی لزوما صرفهی ژئومغناطیسی ندارد! برای این که خوب متوجه بشوید که وابستهگی درونی چه طور سیستمها را آسیبپذیرتر کردهاست به بازیاي فکر کنید که در آن مهرهها را نزدیک به هم میچینیم و با انداختن یک مهره همه به ترتیب میافتند...
اگر به طوفان بزرگ مغناطيسي ماه مي 1921 نگاه كنيد كه جريانهاي زمينياش ده برابر جريانهاي طوفان كبك بودند و تاثيرش را روي شبكههاي برق فعلي شبيهسازي كنيد متوجه مقياس خسارت ميشويد. بيشتر از 350 ترانسفورماتور در معرض خط خرابي دائم خواهند بود و 130 ميليون نفربدون برق ميمانند. اين بيبرقي تا سازمانهاي اجتماعي پيش ميرود چون توزيع آب تحت تاثير آن قرار ميگيرد و غذاهاي فاسدشدني و داروها طي 12 تا 24 ساعت از دست ميروند و در كنار اينها سيستم گرمايشي و تهويه هوا، فاضلاب و تلفن از كار ميافتند.
مفهوم همبستهگي دروني به وضوح در بيآبي ناشي از قطع طولانيمدت برق، و غيرممكن بودن راهاندازي ژنراتورهاي برقي بدون آب مشخص ميشود.
بزرگترين طوفان الكترومغناطيسي ثبتشده حادثهي كارينگتون آگوست 1859 است (كارينگتون نام منجمي است كه شرارهي در حال تحريك شدن را هنگام پراجكت كردن تصوير خورشيد روي صفحهي سفيد، با چشم غير مسلح ديد.). فعاليت ژئومغناطيسي با افجار خطوط الكتريكي تلگراف، شوكه كردن تكنيسينها و به آتش كشيدن كاغذهاي تلگرافشان شروع شد! نورهاي شمالگان (شفقهاي نيمكرهي شمالي) تا مناطقي به جنوبي بودن كوبا و هاوايي سركشيدند و شفقها برفراز كوههايراكي آن قدر روشن بودند كه افراد در اردوگاهها بيدار و مشغول درست كردن صبحانه شدند!
اگر اين اتفاق در اين زمان ميافتاد، آشفتگيهاي اجتماعي و اقتصادي فراواني به بار مي آورد. قطعي برق با قطع شدن راديو و اشكال در كار ماهوارهها همراه ميشد. مخابرات تلفني، جي.پي.اس، امور بانكي و اقتصادي و حملونقل، همه تحتالشعاع قرار ميگرفتند. بعضي از اين مشكلات با تمام شدن طوفان به خودي خود حل ميشوند، مثلا راديو و جي.پي.اس. اما حل برخي ديگر مثل ترانسفورماتورهاي چند تنيِ سوخته، ممكن است هفتهها يا ماهها طول بكشد. خسارت اقصادي كلي در سال اول مي تواند به 2تريليون دلار، تقريبا بيست برابر خسارت طوفان كاترينا برسد.
اما راه حل چيست؟ زيرساختهاي مقاومتر در مقابل آشوبهاي ژئومغناطيسي و پيشبيني قويتر هواي فضا. مورد دوم خيلي كليدي است. اگر صنايع همهگاني و ماههوارهها به نحوي از آمدن يك طوفان پيشاپيش آگاه شوند مي توانند براي كاهش خسارات اقداماتي مثل قطع كردن سيمها، پوشش دادن تجهيزات الكتريكي آسيبپذير و خاموش كردن سختافزارهاي مهم انجام دهند. به هر حال چند ساعت بيبرقي بهتر از يك هفته است!
حالا دومين برخورد قابل توجه من با پديدهي هواي فضا اهميت مييابد. اين برخورد هنگام مطالعهي پاياننامهي يكي از دوستان اتفاق افتاد كه بر طراحي سيستم آلارم براي آشوبهاي الكترومغناطيسي تمركز كردهبود. در پستهاي بعدي خلاصهاي از مطالب اين پاياننامه ارائه ميدهم.
در اين لحظه، هيچ كس نميداند طوفان خورشيدي بعدي كي به سراغمان ميآيد. شايد 100 سال بعد، شايد فقط 100 روز بعد! دفعهي بعد كه از سيفون توالتتان استفاده ميكنيد، حتما به اين موضوع فكر كنيد!
|
|